داستانهای واقعی از "راز" - مطالب ابر من اونو همراه با یه عالمه سورپریزهای دیگه برگردوندم !!!!

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
من اونو همراه با یه عالمه سورپریزهای دیگه برگردوندم !!!!

http://images.khabaronline.ir/Images/news/Larg_Pic/28-8-1391%5CIMAGE634889222892686990.jpg

توسط پریا از هند

 

 

از راز و تیم راز برای به اشتراک گذاشتن همچین دانشی که زندگی منو عوض کرد تشکر می کنم !

 

من 3 سال پیش توسط دوس پسرم با راز آشنا شدم ولی اونو باور نکردم چون خیلی به نظرم فانتزی و آرمانی می اومد ...

 

تا اینکه در سال 2012 رابطه ی ما خوب پیش نمی رفت...من به شدت منفی شده بودم و همش فک می کردم نکنه باهام بهم بزنه....نکنه با من بدرفتاری کنه و منو ترک کنه ناراحت

 خوب نتیجه این بود که ما 4 بار سال پیش از هم جدا شدیم و هر بارم به خاطر التماس های من رابطه رو دوباره شروع کردیم....در نهایت تو دسامبر به خاطر اینکه همون احساس قبلیو به من نداشت و دیگه عاشقم نبود جدا شدیم ! این دفعه دیگه التماس و خواهش منم اثری نداشت و من منفی و ناراحت شده بودم . من کل روزو گریه می کردم و علاقم به زندگیو از دست داده بودم !!!

همش اونو دنبال می کردم و به خاطر اینکه زندگیمو داغون کرده بود سرزنشش می کردم ....من این وضعو 3 ماه تموم ادامه دادم و نمره های خیلی پایینی رو تو سال 12 تحصیلم گرفتم که شوک بزرگی واسم بود....دوستای کمی داشتم و رابطم با پدر و مادر و خواهر وبرادرم بهم ریخته بود.

 

 

تا اینکه یکی از دوستام رازو به من معرفی کرد و گفت که اونو دنبال کرده ...منم هر 3 تا کتابو (راز...قدرت...معجزه)  خوندم و صادقانه بهشون عمل کردم لبخند هر روز به خاطر تمام چیزهایی که تو زندگی داشتم شکرگزاری می کردم و روی هدفام و چیزایی که می خواستم متمرکز شدم و آلبوم آرزوها برای خودم ساختم ...من مدیتیشن می کردم و هر وقت ایمانم کم می شد این داستانارو می خوندم .

 

بعد از یه هفته زندگیم شروع به تغییر کرد و یکی از آدم های مشهور که دوسش داشتم درخواست دوستیمو قبول کرد که معمولا همچین اتفاقی نمیفته....حتی تونستم شمارشو  گیر بیارم!

 

تونستم از دانشگاهی که آرزوشو داشتم پذیرش بگیرم که با این نمره های کمم در واقع محال بود و در نهایت می تونم پزشک شم....

 

درنهایت دوس پسرم بهم پیام داد و ازم معذرت خواهی کرد و بعد از 6 ماه همدیگرو دیدم و وقتی که برای دیدن فیلم بیرون رفته بودیم ازم خواستگاری کرد!!!!!لبخند و البته که من بهش بله گفتم...

اون بهم گفت که عوض شده و دیگه اونجوری رفتار نمی کنه....خوب این کار رازه!!!!

 

لینک داستان : http://thesecret.tv/stories/stories-read.html?id=22922


 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 4 بهمن 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here