تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - مطالب ابر

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
چگونه من جفت روحی ام را جذب کردم

http://linkzan.ir/wp-content/uploads/2013/10/251882_10151382443388938_1671727922_n_large.jpg

توسط: الی از ایران

سلام دوستان! من هم مثل بقیه  می خواهم از راندای عزیز که زندگی ما را در جهت بهتر شدن تغییر داده تشکر کنم. ازتو خیلی متشکرم. از همه شما که  داستان های  باشکوه خودتان را به اشتراک گذاشته اید تشکر می کنم.  من هر روز آنها را می خوانم  و الهام بخش من هستند.

داستان من از زمانی شروع شد که دوست * پسرم مرا تنها گذاشت. من کاملا داغون شدم. و اوضاع زمانی بدتر شد که متوجه شدم اندکی پس از جدایی مان با دختر دیگری ملاقات می کند. من نمی دانستم جز گریه کردن و افسرده بودن چه کار دیگری انجام دهم.

در این زمان  "راز" به زندگی من وارد شد. من کتاب راز را تصادفی در کتاب فروشی  دیدم و آن را خریدم.  بعد از خواندن کتاب فهمیدم که تمام آن اتفاقات را من بدون اطلاع به  زندگی خودم جذب کرده بودم. به یاد آوردم که واقعا از این که او مرا رها کند  و با دختری بلوند رابطه برقرار کند می ترسیدم و این دقیقا همان چیزی بود که اتفاق افتاد!  او با یک دختر بلوند ملاقات می کرد!!

بنابراین تصمیم گرفتم همه چیز را تغییر دهم. بر خلاف بقیه ، من نمی خواستم که او را به زندگی ام برگردانم چرا که تمام  تفکرات من باعث شده بود به این نتیجه برسم که او جفت روحی من نیست.

من یک لیست برای جفت روحی ام درست کردم. اکنون من دیگر می دانستم که چه  مشخصاتی در یک مرد می خواهم . بنابراین لیستی حاوی 200 ویژگی مرد ایده آلم را تهیه کردم. من تصویری از خودم و یک مرد طراحی کردم، او را تجسم کردم، یک تابلوی تجسم درست کردم و هر چه که راز گقته بود انجام دادم. من حتی یک تاریخ برای ملاقاتمان تعیین کردم اما آن روز فرا رسید و هیچ اتفاقی نیفتاد!!

من عصبی و افسرده شدم اما بعد اوضاع را به حال خودش رها کردم. این دقیقا کاری بود  که من از ابتدا باید انجام می دادم  اما نمی دانستم.

بعد از 2 ماه بهترین دوست من می خواست به یک مصاحبه شغلی برود بنابراین از من خواست تا همراه او بروم. اگرچه من بی میل بودم اما به هر حال قبول کردم. اوه!...

او آنجا بود! جفت روحی من!   او قرار بود رییس دوست من باشد. او در اولین نگاه عاشق من شد! می توانید باور کنید؟ ما الان با هم هستیم و قصد داریم که به زودی ازدواج کنیم. 

می توانم بگویم که او 190 ویژگی از 200 ویژگی را که در لیستم نوشته بودم را داراست!

می توانم اطمینان دهم که این راز کاملا واقعی است. شما فقط احتیاج دارید که عجله نداشته باشید و صبر داشته باشید. من همچنین  می دانم که هم اکنون در مسیر جذب پول فراوان هستم. آیا فکر می کنید می توانم؟ من که امید زیادی دارم 

برایتان شادی و عشق آرزومندم.

درباره من:

یک دختر 22 ساله با رویاهای فراوان

لینک:

http://thesecret.tv/stories/stories-read.html?id=21159

 


 

موضوع : داستان های ترجمه شده , تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 27 اسفند 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
عشق ما تا ابد ادامه دارد...

http://upload.ghashang.com/images/cxutsoi34uei86gc9atj.jpg


پانکیل از هند

می خوام داستانم رو از ماه نوامبر سال 2013 شروع کنم.

 

من عاشق یک مرد خوش قیافه و باهوش شدم. و اون همه ویژگیهایی که من آرزوشو داشتم، داشت. مرد خوش تیپ، با هوش و دانشجوی مهندسی. همیشه می خواستم دوست*پسرم دانشجوی مهندسی باشه. اون به من پیشنهاد داد و ما یک رابطه عاشقانه و دوست داشتنی به مدت 3 ماه داشتیم. ولی به خاطر افکار منفی باعث شدم رابطمون خراب شه و  در 21 فوریه سال 2014 از من جدا شد.

من متوجه اشتباهاتم شده بودم و می خواستم اونو بر گردونم ولی نمی تونستم چون مدام اونو به خاطر اینکه قلب من رو شکسته بود و باعث زجر کشیدنم شده بود سرزنش می کردم. متوجه شدم که برای برگردوندنش باید رو خودم تمرکز کنم و مثبت باشم چون سرزنش اون فقط اوضاع رو بدتر می کرد.

 

مدام به من می گفت که رابطه دیگه تموم شده و دیگه عاشق من نیست ولی من از ته دل می دونستم که هنوز منو دوست داره و به من اهمیت می ده.

 

دیگه دنبالش نمی رفتم و بهش پیام نمی دادم ...من از 13 سالگی راز رو می دونستم و ایمان داشتم که می تونم برش گردونم پس افکارمو  رو خودم، شغلم و تحصیلاتم  متمرکز کردم .

من یک لیست و یک آلبوم آرزو درست کردم...عکس های خودم و اون رو تو آلبوم قرار دادم.هر روز 10 تا ویژگی مثبت دوستم رو می نوشتم و بابت اونها شکرگزاری می کردم. من تصور می کردم که در 1 اگوست به من زنگ می زنه و به من خواهد گفت که دلش برای من تنگ شده و همچنان دوستم داره و می خواد دوباره از نو شروع کنیم.

 

و این همون چیزیه که دقیقا اتفاق افتاد!!!!

 

اون الان بهترین دوستم، عشق زندگیم و بهترین آدمی هست که می شناسم.

من به احساسات اون نسبت به خودم شک نکردم و می دونم که دوستم داره و تنها کاری که کردم این بود که بابت رابطمون شکرگزار بودم.

الان تو دو شهر مختلف تحصیل می کنیم که زیاد دور نیستند و آخر هفته ها با هم هستیم و برای ادامه تحصیل با هم به کانادا مهاجرت خواهیم کرد. 


http://thesecret.tv/stories/stories-read.html?id=28388

 


 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 27 دی 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here