داستانهای واقعی از "راز" - مطالب ابر عشق آسان است

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
عشق آسان است

ژانل از پنسیلوانیا

ماهها بود که در به در به دنبال مرد ایده آلم می گشتم. در اینترنت سرچ می کردم، در بارها دنبالش می گشتم، در کافی شاپها، در کتابفروشی ها. دیگر نمی دانستم چه کاری انجام دهم تا به خدا ثابت کنم که آماده ام تا رابطه ای را در زندگیم داشته باشم. آنقدر احساس تنهایی کردم تا بالاخره فهمیدم که چرا تنها مانده ام - من هیچوقت یاد نگرفته بودم که صادقانه خودم را دوست بدارم. به تازگی به اپارتمان جدیدی نقل مکان کرده بودم و شغل جدیدی در مکان جدیدی پیدا کرده بودم، در واقع از نو شروع کرده بودم. عاشق خودم شدم و کارهایی را برای خودم انجام می دادم که دوست داشتم مرد زندگی ام برایم انجام دهد - مثل درست کردن غذاهای خوشمزه، تماشای فیلم روی نیمکت، رفتن به پیاده رویهای طولانی.

بعد از دیدن چند باره ی راز (که بهترین دوستم به من پیشنهاد داده بود) لیستی از تمام خصوصیاتی که دوست داشتم در مردی که می خواستم با او ازدواج کنم وجود داشته باشد تهیه کردم. سنش، چشمان مهربانش، لبخندش. اینکه او دوست داشته باشد برایم آشپزی کند، پشت گردنم را ببوسد و بغلم کند. و مهمترین چیز در لیستم این بود که ما هر دو بلافاصله متوجه شویم که این همان رابطه ای ست که دنبالش می گشتیم. 

من به دوست داشتن خودم و دوست داشتن دیگران ادامه می دادم. روزهایی که استرس و نگرانی داشتم برای خودم ایمیل می فرستادم و در آن از بابت چیزهایی که داشتم شکرگزاری می کردم و نیز بابت آنچیزهایی که دوست داشتم در زندگی دریافت کنم.

مهمترین نکته این بود که واقعاً حس می کردم که شکرگزاری در درونم نفوذ کرده است.

در آپارتمان این ور و آن ور می رفتم و تصور می کردم مرد رویاهایم با من است. و بالاخره اتفاق افتاد ... خیلی راحت و آسان. او به زندگی من آمد و آخر هفته را با هم گذراندیم. وقتی به همدیگر نگاه کردیم، بلافاصله فهمیدیم که مال همیم. باورمان نمی شود که چطور به این سرعت عاشق همدیگر شدیم. او تمام خصوصیات لیست مرا دارد - سنش، قیافه اش، چشمانش. دوست دارد پشت گردنم را ببوسد و مرا بغل کند. دوست دارد برایم غذا بپزد و کارهای مخصوصی که نشان دهد چقدر عاشقم است.

من بزرگترین هدیه را از خدا گرفته ام. حالا، از هر لحظه ی زندگی ام لذت می برم و انتظار چیزهای عالی را به کمک راز دارم. 

یادتان باشد، باید احساس کنید که ساده است. که اتفاق افتاده است. با راز، همه چیز امکان پذیر است.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 15 شهریور 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here