داستانهای واقعی از "راز" - مطالب ابر رها کردن

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
تجسم، احساس خوب، رها کردن

n از هوستون

می خواهم از خدا و نیز از تیم راز که به ما کمک کردند تا این قانون را بشناسیم تشکر کنم... من هر روز از قانون جذب در زندگی ام استفاده می کنم.

پارسال حوالی ماه سپتامبر کمی نا امید بودم چون نتوانسته بودم شغلی پیدا کنم. از چند سال پیش که راز را استفاده و بعد فراموشش کرده بودم دوباره به سراغ کتاب راز رفتم. دوباره شروع کردم به استفاده از راز، به پارک می رفتم، از هوا لذت می بردم، احساس خوبی داشتم، به خاطر روز خوبی که داشتم قدردانی می کردم و آرزوهایم را در دفترچه ای می نوشتم بگونه ای که انگار از قبل اتفاق افتاده اند.

یک روز با احساسی عالی به پارک رفتم، قسمتی از کتاب راز را خواندم تا الهام بگیرم، بعد در دفترچه ام نوشتم که در شرکت تلفن همراه (نام دقیق شرکت) کار می کنم. نوشتم که چقدر خوشحال و سپاسگزار هستم. همچنین مقدار دقیق حقوقم و تمام چیزهای خوب دیگر را نوشتم. به خودم گفتم که تا کریسمس من در آنجا مشغول به کار خواهم شد.

یک هفته گذشت و من همچنان از روزهایم لذت می بردم و به خاطر تک تک چیزهایی که در آن لحظه داشتم شکرگزاری می کردم. یک هفته ی بعد دوستم به من خبر داد که رئیسش می خواهد برای اتاق بازی نیرو استخدام کند، من هم به آنجا رفتم، و چون به پول نیاز داشتم استخدام شدم. ( آن شرکت تلفن همراه را به کلی از یاد برده بودم)

از شغلی که در اتاق بازی به دست آورده بودم سپاسگزار بودم، با خوشحالی به سر کار می رفتم، اما ته قلبم حس می کردم که اینجا آن جایی نیست که من باید باشم.

سه هفته ای میشد که مشغول به کار شده بودم، و یک روز که مادرم داشت مرا به محل کارم می رساند، جلوی مغازه ای نگهداشت تا نوشیدنی بخرد. وقتی می خواستیم پول نوشیدنی ها را پرداخت کنیم، پسری که پشت دخل بود به من گفت من یه شغل واسه ی تو دارم. به او گفتم: متشکرم، ولی من خودم شغل دارم. آن پسر به من گفت انتهای همین خیابان دوستم یک مغازه دارد، به او بگو که من تو را فرستادم و برای آن شغل آمده ای. دوباره به او گفتم من خودم یک شغل دارم. در این لحظه مادرم به من گفت خب برو و ببین، تو که نمی دونی، شاید اینجا بهتر باشه. به آن پسر گفتم : "باشه، کجا باید بروم؟" و او جواب داد: "دو تا مغازه بعد از اینجا، یک مغازه ی تلفن همراه است." من هم به آنجا رفتم و فکر می کنید چی دیدم؟ همان شرکت تلفن همراهی که من تجسم می کردم در آنجا مشغول به کار هستم. 

بله، من درجا استخدام شدم. بعداً یادم افتاد که چنین چیزی را در دفترم نوشته بودم. حتی حقوقم نیز بیشتر از آن چیزی بود که برای خودم تعیین کرده بودم.

داستانهای زیادی دارم که برایتان تعریف کنم. من هر روز قانون جذب را تجربه میکنم. هم منفی و هم مثبت، البته الان مثبتها بیشترند. عاشق این هستم که قدرتِ بودن، انجام دادن و داشتن همه ی خواسته هایم را دارم. همونطور که شما دارید.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : جمعه 12 اسفند 1390  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here