تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - مطالب ابر راز موفقیت

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی مرجان عزیز از "راز": (استخدام در دانشگاه به عنوان هیات علمی)

سلام اولین تجربه ای که میخوام براتون بنویسم درباره چگونگی استخدامم در دانشگاه بعنوان هیات علمی هست. من یک ترم بود که در دانشگاه بصورت حق تدریس درس می دادم و برای استخدام درخواست داده بودم ولی ته ذهنم میدونستم که استخدام به عنوان هیات علمی اصلا کار راحتی نیست.

خیلی ها تو اون دانشگاه چند سال بود که بصورت حق تدریس کار میکردن و نتونسته بودن استخدام شن. در ضمن من زمانیکه درخواست دادم رئیس دانشگاه موافق با جذب من بود و پرونده ام برای بررسی رفته بود تهران ولی تو همین زمان قرار شد رئیس بره و یکی دیگه بیاد جای اون و معمولا وقتی یه نفر جدید میاد احتمال اینکه با دستورات رییس قبلی موافق باشه خیلی کمه. بهر حال من خیلی عصبی بودم و از بدشانسی خودم خیلی گله و شکایت میکردم.

همینطور که با گله و شکایت انرژی منفی منتشر میکردم یه بار که برای پیگیری کارم رفتم پیش مسئول کارگزینی بهم گفت که پرونده ات تو منطقه گم شده. من دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم و به همه زمین و زمان و شانسم بد و بیراه میگفتم چون من چند بار درآزمون های سازمان های دولتی قبول شده بودم ولی به دلایل مختلف نتونسته بودم برم سر کار  به همین دلیل فکر کردم این دفعه هم بدشانسی آوردم تا اینکه یه لحظه با خودم فکر کردم نشستن و غصه خوردن و به شانس بد فکر کردن دیگه بسه و سودی برام نداره و یه بار که برا پیگیری زنگ زده بودم دانشگاه و اونا بهم گفته بودن پرونده ات هنوز پیدا نشده نمیدونم چی شد که از ته قلبم گفتم من دیگه به دانشگاه زنگ نمیزنم و این مساله رو به خدا می سپرم و اصلا به هیچ کسی کاری ندارم و امیدم فقط به خداست و واقعا تمام استرسی که در وجودم بود رو رها کردم.

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 22 شهریور 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
عشق آسان است

ژانل از پنسیلوانیا

ماهها بود که در به در به دنبال مرد ایده آلم می گشتم. در اینترنت سرچ می کردم، در بارها دنبالش می گشتم، در کافی شاپها، در کتابفروشی ها. دیگر نمی دانستم چه کاری انجام دهم تا به خدا ثابت کنم که آماده ام تا رابطه ای را در زندگیم داشته باشم. آنقدر احساس تنهایی کردم تا بالاخره فهمیدم که چرا تنها مانده ام - من هیچوقت یاد نگرفته بودم که صادقانه خودم را دوست بدارم. به تازگی به اپارتمان جدیدی نقل مکان کرده بودم و شغل جدیدی در مکان جدیدی پیدا کرده بودم، در واقع از نو شروع کرده بودم. عاشق خودم شدم و کارهایی را برای خودم انجام می دادم که دوست داشتم مرد زندگی ام برایم انجام دهد - مثل درست کردن غذاهای خوشمزه، تماشای فیلم روی نیمکت، رفتن به پیاده رویهای طولانی.

بعد از دیدن چند باره ی راز (که بهترین دوستم به من پیشنهاد داده بود) لیستی از تمام خصوصیاتی که دوست داشتم در مردی که می خواستم با او ازدواج کنم وجود داشته باشد تهیه کردم. سنش، چشمان مهربانش، لبخندش. اینکه او دوست داشته باشد برایم آشپزی کند، پشت گردنم را ببوسد و بغلم کند. و مهمترین چیز در لیستم این بود که ما هر دو بلافاصله متوجه شویم که این همان رابطه ای ست که دنبالش می گشتیم. 

من به دوست داشتن خودم و دوست داشتن دیگران ادامه می دادم. روزهایی که استرس و نگرانی داشتم برای خودم ایمیل می فرستادم و در آن از بابت چیزهایی که داشتم شکرگزاری می کردم و نیز بابت آنچیزهایی که دوست داشتم در زندگی دریافت کنم.

مهمترین نکته این بود که واقعاً حس می کردم که شکرگزاری در درونم نفوذ کرده است.

در آپارتمان این ور و آن ور می رفتم و تصور می کردم مرد رویاهایم با من است. و بالاخره اتفاق افتاد ... خیلی راحت و آسان. او به زندگی من آمد و آخر هفته را با هم گذراندیم. وقتی به همدیگر نگاه کردیم، بلافاصله فهمیدیم که مال همیم. باورمان نمی شود که چطور به این سرعت عاشق همدیگر شدیم. او تمام خصوصیات لیست مرا دارد - سنش، قیافه اش، چشمانش. دوست دارد پشت گردنم را ببوسد و مرا بغل کند. دوست دارد برایم غذا بپزد و کارهای مخصوصی که نشان دهد چقدر عاشقم است.

من بزرگترین هدیه را از خدا گرفته ام. حالا، از هر لحظه ی زندگی ام لذت می برم و انتظار چیزهای عالی را به کمک راز دارم. 

یادتان باشد، باید احساس کنید که ساده است. که اتفاق افتاده است. با راز، همه چیز امکان پذیر است.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 15 شهریور 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی آیین عزیز از "راز" :

من یه تجربه ی خیلی خوب هم دارم
یه روز توی کلاس زبانمون معلممون ازمون خواست که بهترین تجربه ها یا اتفاق زندگیمون رو بنویسیم
هر کسی یک چیز نوشت و دوست من نوشته بود سفر به کیش و اتفاق های اونجا رو تعریف کرده بود
من هم گفتم چقدر دلم میخواد دوباره برم کیش و فقط یک لحظه خودم رو در اونجا تصور کردم
شاید باور نکنید اما تا رسیدم خونه مامانم گفت آیین از پنج شنبه تا شنبه میریم کیش و من واقعا مونده بودم
و تا تونستم از قدرت شکر گذاری استفاده کردم
بعدا که از کیش برگشتیم وقتی چشمم به تابلوی کائناتم افتاد دیدم که دقیقا یکی از عکس ها مثل یکی از اون جاهایی بود که ما رفتیم و واقعا این تجربه عالی بود

***

من یه کشفی کردم که نمی دونم دوستان قبلا کشف کردن یا نه اما دوست دارم که به شما بگم :

من یه دختر خیلی حساس هستم و جوریم که موقعی که به کائنات در خواست میدم بارها اون درخواستو تکرار می کنم ولی وقتی دقت کردم دیدم وقتی یه چیزو یه بار در خواست می دم انگار زودتر از اون چیزایی که هزاران بار میگم به دستم می رسه
مثل این میمونه که درخواست یک چیزو بدی و نصفش اماده شده باشه و دوباره فرداش همون درخواست رو بدی و در این صورت اون چیز از اول شروع به آماده شدن میکنه
من نمی دونم درسته یا نه
دیگه خودتون ببخشید
مرسی

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 22 مرداد 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
متوجه میشی؟؟؟

اسپنس از فرانسه

من متوجه شده ام که کائنات یه خورده شبیه کسیست که انگلیسی رو خیلی خوب بلد نیست (انگلیسی فقط یک مثاله، می تونید هر زبان دیگه ای رو جایگزینش کنید). وقتی شما افکارتان را با زبان پیچیده به کائنات
می فرستید، کائنات فقط آن قسمتهایی را متوجه می شود که بلد است. وقتی شما در حال یادگیری زبان جدیدی هستید فهمیدن قسمتهای منفی آن کمی سخت به نظر می رسد و شما فقط کلمات کلیدی آن جملات را متوجه می شوید، مثلاً جمله ای مثل  "من دوست ندارم آن کار را انجام بدم."، را شما اینطور می فهمید "من دوست دارم آن کار را انجام بدم." و یا "دیگه نمی تونم اینو تحمل کنم." شما اینطور برداشت می کنید" من می تونم بیشتر تحمل کنم." و چیزهایی مثل این...

همچنین، وقتی می خواهید به کسی که زبان شما را خوب بلد نیست چیزی را توضیح دهید، معمولاً با حرکات ایما و اشاره مفهومتان را می رسانید. پس در مقابل کائنات هم باید طوری نقش بازی کنیم تا به کائنات نشان دهیم چه اتفاقی باید برایمان رخ دهد. در زندگی، اغلب ما می پنداریم که مردم منظور ما را متوجه می شوند اما واقعیت این است که در زبان خیلی چیزها اشتباه برداشت می شوند (چه با فردی هم زبان خودمان صحبت کنیم چه با کسی که زبان دیگری دارد). ساده بگیرید تا اتفاق بیفتد.

در تصورات من کائنات یک مرد کوچولو به اسم پدرو هست که زبان مادری مرا خیلی کم بلده! :-)

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : سه شنبه 17 مرداد 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی لادن عزیز از "راز" :

تجربه دوم:

پوست دست من همیشه خیلی خیلی حساس بود.همش در تمام طول سال دست من یا خارش میگرفت یا خشک و پوست پوست و قرمز میشد و گاهی اصلا شدید میشد و پوست انگشت شصتم انگار له میشد دیگه... (نمیدونم چجوری بگم ببخشید دیگه...) در ضمن کنار دستم بین مچ و انگشت شصت یه لکه ای بوجود اومده بود که همه فک میکردن سوخته در صورتی که نسوخته بود.و من دکتر میرفتم،زیر دستکش ظرفشویی دستکش نخی میپوشیدم و ... که تاثیری نداشت.

حالا قسمت شگفت انگیز:

با خواندن کتاب راز من از تصور و شکرگزاری کمک گرفتم ... حالا دیگه خوب خوبه شکر خدا در تمام طول سال بدون اینکه از هیچ دارویی استفاده کنم حتی دستکشم دیگه استفاده نمیکنم.
باز هم ممنونم که تجربه منو خوندید دوستان بی نظیر من!!!

تجربه سوم:

من همیشه قدرت شکرگزاری رو توی بهتر شدن روابط تجربه کردم.
چند وقت پیش هم اتاقیم تو محیط کار اومد و گفت که ناراحته و با یکی از همکارای آقا دعواشون شده بود و حرفای بدی ازش شنیده بود...گفت چی کار کنم؟
منم گفتم سعی کن ازش کینه به دل نگیری. براش دعا کن طلب خیر و برکت کن و هر چیزی که برا برادرات میخوای براش بخواه . چند روز این کار رو بکن درست میشه حتما!! بعدشم گفتم اون هر کاری برات کرده یادت بیار و انگار که روبروت نشسته ازش تشکر کن .مثلا :آقای فلانی ممنونم که برام فلان آمارو به معاونت ایمیل کردید، ممنونم که هر وقت سیستمم مشکل داشت درستش کردید و...
دوستم هم انجام داده بود.
بعد چند روز دوستم اومد و گفت که اون آقا خودش اومده و باهاش صحبت کرده. یه جوری که انگار نه انگار این موضوع پیش اومده بوده...
من هم باز ایمان اوردم که شکرگزاری معجزه میکنه.
ممنونم از نگاه هاتون.
بسیار بسیار بسیار ممنونم شمیم گلم!!

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : پنجشنبه 22 تیر 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی لادن عزیز از "راز" :

دوستان عزیزم سلام.
امیدوارم روزتون درخشان و قلبتووون پرر از عشق باشه !!!
من از وقتی که از راز استفاده میکنم واقعا زندگیم خیلی خیلی خوب شده و هر روز تاثیر مثبتشو توی زندگیم می بینم و امروز می خوام 3تا تجربمو به شما هم بگم همینطور که من انرژی گرفتم از تجربه ها و صحبت های شما، شما هم از من انرژی بگیرید!!!

تجربه اول:

من تیر 86 لیسانس حسابداریمو گرفتم. تا سال 90 بیکار بودم. با وجود اینکه همیشه درسم خوب بود ولی توی آزمون استخدامی هایی که میدادم قبول نمیشدم چون باور داشتم که کار نیست و اطرافیانم هم مرتب میگفتن : بابا کار کجا؟ همش پارتی بازی میشه.... و ازین حرفا!!!

وقتی تیر 90 راز رو خوندم و بعدش شهریور قدرت رو ...،تمام سعیم رو کردم که مراقب افکار و احساساتم باشم و باور هامو تغییر بدم از جمله اینکه برخلاف باور قبلیم واقعیت این است که: بیش از حد و اندازه وجود دارد... و خدای ما خدای وفور و برکت است...

و تجسم می کردم و وانمود می کردم که من شاغل هستم و مثلا غذای روز بعدم رو شب درست می کردم و به دوستانی که فقط با آنها تماس تلفنی داشتم گفتم که من سر کار میرم یا کاری بمن پیشنهاد شده...(راستش به اونهایی که همشهریم بودن و همیشه می دیدمشون نمیگفتم چون اگه میخواستن جزییات رو بپرسن من نمی دونستم چی جواب بدم)

خلاصه من در زمستان 90 در اولین آزمونی که پس از خوندن کتابهای راندا برن شرکت کردم با وجود تعداد خیلی زیاد شرکت کنندگان قبوول شدممم....
اینو هم بگم که برای گزینش هم از شکر گزاری استفاده کردم و همه چیز خوب پیش رفت و کلی عشق نثار شخصی که از من سوال می پرسید کردم و حتی یه سوالی که پرسید رو هم من نمی دونستم اما اون برام ننوشت . به هرحال مطمئن بودم که این کار مال منه...

و یه چیز دیگه اینکه: پست من حسابدار بود و کار امور مالی هم برای منی که ازدواج کرده بودم و یه پسر 2ساله داشتم سنگین بود...من بعد از مصاحبه و قبل از اینکه خبرم کنن که برم سر کار تکر ار میکردم: خدایا من خوشحالم که در بهترین بخش محل کارم کار می کنم و سپاسگزارم... و بدون اینکه اطلاعی داشته باشم روزی که خبرم کردن بیا سرکار، در قسمت کارگزینی که به نسبت سبک تر از حسابداری است، مشغول به کار شدم ...چون خانم نازنین و دوست داشتنی که کارگزینی کار می کرد می خواست بره مرخصی زایمان و بعد از 6 ماه که برگشت هم جای من تغییری نکرد...من همچنان مسئول کارگزینی هستم...

شکرت خدای بی همتای من ،جهان هستی زیبا و خوب من و قانون بینظیر جذب...
شکرت خدایا برای قدرت خارق العاده عشق و سپاسگزاری!!!
با سپاس فراووووون از شما که تجربه منو خوندید چون خیلی طولانی شد،تجربه های بعدی رو بعدا تعریف میکنم.

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : دوشنبه 22 خرداد 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
چک راز پولی که آرزویش را داشتم برایم به ارمغان آورد


سُواسِری باتاچاریا از کلکته، هند


امروز یک چیز شگفت انگیز در زندگیم اتفاق افتاد. من یک معتقد به راز هستم و مدتیست که ازش استفاده می کنم. یه دوست خیلی خوب بهم توصیه اش کرده. من هر روز به ویدیو راز گوش میدم و سعی می کنم اونو به طور کامل اجرا کنم

اخیرا به پول نیاز داشتم. بنابراین شروع کردم به تصور اینکه کیف پولم پر از پول نقد هست. از تعدادی عکس که مقدار زیادی پول رو نشون می داد پرینت گرفتم. روی "چک راز" اسمم را نوشتم که اظهار می داشت من به طورغیر منتظره مبلغ ده هزار روپیه در چهاردهم ژانویه به دست می آورم. من هیچ نظری نداشتم که چطور و از کجا اونو دریافت خواهم کرد. نمی خواستم فکر کنم که "چگونه" به دستم خواهد رسید. فقط می دونستم که به طرفم خواهد اومد. هر بار اون پرینت هارو که روی میز کارم آویزون بودن و می دیدم؛ بیشتر و بیشتر احساس خوشحالی می کردم  و برایمانم افزوده میشد

دیروز وقتی پدرم از اداره برگشت؛ گفت  که یکی از سرمایه گذاری های مان تکامل یافته و ما از اون مبلغ ده هزار روپیه بدست خواهیم آورد. و دیروز چهاردهم ژانویه بود

اما برگه ای که برای مطالبه آن مقدار پول؛ ضروری بود؛ گم شده بود. مادرم اونو یه جایی گذاشته بود و قادر نبود به یاد بیاره که کجا گذاشته. هر دوی آنها ناراحت و عصبی بودن اما من هرگز از لحظه ای که اونو شنیدم از لبخند زدن باز نیستادم چون می دونستم که بدستش آوردم. سپس چک رو به  مادرم نشون دادم و همه چیز و بهش گفتم تا متقاعدش کنه که ما اون پولو بدست خواهیم آورد؛ اون در حال حاضر مال ماست. من بهش گفتم وقتی صبح روز بعد دوباره پیداش کردی؛ یه احساس مثبتی و در قلبت نگه دار و سعی کن تصور کنی که اون پول و داری؛ و در حال حاضر تو حسابمونه

امروز صبح، درست یک ساعت قبل، مادرم به من در دفترم زنگ زد و گفت که برگه رو پیدا کرده. اون همون جایی پیداش کرد که ما  دیشب دنبالش می گشتیم. اما دلیلی که باعث شد پیداش کنه اینه که اون امروز ذهن مثبتی داشت

بنابراین؛ کائنات به آرزویم تحقق بخشیدن و من امروز خیلی خیلی خوشحالم

کائنات بسیار سپاسگزارم. راز سپاسگزارم و از تمام دوستانم که بمن کمک کردن که به راز ایمان داشته باشم سپاسگزارم

برای همه شما زندگی شادی رو آرزو می کنم

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 13 خرداد 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی نگار خوشبخت عزیز از "راز" :

سلام بر همه عزیزان
 می خواستم یک جذب جالب رو برای همه بچه ها  تعریف کنم . البته تو چت روم گفتم ، اما اینقدر خودم دوسش دارم و برام عزیزه این تجربه دلم میخواد بگم براتون.

جایی که من کار می کنم ، یک مدیر اصلی داره. دفتر ما به نام ایشون هستش . از روز اولی که اومدم اینجا بهم گفتن که ایشون حضور ندارند.منم می دونستم این ورا نمیاد. اما یک حس خوبی بهشون داشتم . از همون اولش . اسمش رو که روی کارت ویزیت ها و تابلوها و فرم ها می دیدم براش انرژی مثبت می فرستادم . نمی دونم همینجوری دوسش داشتم . تو این مدت که اینجا کار می کنم 2 بار دیدمش . چند وقت پیش دنبال چیزی بودم تا جذبش کنم . گفتم من می خوام اون آقا رو ببینم . دفعه قبل با پژو207 اومده بود. من گفتم که می خوام بیاد جلوی دفتر و با اون یکی ماشینش بیاد با 207 نه !

صبح ها تا محل کارم تجسم می کردم که دارم باهاش حرف می زنم و یک کاغذ ازش می گیرم . تجسم می کردم با همون ماشین اومده .

بعد از چهار پنج روز دیگه ولش کردم . تجسم نمی کردم . گوشه ذهنم اما مونده بود . از این تجسم شاد بودم . تا اینکه اتفاق افتاد ... اومد با همون ماشینش و به من یک پوشه داد . این جذب خیلی برام عزیزه . چون دقیقا کائتات حرفم رو گوش داد . شاید رمز پیروزیم این بود که همونجوری هم شاد بودم بدون اینکه جذبش کرده باشم .برای همه آرزو می کنم هر چیزی دلشون می خواد فورا در لحظه براشون مهیا بشه . دوستتون دارم  

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : جمعه 22 اردیبهشت 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
ما دوقلوهای دختر/پسر را ظاهر ساختیم

استیو و تارن از چشیر؛ کانتیکت (واقع در ایالت آمریکا)

وقتی که من و همسرم تصمیم به شروع یک خانواده گرفتیم؛ تازه گوش دادن به رازو شروع کرده بودیم. و با خودمون فکر کردیم، چی میشه اگه ما اینو برای فرزندانمون بکار ببریم. بنابراین تصمیم گرفتیم آنچه که می خواستیم یه دختر و پسر دوقلو بود و از روزی که ما متوجه شدیم باردار هستیم؛ می دونستیم که اون یه دختر و پسر سالم خواهد بود.

بایدم اینطور می شد چون اون تنها چیز ممکنی بود که ما اجازه داده بودیم به ذهنمون وارد بشه. ما همیشه فقط تصور می کردیم که یه دختر و پسر دوقلو داشته باشیم. هرگز فکر نکردیم که یه بچه داشته باشیم یا یه دوقلوی دختر / دختر یا پسر / پسر داشته باشیم. ما می دونستیم که چی می خواستیم و می دونستیم که اگه روی اون تمرکز کنیم می تونیم اونارو آشکار کنیم.

هر وقت که در مورد شکم باردار همسرم صحبت می کردیم (حتی قبل از اینکه بدونیم اونا دو تا هستن)؛ ما اونو به عنوان "آنها" ذکر می کردیم. من می گفتم "بچه ها اونجا چطورن؟" و همسرم جواب می داد "اونا خوبند!" من با اونا در رحم مادر صحبت می کردم و اینچنین می گفتم "مطمئن هستم که تو خواهرت را دوست داری و مطمئنم که تو برادرت را دوست داری" هر وقت مردم از من یا همسرم در مورد بارداری می پرسیدند؛ ما می گفتیم "آنها خوبن، امروز احساس کردیم که لگد می زنند ..." و به همین ترتیب وقتی که زمان برای اولین سونوگرافی فرا رسید؛ تکنیسین گفت "ضربان قلب وجود دارد ..." هنگامیکه دسته دستگاه سونوگرافی رو بر روی شکم همسرم حرکت داد، تکنیسین با تعجب فریاد زد: و آه، یک دقیقه صبر کنید، یکی دیگه هم هست؛ شما دوقلو دارین.

وقتی که ما این خبرها رو شنیدیم و تصاویر بچه هامون رو در صفحه نمایش دستگاه سونوگرافی دیدیم؛ من و همسرم به همدیگه نگاه کردیم و می دونستیم که از طریق قدرت افکارمون باعث این اتفاق شدیم. ما خیلی تعجب نکردیم؛ چون می دونستیم که اون دوقلو خواهد بود و تکنیسین گفت "به نظر میاد شما اصلاً تعجب نکردین. " با سر تایید کردیم و بهم دیگه نگاه کردیم. ما گفتیم " آره، ما به نوعی این احساس و داشتیم پس از آن، در قرار ملاقاتی که می فهمیدیم جنسیت بچه هامون چیه؛ تکنیسین گفت " اولین بچه پسره و من خیلی خوشحال بودم. سرشار از شادی بودم و وقتی که گفت؛ اون یکی دختره، من با هیجان به هوا پریدم.

این همون دختر و پسر زیبا و سالمی خواهد شد که ما دربارشون رویا پردازی می کردیم. هنگامیکه تکنیسین خبرها رو گفت، پرسید: آیا شما این احساس رو هم داشتین که اونا یه دختر و ی پسر خواهند شد؟ و من جواب دادم، بله، من از همون ابتدای بارداری می دونستم.

در حال حاضر اونا 16 ماهه هستن و هیچ چیز کمتر از یه زندگی ایده آل ندارن. اونا کاملا سالم هستن و به خوبی در حال رشد هستن؛ بچه هایی شاد و خوشحال...؛ و ما هیجان زده هستیم که بهشون یاد بدیم که آنها می توانند چه باشند و چه داشته باشند و چه چیز بدست بیاورند.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 13 فروردین 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی مغناطیس جذب عزیز از "راز" :

سلام دوستان عزیزم روش جواب گرفتن مشکلات از ضمیر ناخوداگاه واقعا جواب میدهد. من همیشه برای پیدا کردن اشیا گمشده ام از همین روش استفاده می کنم و خیلی سریع هم جواب میدهد.

برای این کار تصور می کنم که آن چیز گم شده یا چیزی که دنبالش می گردم الان پیدا شده و دست من هست و دارم استفاده میکنم بعد به جستجو کردن میپردازم . اتفاقی که می افتد این که من ناخود آگاه بهمون سمت هدایت می شوم و متوجه آن چیز می شوم.

دیشب خانمم دنبال یک چیزی می گشت و پیدایش نمی کرد. من چند بار بهش گفتم" از قدرت تخیل استفاده کن" و براش توضیح دادم ولی پیداش نکرد. بهش گفتم من الان در عرض 2 دقیقه پیداش می کنم. سپس تصور کردم اون چیز پیدا شده و دست من هست و رفتم سمتی که به ذهنم یکدفعه خطور کرد و دنبال گشتن بودم که دستم ناخودآگاه کمدی را باز کرد که اکثرا وسایل اسباب بازی بچه بود.

پاکتی که مشخصات آن چیز را داشت دستم گرفته بودم و نگاه میکردم که خانمم فریاد زد اون بسته همونه ! یکبار دیگر به قدرت ضمیر ناخودآگاه پی بردم و خدا را شکر گفتم.

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : دوشنبه 22 اسفند 1390  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here