تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - مطالب ابر راز موفقیت

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
تقدیر خود ساخته

جابو از گوتنگ

بعد از خواندن کتابهای راز و قدرت تصمیم گرفتم تکنیکهایش را در زندگی ام به کار ببندم. توانستم شغلی را که عاشقش بودم بدست بیاورم، گواهینامه رانندگی بگیرم و یک ماشین خوب بخرم.

بعد در دسامبر سال گذشته، لیست خصوصیات همسر دلخواهم را تهیه کردم. با تمام وجودم باور داشتم که او هم یک جایی دارد دنبال من می گردد. من دانشجوی پاره وقت یکی از دانشگاههای شهرمان بودم. اگرچه، وقتی فارغ التحصیل شدم و خواستم درسم را بیشتر ادامه دهم، پذیرفته نشدم. تصمیم گرفتم برای یکی دیگر از دانشگاههای محلی درخواست بفرستم که مرا بلافاصله و بدون درنگ پذیرفتند.

مرتب از خدا به خاطر تمام نعمتهایم و به خاطر همسر دوست داشتنی ام و ازدواج زیبایم تشکر میکردم گویی هم اکنون آنها را به دست آورده ام.

در لیستم نوشته بودم که مردی را می خواهم که تحصیلات عالیه داشته باشد، بتواند بهترین دوست من باشد، آشپزی کند، عاشق در آغوش گرفتن باشد، هر روز به من بگوید عاشقت هستم ، سن مشخصی داشته باشد، باهوش ، مسئولیت پذیر و عاشق خدا باشد ، وزن مشخصی داشته باشد و ....

به مدت یکسال تمام در فیس بوک با پسر جالبی دوست بودم. وقتی در یکی از گفتگوهایمان او نسبت به من ابراز علاقه کرد فقط می دانستم که او مدرس همان دانشگاهی است که من در آنجا پذیرفته شده بودم .

از من خواست با هم ملاقاتی داشته باشیم و اولین دیدارمان جادویی بود. کشش بین ما خیلی شدید بود. وقتی به چهره اش نگاه کردم، فهمیدم که او همان کسیست که من به دنبالش می گشتم. او هم همینطور بود. مثل این بود که همیشه همدیگر را می شناختیم. بعدها فهمیدم که به مدت یک سال، او سعی می کرد به من بگوید که چقدر عاشقم است و مرا می خواهد، ولی من به او توجهی نمیکردم و کاملاً نادیده اش می گرفتم.


 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : دوشنبه 23 اردیبهشت 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
فقط از زندگی لذت ببر و عشقت را با دیگران سهیم شو، همه چیز به سمت تو خواهد آمد

الکسیس از فیرفاکس

راستشو بگم، من هیچوقت آدم غمگینی نبودم که بخواهم از شکستها و بدبیاریها آزرده شوم، اما «راز» دو نکته به من آموخت که به طور کل زندگی مرا تغییر داد. اولین چیزی که آموختم این است که نباید خیلی زیاد روی آنچیزی که می خواهید به دست آورید تمرکز کنید. شاید مهمل به نظر بیاید، ولی واقعیت دارد. البته که باید به دقت و صراحتاً بدانید که چه می خواهید اما اگر کاری از دستتان بر نمی آید و فقط راجع به چیزی که می خواهید فکر می کنید ، آن را به دست نخواهید آورد. از خواسته تان بت نسازید. بهترین کاری که می توانید انجام دهید این است که هیچ کاری نکنید. فقط از زندگیتان لذت ببرید!

اگر به روشنی بدانید که خواسته تان چیست، کائنات بهترین لحظه را برای فرستادن آن به شما انتخاب میکند و در نتیجه شما با یک سوپرایز دلپذیر مواجه می شوید! مطمئنم که این روش کار می کند من خودم از همین طریق با دوست*دخترم آشنا شدم. تا قبل از آن، مدتهای طولانی  شدیداً  به دنبال کسی می گشتم،اما تلاشم بیهوده بود. هر چه بیشتر سعی می کردم، کمتر به رویایم نزدیک می شدم. بعد گفتم دیگر بس است، و خیلی راحت شروع کردم به لذت بردن از زندگی. به هیچ وجه از رویایم دست نکشیدم اما روش و رفتارم را تغییر دادم و حالا احساس می کردم کل هستی ام پر از فراوانی های شگفت انگیز است. می دانید چه شد؟ فقط کمی بیشتر از یک ماه بعد با بهترین دختری که در عمرم دیده بودم آشنا شدم، با جفت روحی ام!

و دومین نکته که راز به من آموخت این بود که نباید احساسات گرمتان را از دیگران پنهان کنید مخصوصاً نسبت به کسانی که بیشتر از همه دوستشان دارید. کمی گیج کننده است ولی گاهی اوقات ما از اینکه بخواهیم به کسانی که واقعاً دوستشان داریم محبتمان را ابراز کنیم بی میلی نشان می دهیم! بعد از خواندن کتاب راز فهمیدم که چقدر مهم (و دلپذیر!) است که عشقت را فقط با صحبت کردن در مورد آن با دیگران سهیم شوی. سالهای زیادی، به دلایلی که برایم ناشناخته است، نمی توانستم به والدینم بگویم که چقدر دوستشان دارم، با اینکه عشقم نسبت به آنها در تمام این سالها بسیار قوی بوده است. حالا دیگر می توانم این کار را بکنم و حس فوق العاده ای دارم از اینکه زندگی مرا روشن و گرم کردید بسیار متشکرم!

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : جمعه 23 فروردین 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی مرجان عزیز از "راز" : (خریدن لپ تاپ)

خرید لپ تاپ

زمانی که دانشجوی فوق لیسانس بودم خیلی به لپ تاپ نیاز داشتم ولی پس انداز و پول کافی برای خریدش نداشتم. یه مدتی بود که همه اش به داشتن یه لپ تاپ فکر میکردم تا جاییکه به  برادرم که در این مسایل وارد بود گفتم برام در مورد لپ تاپ های مختلف و مشخصاتشون پرس و جو کنه.

تا اینکه یه روز برادرم اومد و گفت یکی از دوستانش که تو کار فروش کامپیوتر و لپ تاپ بود بهش گفته که یه تعداد کم از اون نوعی که من میخواستم رو آورده. در این حال آرزوی داشتن لپ تاپ در دلم بیشتر شد ولی واقعا نمیدونستم از کجا باید پولشو بیارم. با خودم فکر کردم یا باید از یکی از اعضای خانواده ام قرض بگیرم که اصلا اینکار رو دوست نداشتم یا... یکدفعه به ذهنم یک فکر دیگر اومد.

من با یک شرکت کار میکردم که به اِزای کارهای موردی که براشون انجام میدادم با من قرارداد میبستن ولی اصلا نمیشد روی اون کار حساب باز کرد چون اصلا معلوم نبود کی ممکن است آنها به من پیشنهاد کاری بدهند و تازه مقدار پولش هم قابل پیش بینی نبود ولی با خودم فکر کردم اگر آنها به من زنگ بزنند و پیشنهاد یه کار تازه بدهند می توانم لپ تاپی که می خوام بخرم.

پس روی تجسم این صحنه کار کردم که اون مهندسی که برای کار به من زنگ میزد به موبایلم زنگ میزنه و به اندازه مبلغی که برای خرید میخوام به من پیشنهاد کار میده و همینطور خوشحال شدن خودم رو تجسم میکردم. دائم به موبایلم نگاه میکردم و چک میکردم تا ببینم به من زنگ زده یا نه . غروب شد و خبری نشد ولی من مدام منتظر تلفن اون مهندس بودم مدام به موبایلم نگاه میکردم تا اینکه واقعا به من زنگ زد و من اسم اون مهندس رو روی صفحه موبایلم همانطور که همه اش تجسم میکردم دیدم.

از خوشحالی داشتم بال در می آوردم دقیقا همونطوری که میخواستم شد به من یک پیشنهاد کار تازه داد و ازم خواست تا فردا برای قرارداد برم پیشش . فردای اون روز با خوشحالی رفتم شرکت و آقای مهندس بابت قرارداد به من یک چک داد مبلغش حتی یه کم از پولی که برای خرید لپ تاپ نیاز داشتم هم بیشتر بود من هم رفتم و اون لپ تاپی که دوست برادرم گفته بود رو خریدم. الان با اینکه یه لپ تاپ جدید و بهتر دارم ولی هنوز اون لپ تاپ قدیمی خودم رو نگه داشتم و خیلی دوستش دارم چون من رو یاد این جذب قشنگ میندازه. 

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : سه شنبه 22 اسفند 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
وقتی باور داشته باشید معجزات اتفاق می افتند

ژاکلین میچل از نیوجرسی

چند سال پیش کتاب راز و دی وی دی اش را خریده بودم. هر از چند وقتی فیلمش را می دیدم تا نسبت به اهداف و آرزوهایم مشتاق بمانم. هر سال یه سری اهداف را برای خودم و خانواده ام تعیین می کردم.

حدود هشت سال پیش از همسرم جدا شده بودم و به محض جدایی علاوه بر مسئولیت سه فرزندم ، مسئولیت والدینم نیز بر عهده ی من افتاده بود. در طول هشت سال تنها زندگی کردن، اغلب اوقات برای یافتن جفت روحی ام، همسرم، دعا می کردم تا به زندگی ام بیاید.

در اکتبر 2010، به یک جشن تابلو تجسم زنانه رفته بودم. من تابلو تجسمم را با عکسی از یک لباس عروس و یک حلقه درست کردم. همچنین روی تابلو نوشتم «من می خواهم در عرض دو سال ازدواج کنم.» خب، من از طریق معرفی خانوادگی با مردی آشنا شدم، و عاشق همدیگر شدیم. آگوست امسال با هم ازدواج کردیم، که معادل همان دو سالی بود که من در تابلو تجسمم ذکر کرده بودم. چند روز بعد از عروسی مان تابلو تجسمی که درست کرده بودم را پیدا کردم، در کمال شگفتی، لباس عروس و حلقه ام دقیقاً با عکس هایی که در تابلو تجسم گذاشته بودم شباهت داشتند. تابلو را به چند نفر از دوستان و افراد خانواده ام نشان دادم و آنها هم تقریباً به گریه افتاده بودند.

قبل از اینکه همسرم وارد زندگی ام شود، طبق آموزه های راز، یک سری پاکسازی هایی انجام داده بودم. مثلاً در پارکینگ، کمد لباسهایم و در زندگی ام فضای خالی ایجاد کرده بودم. من عشقی را که می خواستم تجسم می کردم. هر روز کتاب راز را می خواندم و فیلمش را می دیدم و آنچه را می خواستم تجسم می کردم. به خاطر همسر و خانواده ام بسیار سپاسگزارم.

فیلم و کتاب راز را به افراد خانواده ام داده ام تا آنها هم لذت رسیدن به آرزوهایشان را تجربه کنند.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : پنجشنبه 17 اسفند 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی (دنیا دنیا عشق) عزیز از "راز":

(آیا برای خریدن خانه ایده آلتان قدمی برداشته اید )

دقیقا در پایان سال 1390 من تصمیم گرفته ام یک آپارتمان زیبا که واقعا دوست داشتم خریداری کنم اما در آن زمان مبلغ 20/000/000 میلیون تومان پول کسر داشتم و با مخالفت مامانم روبرو شدم که دائم میگفت معجزه که رخ نمیدهد یک جای دیگر را پیدا کن که مناسب پولت باشد.

ولی من واقعا آن آپارتمان را دوست داشتم وهرگز نتونستم خودمو راضی کنم تا ازش بگذرم و تمام چکهای خریدش را نوشتم و بالاخره معامله انجام شد و من آنرا خریدم بدون اینکه در آن لحظه بدانم که پولی که کم دارم را از کجا باید تهیه کنم حدود 10 روز به زمان چک آخرم باقی مانده بود اما من بر این باور بودم که خدا حتما کمکم میکنه و لحظه ای تردید نکردم که ناگهان مبلغ 19/000/000 میلیون تومان وارد یکی از حسابهای بانکی ام که گردش نسبتا بالایی داشت شد و هرگز نه من و نه بانک سر در نیاوردیم که چه اشتباهی رخ داده است و من فکر میکردم من اشتباه میکنم و این پول را داشته ام فقط در حساب وکتابهایم اشتباه کرده ام.

و خلاصه چک من در زمان مقرر پاس شد و من و رئیس سرپرستی مان نامه نگاریهای زیادی انجام دادیم و دقیقا 6 ماه بعد از این اتفاق مشکل پیدا شد و باید پول به حساب اصلیش برمیگشت و متوجه شدن که ایراد از سیستم بانکی بوده است و اکثر حسابها در آن شب فوق العاده رویایی برای من منفی شده بود اما حساب من فوق العاده مثبت شده بود و پول مورد نیازم در اختیارم بود و من درست 6 ماه بعد که مشکل برطرف شد و در آنزمان آن مبلغ را در اختیار داشتم آن پول را با بانک مربوطه تسویه کردم و خیلی راحت در زمانی که به آن احتیاج داشتم برایم آمد و من هر روز بیشتر باور دارم که تمام ایده هایم کار میکند چون باورم اینست الهی شکر وسپاسگزارم

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 22 بهمن 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
چک غیر منتظره

معتقد از انگلستان

متشکرم، متشکرم، متشکرم از خدا، راندا، و تمام افراد فوق العاده ای که داستانهای شگفت انگیزشان را در سایت راز پست کردند، چون مرا مثبت و خوش بین نگه می داشت.

در حال خواندن کتاب جادو بودم و به بخش «نتایج باشکوه» (روز 21) رسیده بودم، و تصمیم گرفتم آن را در موردی به کار ببرم. من آن روز مرخصی گرفته بودم تا خانه ی یکی از دوستانم را تمیز کنم، پس به آرامی نشستم و کل آن روز و نظافت را تصور کردم و به خاطراین شغل احساس شکرگزاری عمیق در من به وجود آمد و گفتم به خاطر نتایج با شکوه نظافت امروز بسیار سپاسگزارم. آنقدر حس شکرگزاری داشتم که اشک در چشمانم حلقه زد.

وقتی مشغول نظافت بودم دوستم زودتر به خانه آمد و ما با هم صحبت کردیم، وقتی می خواستم خانه اش را ترک کنم دوستم به من چکی داد که روی آن مبلغ 500 یورو نوشته شده بود. نمی توانستم آنچه را می بینم باور کنم، او فقط باید به من 30 یورو می داد!!! سعی کردم چک را به او برگردانم، ولی دوستم گفت: لطفاً نگهش دار تو لیاقتش را داری»، تنها چیزی که می تونستم بگم این بود :واو! ... واقعاً شوکه شده بودم.احساس می کنم به خاطر داشتن چنین دوست فوق العاده و جذب این مقدار پول متبرک شده ام.

لطفاً باور داشته باشید ... اعتماد کنید ... و بگذارید خدا و کائنات آنچه را می خواهید به شما بدهند... بدانید که شما مستحق آن هستید و لیاقت خوشبخت بودن را دارید.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : پنجشنبه 19 بهمن 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی (دنیا دنیا عشق) عزیز از "راز":

(آیا شمام دوست دارین به وزن ایده آلتون برسین)


مدتها بود هر چه تلاش میکردم حتی با وجود گرفتن رژیمهای سخت قادر نبودم وزنم را پایین بیاورم و این برایم اهمیت فوق العاده ای داشت تا اینکه روزی احساس کردم ضعف اصلی ریشه در وجود خودم دارد ومن دائم روی اضافه وزنم و اندامی که دوست ندارم تمرکز کرده ام و تصمیم گرفتم بیشتر خودم را دوست داشته باشم و وزن دلخواهم را تجسم کردم و خودم را در آیینه نگاه میکردم واز خودم به خاطر اندام بی نظیرم تشکر میکردم وحتی در هنگام خوردن غذا نیز تمام انرژیم را به آن معطوف میکردم و باورم این شد که تمام انرژِی موجود در غذا را جذب میکنم و همین باعث شد تا شروع به از دست دادن اضافه وزنم نمایم والبته با تغییر افکارم کنترل بیشتری بر خوردنم پیدا کردم و الان تا به امروز حدود 10 کیلوگرم وزن کم کرده ام و به وزن ایده آلم رسیده ام و خودم را بسیار دوست دارم و بابتش واقعا سپاسگزارم الهی شکر 

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : جمعه 22 دی 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
شروع شگفتیها در سال 2013

ونسا از مالزی
اول و مهمتر از همه من می خواهم بگویم از شما و تیم راز متشکرم و برای همه کسانی که داستان های شگفت انگیز خود را در اینجا به اشتراک میگذارید.  شما بچه ها واقعا در آوردن لبخند بر روی صورت من هر بار که من این داستان ها در اینجا میخوانم موفق میشوید .
من یک تابلوی تجسم ساده بر روی یک کاغذ A4 ساخته بودم.  فقط کپی پیست کردم چیزهایی رو که میخواستم جذبشان کنم و آنرا چاپ کردم. من تابلوی تجسمم را جایی قرار داده بودم طوری که هر روز آنرا نگاه کنم. 9 مورد روی تابلوی من وجود داشت و در کمتر از دو ماه 2 تا از آنها اتفاق افتاد.

 من هنوز یک دانش آموزم و واقعا استطاعت برای خرید چیزهایی را که میخواهم ندارم. و من دوست نداشتم به پدر و مادرم درخواست بدهم برای چیزهایی که می خواستم زیرا آنها شهریه دانشگاه من رو پرداخت میکردند و من برای این از آنها سپاسگزار بودم. اما به طور شگفت انگیزی پدرم برای من یک آیفون 5 خرید و من خیلی خوشحال شدم چون من واقعا آن را میخواستم. و این اولین سورپرایز من بود.
دومین چیزی که میخواستم یک کیف دستی بود و  دوستم به من پیشنهاد داد برای خرید وقتی ما به فروشگاه رفته بودیم. این دو مورد در تابلوی تجسم من بود و برای من با موفقیت آشکار شدند. این برای من شگفت انگیز است. من آشکار شدن چیزهای بسیار دیگری را در زندگی دیدم.
اما شادی من فقط در مورد آیفون 5 و کیف دستی نبود بلکه به خاطر ایمانی بود که بدست آوردم. من حالا میدانم که اگر آن برای مسائل مادی کار می کند قطعا برای چیزهای دیگر و  بیشتری کار می کند و این در زندگی به من ایمان میدهد. بعد از خواندن کتاب راز، قدرت و جادو زندگی من شگفت انگیز شد.
اگرچه زمانهایی افکار منفی من را احاطه می کند اما من از آن آگاهم. شروع کنید به آگاه بودن. من توانایی تغییر احساساتم رو دارم. آگاهی اولین گام به سوی یک زندگی بهتر است.
من کاملا مطمئن هستم که چیزهای دیگری که در تابلوی تجسمم دارم به زودی به واقعیت تبدیل خواهند شد و دوباره اینجا خواهم بود.  خیلی از شما متشکرم برای اینکه این فرصت شگفت انگیز را در زندگی به من دادید. من خیلی سپاسگزارم  که در این دنیای شگفت انگیز زندگی می کنم.
 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 16 دی 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی رزان عزیز از "راز" : (ازدواج)

من هم همسرم رو با روش راز جذب کردم . یادمه قبلن وقتی کسی وارد زندگیم می شد و به نظرم مقبول بود دعا می کردم که : خدایا من با این ازدواج کنم . و خب نمی شد . من از خیلی سال پیش به طور کلی می دونستم که می خوام همسرم چه ویژگی هایی داشته باشه ولی هیچ وقت با جزئیات برای خودم مشخصش نکرده بودم .

تا این که یه روز تصمیم گرفتم این کار رو بکنم . اون زمان هنوز با راز آشنا نبودم . من همه این کارها رو شفاهی انجام می دادم . یعنی جایی ننوشتم . چیزهایی که مشخص کردم این ها بود : از خودم دو سه سال بزرگتر باشه . تو جای خوب شهر خونه به صورت رهن کامل اجاره کرده باشه. ماشین داشته باشه (نوع ماشین رو مشخص کرده بودم .) شغل عالی داشته باشه که از نظر اجتماعی هم وجهه و پایگاه خوبی داشته باشه . خسیس نباشه . دهنش بو نده . منو خیلی دوست داشته باشه . خیلی خیلی مهربون باشه . مودب باشه . ووو

و یکی دیگه از چیزایی که برام مهم بود این بود که خانواده نداشته باشه . تو اون مقطع واقعن این هم یکی از معیار هام بود .
من هر شب قبل از خواب (باز هم بی خبر از قضیه ی آلفا ) این خواسته مو تکرار می کردم . و دونه دونه ی معیارهامو مرور میکردم و به خدا یاد آوری میکردم . تا این که با فردی به نام (سین) آشنا شدم . اون همه ی این مواردی که گفتم رو داشت . نکته جالب ماجرا این که بعد از فوت پدرش با خانواده اش قطع رابطه کرده بود و هیچ ارتباطی باهاشون نداشت . نکته جالب بعدی این بود که (سین) رانندگی بلد نبود ولی ماشین داشت . خودش می گفت یکی از بدهکاراش به جای بدهیش این ماشین رو بهش داده . و دوست (سین) براش رانندگی می کرد . یه مدت که از آشنایی من و سین گذشت من متوجه شدم که باید به درخواستم اصلاحیه بزنم .

موضوع این بود که (سین ) عزیز تو پروفایل اورکاتش کلی دوستهای دختر داشت . و وقتی من اعتراض کردم گفت :چون من خانواده ای ندارم اینا مثل خواهر من هستن . مثلن فلانی ، من مثل داییش هستم . ... خب من اصلن این توجیه رو نمی تونستم هضم کنم و قانع نمی شدم . پس با آقای ( سین ) کات کردم . و اصلاحیه ای که به درخواستم زدم این بودکه : همسر آینده ام خانواده داشته باشه ولی خانواده اش توی شهر ما نباشن . بعد باز هم بی اون که بدونم از قانون دوست داشتن خود استفاده کردم . به زعم اون وقتای خودم : خودمو عشق است . به پوستم می رسیدم . ورزش می کردم و واقعن دلم هیچ کسی رو نمی خواست مگر همون که به خدا سپرده بودم . و هر شب باز قبل از خواب خواسته مو مرور می کردم . تا این که تقریبن یه ماه بعد با همسرم آشنا شدم . و همسرم همونی هست که خواسته بودم . خانواده اش هم هیچ کدوم تو شهر ما نیستن :)...خدا رو شکر زندگی خیلی خوبی دارم و از خدا بابت این همه لطف سپاسگزارم . سپاسگزارم.سپاسگزارم

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 22 آذر 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی (دنیا دنیا عشق) عزیز از "راز" :

سلام به همه مسافران جاده خوشبختی وسپاس فراوان .من امروز میخوام تجربه ازدواج الهی خودمو براتون بگم.

خانواده ام به شدت مرا تحت فشار گذاشته بودن تا برای زندگیم تصمیم بگیرم و ازدواج کنم اما من به دنبال کسی بودم که واقعا او را دوست داشته باشم و با معیارهایم هم خوانی داشته باشد. مدتها بود که با راز آشنا بودم اما بطور جدی از آن استفاده نکرده بودم و دائم با افکار منفی دیگران روبرو بودم و هرگز نمی خواستم یک ازدواج دوست نداشتنی داشته باشم.

 تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم به راز عمل کنم به دقت افکارم را انتخاب کردم و خصوصیات مرد ایده الم را نوشتم و حدود سه ماه به طور جدی تجسم میکردم با او غذا میخوردم تلفنی صحبت میکردم به گردش میرفتیم و من اینقدر واقعی او را میدیدم که دیگر به وجودش احساس نیاز نمیکردم چون او همیشه با من بود و هرگز امیدم را از دست ندادم و هر لحظه از عشق او آرامتر و لبریز تر میشدم و با تمام وجودم از خدا تشکر میکردم.

 احساس سپاسگزاری تمام ذهنم و زندگیم را پر کرده بود تا اینکه یک روز یکی از همکارانم مرا به یک سمینار روانشناسی دعوت کرد و من هم پذیرفتم وسخنران شخصی نبود جز جذب من و من و او در هنگام ناهار در فروشگاه سالن همایش با یکدیگر صحبت کردیم و این شد باب آشناییمان و من واقعا او را به زندگیم دعوت کردم.

 یکی از معیارهایم این بود که همسرم شغلی داشته باشد که بواسطه آن شادی و خوشحالی را به خانه های مردم ببرد و او دقیقا خودش بود دکترای تخصصی روانشناسی دارد و استاد دانشگاه است و همچنین مطب دارد که بواسطه آن به مردم مشاوره میدهد و با اینکار شادی را مهمان خانه هایشان میکند و من بسیار خوشحالم وشکرگزار چرا که او حتی خیلی کامل تر و بینظیر تر از جذب من بود و هست الهی شکر.
 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : شنبه 22 مهر 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here