تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - مطالب ابر راز موفقیت

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی سارای عزیز (خواهر یاسمن) از "راز" :

سلام به همگی، امیدوارم که همه خوب و خوش و سلامت باشن این تجربه ای که میخوام ازش براتون بگم مربوط به فروردین امسال هستش و در مورد سلامتی برادرمه.

واسه پای برادرم یه مشکل جدی پیش اومده بود که از عوارض یه تصادف قدیمی بود و چند سالی درگیرش کرده بود و باز پیش از عید اونو روانه ی بیمارستان کرد با علائم عفونت شدید! دکتراش اول تصمیم به عمل گرفتن و چون شدت آسیب زیاد بود از ما رضایت نامه برای قطع عضو خواستن اما یه روز بعد تصمیم گرفتن از طریق تزریق دارو و آنتی بیوتیک قوی مسئله رو حل کنن.

حدود 3 هفته اوضاع به همین منوال گذشت و برادرم با وجود سن کمش تمام تعطیلات عید رو توی بیمارستان به امید بهبود تحمل کرد و درست هفته ای که منتظر مرخص شدنش بودیم شرایط به کلی عوض شد. عفونت چند برابر شده بود و به دلیل احتمال ابتلا به" قانقاریا" میخواستن پا رو از زیر زانو قطع کنن !!!!! این برای یه نوجوون عاشق ورزش و ماشین ،کسی که لحظه شماری میکنه تا به سن 18 سالگی برسه و گواهینامه شو بگیره خبر وحشتناکی بود!

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 22 آبان 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
راز جهان

http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTL0Cz6D5BW9VY8QYuBoXCEjMBlC8LPlQge2HDYBo645Y2gqWHh

 

مردم مایل هستند به چیزهایی که دوست دارند توجه کنند و بگویند:"از این خوشم میاد یا آن را می خواهم"البته آنها با چیزهای که دوست ندارند همین گونه رفتار میکنند و انرژی هم صرف آن می کنند.گاهی حتی ممکن است انرژی بسیاری برای انها صرف کنند و یا به آنها نگاه کنند وبا خودشان بگویند"نه اینها را نمی خواهم" و فکر می کنند می توانند آنها را نابود سازند و یا از بین ببرند.یکی از اشکالاتی که در جوامع وجود دارد این است که همیشه دوست داریم با هر چیزی ضدیت و مقابله و مبارزه کنیم مثلامبارزه با سرطان,فقر,جنگ,مواد مخدر,تروریسم و خشونت. غافل از اینکه خود در عمل میزان بیشتری ار آنچه که نمی خواهیم بر ایمان به ارمغان می آورد.همانطور که قبلا هم گفتیم بر هر چیز که تمرکز کنید همان را هم بدست می آورید مقاومت در برابر هر چیزی درست مانند آن است که تلاش کنید تا از پخش تصاویری که در حال پخش شدن است جلوگیری کنید و یا آنها را تغییر دهید که این تلاشی بیهوده است بلکه شما باید از درون خود استفاده کرده و تصاویر جدید بیافرینید.

وقتی شما با چیزی که تظاهر کرده مخالفت می کنید نیروی بیشتری به آنچه که دوست ندارید اختصاص داده اید,این قانون کائنات است.همه چیز در دنیا با یک فکر و ایده شروع می شود و کم کم بزرگ و بزرگتر می شود زیرا پس از پدیدار شدنش مردم بیشتر افکارشان را بر آن متمرکز می کنند و اگر تنها فکرمان را بر آن متمرکز نکنیم و در عوض بر عشق متمرکز کنیم آن چیز هیچ وقت پایدار نخواهد بود,پس محو و نابود خواهد شد 
 

موضوع : تکنیک های خوشبخنی ,
تاریخ ارسال : دوشنبه 13 آبان 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
متشکرم که مرا زیبا کردید!

نیکیتا از هندوستان

اول از همه از راندا به خاطر کتابهای راز، قدرت و جادو تشکر میکنم. تک تک این کتابها الهام بخش من بوده و مرا به جایی که اکنون هستم رسانده اند.

بعد از بکار بردن راز در زندگی ام، صاحب پوستی زیبا و درخشان، و موهای بلندِ سالم و قشنگ شده ام.از سن 12 سالگی صورتم جوش داشت. پیش دکترهای زیادی رفتم، درمانهای متفاوتی را انجام دادم ... اما پوستم اصلاً بهبود حاصل نمی کرد. بالاتر از همه، هر کس مرا می دید می گفت چه پوست بدی داری. مرتب به من می گفتند پوستت بد است و باید کاری در موردش بکنی. و این باعث میشد عقده ی حقارتم بیشتر شود.

یک بار خانه ی یکی از دوستانم بودم و اتفاقی فیلم راز را دیدم. عاشقش شدم و رفتم کتابش را خریدم.

از آن خیلی الهام گرفته بودم ولی آن را در زندگی ام به کار نبردم. بعد کتاب "قدرت" را خواندم. تصمیم گرفتم از آن برای بهتر کردن پوستم استفاده کنم. ولی نتیجه نداد. بعد کتاب "جادو" را خواندم. این بار دیگر تصمیم قطعی گرفتم که آن را عملی کنم. پس شروع کردم به شکرگزاری بابت سلامتی اکنونم. همچنین، یک عکس از خودم برداشتم، با فتوشاپ تمام جوشها و جای جوشها را از روی صورتم پاک کردم و پوستم را بی عیب و نقص ساختم. عکس را بزرگ چاپ کردم و به دیوار اتاقم چسباندم. از نگاه کردن به آینه هم دست کشیدم.

هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم و عکسم را می دیدم به خودم می گفتم "وای! چه پوست قشنگی دارم!!!" خیلی زود متقاعد شدم که پوستم مانند عکس روی دیوار بی عیب است. همچنین، هر جا کسی را با پوست و موی زیبا می دیدم، آنها را از صمیم قلبم تحسین می کردم. یواش یواش پوست و مویم تغییر کرد.

بعد از 3 هفته، داشتم برای رفتن به جشنی آماده می شدم و به آینه نگاه کردم تا فقط ببینم که آیا همان پوست بی عیب و نقصی که در خواست کرده بودم را دارم یا نه. وقتی به مهمانی رسیدم هر کسی مرا می دید تحسینم می کرد. تمام کسانی که قبلاً از پوست و مویم ایراد می گرفتند گفتند که بی نظیر به نظر می رسم!! اعتماد به نفسم به آسمان رسیده بود. حالا حتی بیشتر از قبل نسبت به مو و پوست زیبایم اطمینان و اعتماد به نفس دارم و هر روز که می گذرد بهتر و بهتر هم می شوند.

تمام اینها به کمک راز اتفاق افتاد. مهم نیست مشکلتان چیست، باور داشته باشید که چیزهای خوب در راهند!!!

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 14 مهر 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربهء فلورانس محبوب عزیز از "راز" :

سلام خدمت دوستان عزیزم و همراهای گلم امروز میخوام داستان جذب شگفت انگیز عشقمو براتون بزارم .

همتون کمو بیش ماجرای شکست عشقی من و حال و روزمو میدونستید، داغون بودم شب و روز نداشتم فقط کارم گریه و گریه بود راز رو میدونستم اما استفادشو درست یاد نگرفته بودم به این وب و اون وب سر میزدم، مراقبه ، تجسم، تابلو کاینات، تلقین، نامه به فرشته و کارای دیگه رو به شدت انجام میدادم که محسن برگرده اما هرچه بیشتر میکردم کمتر نتیجه میگرفتم.

کتاب اسکاول شین رو خوندم اون میگفت نباید شخص خاصی رو بخوای باید از خدا طلب عشق واقعیتو بکنی تا بهت بده ولی کو گوش بدهکار؟؟؟؟؟؟؟ رفتم یه تقویم گرفتم و در نظر داشتم 14 فروردین 92 رو مشخص کنم روزی که من به عشقم میرسم، پراز گریه و بغض بودم تقویم جیبی رو برداشتمو جلوی تاریخ روز نوشتم (قرار شام-خواستگاری از من) و وقتی دقت کردم دیدم تقویم من دو صفحه رفته جلوتر یعنی من تو اون حواس پرتیا 28 فروردین رو نوشته بودم (تقویم جیبی هر صفحه اش چند روز رو مشخص میکنه) پیش خودم گفتم حتما حکمتی داشته و تقویم رو به حال خودش رها کردم.......

گذشت و گذشت خبر ازدواج محسن با همون دختری که باهاش به من خیانت کرده بود به گوشم رسید ،اما حالم بد نبود، ناراحت بودم اما دلم روشن ، دیگه وقتی که عکس جشن عقدشونو دیدم بیخیال شدم و خواستم عشق الهیمو به دست بیارم، پس یه کاغذ برداشتمو نوشتم که میخوام فلان خصوصیات و فلان ماشینو تحصیلات و فلان اخلاق رو داشته باشه من خیلی به جزییات توجه کردمو ریز به ریز نوشتم.

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : جمعه 22 شهریور 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
شغل تمام عیار

سوپریا پدنیس از بمبئی، هند


من کارشناسی ارشدم رو در رشته اقتصاد در سال ۲۰۰۹ تموم کردم. دیپلمی هم در رشته یوگا گرفتم. از آن زمان به بعد من به عنوان یک مربی یوگا هم کار کرده ام. مادرم در حال حاضر برای بانک مرکزی هند کار میکنه. و پدرم برای بانک  (یو سی اُ) کار میکنه. هر دو بانک بخش دولتیه. در هندوستان کار کردن در یه بانک بخش دولتی چیز مهمیه. بنابراین منم همون جور شغل و می خواستم. اما رقابت زیادی هست.

بنابراین من کارمو در آوریل سال ۲۰۱۲ ترک کردم و شروع کردم به آماده شدن برای امتحانات. این اولین تلاش من بود. به طور معمول حداقل سه بار باید در این امتحانات تلاش کنی تا قبول بشی. امسال از یک میلیون نفر، تنها یازده هزار نفر انتخاب شدند. و من یکی از آنها بودم.

در حال حاضر من در بزرگترین بانک هندوستان استخدام شده ام. بانک دولتی هند. و من بسیار خوشحال هستمکه والدینم به من خیلی افتخار می کنن.

سال گذشته در طول آماده شدن برای امتحان؛ هر وقت در حال سفر کردن بودم و اگه اتفاقی یه بانک می دیدم؛ به شخصی  که همراهم  بود می گفتم " بانک منو ببین" یا "من کارمند آینده اینا هستم". من کارتهای ویزیت را با اسمم و آرم بانک بر روی آن چاپ کردم. و اونو در جاهایی که مکراراً می دیدمشون چسبوندم.

در حال حاضر من مقامی (سِمتی) در بانک گرفتم که هرگز به یه کارمند جدید داده نشده. افرادی که با این شعبه به مدت ۳ یا ۴ سال کار کرده اند؛ این سِمت را بدست میارن. من معاون خصوصی مدیر کل ارشد برای تجارت روستایی در سراسر هند هستم.

کائنات همیشه بهترین را می دهد! فقط ایمان داشته باشید و بیشتر از اون چیزی که آرزوش را کردید بدست خواهید آورد.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : جمعه 15 شهریور 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تماس تلفنی شگفت انگیزی


نوشته شده توسط اد از کلکته ، هندوستان
متشکرم ، متشکرم ، متشکرم
امروز شانزدهمین روزی است که من از تمرینات "جادو" استفاده می کنم.بعد از ظهر از کائنات برای تماس تلفنی شگفت انگیزی که دوست پسرم بعد از ایمیلی که برایش فرستادم با من داشت تشکر کردم . او چند ماه قبل با من بهم زده بود و ایمیل زدن بهترین کاری بود که به نظرم می رسید .
کمی بعد ، او بعد از یک ماه و نیم با من تماس گرفت و ما بیش از یک ساعت و نیم با هم صحبت کردیم . او گفت که دلش برای با من بودن تنگ شده و این دقیقا هما چیزی بود که توی دفتر آرزوهایم نوشته بودم .
بسیار خوشحالم و از خدا و کائنات بسیار سپاسگزارم که آرزوهایم را متجلی کردند. من اطمینان دارم که در 25 مین روز تمرینات جادو او به زندگی من برمی گردد و ما دوباره با هم خواهیم بود . ایمان کامل دارم که او متعلق به من است و ما با هم ازدواج خواهیم کرد. از شما به خاطر داستان های الهام بخشتان سپاسگزارم. من در بیست و پنجمین روز وقتی که دوباره با شادی در کنار هم قرار می گیریم ، می آیم و داستانم را می نویسم .
ایمانتان را حفظ کنید و از درون شاد باشید.
از راندا و تیم راز ممنونم
یک بدبین که اکنون ایمان آورده است !
 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 23 مرداد 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه مامان مستانه از قانون جذب

ازحدود 10سال پیش که بابابزرگم فوت کرد ، دایی نا تنی برای تقسیم ارث و میراث بهونه آورد. اونجوریم که نشون میداد میخواست کلا سهم مامان و خاله منو تصاحب کنه .چند سالی همش مامان و خالم میخواستن که مسئله رو با صحبت حل کنن ولی نمیشد که نمیشد . تا اینکه 2سال پیش مامانم و خالم یه وکیل گرفتن و همه کارا رو سپردن به وکیل. حالا مامان من کرمان ، خاله تهران و دایی ناتنی و ارث و میراث و وکیل تبریز. اون وکیل هم مرتب امروز و فردا میکرد. همش بهونه های مختلف می آورد. تازه بعدش کاشف به عمل اومد که آقای وکیل با دایی جون دوستن و دیگه مابقی ماجرا رو خودتون حدس بزنین.

ولی خب چاره ای نبود و تو این مدت دایم تلفنی بحث و دعوا داشتن.

تا اینکه آقای وکیل هم تو جاده تصادف کردن و فوت شدن. مامانم اولش گفت وای حالا چیکار کنیم و اینا. ولی بعدش گفت مستانه حتما حکمتی بوده تو این کار. تو همون مدت داشت کتاب قانون دعای کاترین پاندر رو میخوند . یه عبارت تاکیدی پیدا کرد و هر روز تکرارش میکرد واین قضیه رو تمام و کمال سپرد به خدا و رها کرد. دیگه هم ارتباطشو با داییم قطع کرد تا بحث و دعوا نشه دوباره.

خلاصه چند روز بعد دایی جون زنگ زدن که میخوان همه ملک و املاک و بفروشن ، مشتری دست به نقدم دارن.مامانم چون الان نمیتونست بره تبریز یه وکالت نامه فرستاد واسه خواهرم مارال که تهرانه. مارالم ویژژژژژ رفت تبریز و تو 3 روز پول تو حساب مامانم بود.

و اینگونه شد که مامان من پولدار ش  

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : سه شنبه 22 مرداد 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
ازدواج جادویی


ازدواج جادویی از هندوستان

همه چیز از ژوئن 2012 یعنی از زمانی که والدینم شروع به پیدا کردن داماد کردند شروع شد.
من تحصیلاتم را به پایان رسانده بودم و شغل خوبی هم در شهر دهلی پیدا کرده بودم. برای ازدواج آماده بودم و منتظر داماد مناسبی بودم. در همین اثناء، به "راز" برخوردم. قبلاً این کتاب را خوانده بودم اما هیچوقت از آن پیروی نکرده بودم. دوستم کتاب "جادو" و فیلم "راز" را به من هدیه داد. و فیلم راز خیلی مرا تحت تاثیر قرار داد. من یه جورایی همیشه باور داشتم که هر چه را که واقعاً آرزو داشته باشیم به دست خواهیم آورد، اما هیچوقت افکارم در مسیر مناسبی قرار نداشت. و فیلم راز پلی بین افکارم و واقعیت ایجاد کرد و مسیر فکری مرا مشخص ساخت.

به فکر ساختن یک تابلو تجسم از تمام اهداف اصلی ام که می خواستم بدست بیاورم افتادم، مهمتر از همه شریک زندگی ام و نوع رابطه ای که دوست داشتم داشته باشیم. در اینترنت به دنبال عکس زوجهایی می گشتم که قلبم را تکان دهد و آن عکسها را روی تابلو تجسمم چسباندم. از طریق آن عکسها می توانستم مرد رویاهایم و رابطه ی شگفت انگیزمان را ببینم. همچنین یک آرزوی سرّی هم داشتم و آن این بود که در روز 14 فوریه 2013 ازدواج کنم. و بالاخره جادو کار خودش را کرد. من از طریق یک سایت ازدواج با او آشنا شدم. او مرد رویاهای من در هیبت انسانی بود. خدای من، باورم نمی شد، او تک تک حرفهایی که من دوست داشتم بشنوم به من زد. خصوصیاتش دقیقاً با چیزهایی که من در تابلو تجسمم گذاشته بودم مطابقت داشت. این اتفاقی نبود. من آنچیزی را که می خواستم جذب کرده بودم. والدینمان نیز از همدیگر خوششان آمده بود و با ازدواجمان موافقت کردند و تاریخ عروسی مان را 14 فوریه 2013 تعیین کردند.


 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 23 تیر 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

نگین:

من یک دختر36 ساله هستم و هنوز ازدواج نکردم. روزی که با وب  آشنا شدم بسیار خسته و دلتنگ بودم. کارم و عشقم را از دست داده بودم و خواستگار دیگری هم نداشتم. خودم ، ظاهرم و موقعیت و خانواده ام را دوست نداشتم. دایم با دید انتقادی به همه چیز نگاه میکردم و جهان هستی دایم برای من دردسر درست میکرد.

داستانهای این وب شمیم جانو که خوندم روحیه تازه ای گرفتم اما واقعا گیج بودم. همش میخواستم از نو زندگیم را شروع کنم ولی دایم گیج میشدم. تا اینکه یه مطلب مستانه جون زد به اسم خویشتن دوستی. من خیلی خوشم اومد. بالاخره مستانه جونو توی چت پیدا کردم و مدتها باهاش حرف میزدم. من یاد گرفتم که چه جوری خودمو دوس داشته باشم.

شروع کردم ذهنمو پاک کردم از همه فکرای منفی و به درد نخور. شروع کردم به گفتن عبارتهای تاکیدی. مستانه بهم گفت که از عبارت من خودمو عاشقانه دوس دارم استفاده کنم. منم روزی شاید500 یا 600بار تکرار میکردم . و دایم تکرار میکردم من فوق العاده خوشگل و جذاب هستم. و با کمک مستانه جون شروع کردم به کشف نکته های مثبت خودم. هر شب برای خودم 10مورد سپاسگذاری می نوشتم. مثلا من نگین از خودم سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم که فوق العاده موفق سربلند و محبوب هستم وبعد از هر عبارت به خودم تو آینه نگاه میکرد و میگفتم سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم .

خیلی احساس خوبی داشتم . تصمیم گرفتم دیگه از هیچ کس انتقاد نکنم و هروقت از جلوی آینه رد میشم یه حرف خوب به خودم بزنم. یه چله گرفتم و بعد از این مدت نمیدونید که من چقدر زیبا شدم و اینقدر اعتماد به نفسم بالا رفته که به هیچ وجه دیگه آرایش هم نمیکنم . منی که اصلا بدون آرایش پامو از در خونه بیرون نمیذاشتم. و نگاههای تحسین برانگیز مردمو میبینم. و اینکه فوق العاده جوونتر از سن واقعیم نشون میدم . روابطم با همه عالی شد . و دارم با یه مرد خوب ازدواج میکنم.

دوستای خوبم میخوام بگم که اگه خودتونو دوس داشته باشین و حس خوبی به خودتون داشته باشین دنیا همون حس خوبو هزاران برابر به سمتتون برمیگردونه.
من از شمیم مهربون به خاطر این وب عالی و پر از امید و مستانه عزیزم که راهو بهم نشون داد و با حرفای خوب و دقیقش کمک کرد تشکر میکنم. مستانه دوست خوبم دوست دارم و بهت مدیونم.  

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : شنبه 22 تیر 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
هر چند وقت یکبار تو پارک 50 دلاری پیدا می کنید؟

پاول از رومانی

صبح روز شنبه بود و من حدود ساعت 5:30 از خواب بیدار شدم. در خانه نرمش کردم تا گرم شوم و بعد از خانه زدم بیرون تا کمی ورزش سبک انجام دهم، یعنی حدود 5 کیلومتر آهسته بدوم. برای اینکه موقع دویدن حوصله ام سر نرود و ذهنم روی چیزهای غیر ضروری تمرکز نکند، افکارم را کنترل می کنم. این کار را با گفتن جملات تاکیدی مثبت انجام می دهم مثل: من در وفور نعمت هستم، من زیبا هستم، من زندگی را دوست دارم.

در کیلومتر چهارم بودم و داشتم جملات مثبت : "برای وفور نعمت در زندگی ام سپاسگزارم، پول به زندگی من وارد می شود، فراوانی به سمت من می آید" را با خودم تکرار می کردم که نگاهم به سمت راست افتاد و یک اسکناس 100 لی (واحد پول رومانی) دیدم، که تقریباً معادل 25 دلار است. به طرفش رفتم و آن را برداشتم. فقط 5 متر بعد از آن به چپ نگاه کردم و اسکناس 100 لی دیگری دیدم. آن اسکناس را هم برداشتم. بعد به دور و برم نگاه کردم که ببینم آیا کسی دارد از من فیلم می گیرد تا بعداً در اینترنت بگذارد یا کسی آن اطراف هست که پولش را گم کرده باشد. هیچ کس را ندیدم. در ساعت 7 صبح معمولاً پارک خلوت است.

بعد از اینکه فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده به دویدن ادامه دادم و شاید هزار بار گفتم "سپاسگزارم" . این بزرگترین آشکارسازی قانون جذب بود که من تا به حال داشته ام.

من واقعاً به این قانون اعتقاد دارم، و به من نشان داده شد که قانون واقعاً کار می کند.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : پنجشنبه 23 خرداد 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here