تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - مطالب ابر دوستی

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
به تلاش ادامه دهید ، ارزشش را دارد

رویاباف از کائنات

از راندا برن و همکارانش به خاطر به اشتراک گذاشتن اطلاعات شگفت انگیز با دنیا بسیار متشکرم . شما زندگی مرا از بسیاری جهات تغییر داده اید.

خب از ماه گذشته یا کمی قبل تر بهترین دوستم با من سرد و غیر صمیمی شده بود. مدام فکر می کردم او مرا دوست ندارد ، و من باید خیلی مزاحمش باشم و ... و البته همهء اینها درست از آب درآمد. من از " راز " آگاهی داشتم اما فکر نمی کردم در این موقعیت به کمکم بیاید. به هر حال به عنوان آخرین راه چاره از راز استفاده کردم و در خیالم خودم و دوستم را می دیدم که مانند همیشه نزدیک و صمیمی هستیم و از این خیالات غرق شادی می شدم. و حالا خیلی اتفاقی او با من خوب شده است ، هرگز با هم بحث نمی کنیم و او به تمام جوکهایم می خندد.

من همیشه دچار خود کم بینی و عزت نفس پایین بودم. من خیلی خوشگلم و همیشه بوده ام اما خودم را متقاعد کرده بودم که زشتم و گاهی اوقات که به آیینه نگاه می کردم گریه ام می گرفت. این بدین معنی بود که پول زیادی بابت خریدن لوازم آرایش می دادم تا احساس بهتری به من بدهد. در مدرسه همه به من میگفتند " واو ، امروز بد به نظر می رسی " . البته میدانستم که از سر بدجنسی این حرف را می زنند . حالا وقتی در آینه به خودم نگاه می کنم می گویم " واو من چقدر خوشگلم " و ناخودآگاه به خودم لبخند می زنم . مردم دیگر به من نمی گویند زشت ، و در واقع کلی هم تعریف می شنوم.

چیزهای دیگری هم اتفاق افتاده اند ، اما گاهی وقتها که در زندگی به مشکلی بر می خورم کاملاً در هم می شکنم و اشکم در می آید و ایمان داشتن به راز برایم خیلی سخت می شود. پس معمولاً پیش خدا دعا می کنم و به وبسایت راز سر می زنم و ناگهان احساس بد در من از بین می رود چون می فهمم که تمام موقعیتها می توانند با حالت درست ذهن اصلاح شوند.

من از کائنات صدای زیبا خواستم ، و صدایم هر روز بهتر و زیباتر می شود. در ضمن کائنات در عرض 10 روز این چیزها را برایم فرستاد :

1. یک گوشی بلک بری

2. کتاب جادو

3. یک سوئیشرت با مارک هولیستر

بابت خواندن این داستان از شما متشکرم. ببینید با اینکه گاهی در زندگی باید با چیزی مبارزه کنیم اما اگر روی بهتر هر موقعیتی را ببینیم سریعتر می توانیم از پس آن مبارزه بر بیاییم.

" اگر می خواهید زندگیتان داستانی با شکوه باشد ، پس بدانید که شما نویسنده هستید و هر روز فرصت دارید تا برگ جدیدی را بنویسید . " - مارک هولاهان

 

موضوع : اعتماد بنفس و خودباوری , داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : دوشنبه 4 اسفند 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
از یك غریبه به یك آدم معروف تبدیل شدم

ویشال از هندوستان

اول از همه می خواهم از تیم راز به خاطر فیلم زیبا و الهام بخش راز تشكر كنم. داستان من ، حداقل برای خودم ، یك معجزه است.

من پارسال وارد دانشكده شدم. هیچ دوستی نداشتم ... تمام دوستانم در رشته های دیگر درس می خواندند ، و من آنقدر تنها مانده بودم كه می خواستم خودم را برای امتحان مجدد دانشكده آماده كنم . من واقعاً هیچ دوستی نداشتم ... حتی یكی دو نفر كه لااقل برایم دست تكان دهند و سلامی بكنند. چند نفری مرا می شناختند اما آنها هم راغب نبودند دوست ِ من باشند.

من رقصنده ء خوبی هستم ... و فكر می كردم این موضوع می تواند كمكم كند تا دخترها و بقیه افراد را به سمت خود جذب كنم، اما باز هم شانسی نداشتم. حتی یك بار به خاطر اینكه از محیط دانشكده لذت نمی بردم گریه كردم.

برای دلخوش كردن خودم شبها در لپ تاپ خواهرم فیلمهای كمدی و اكشن نگاه می كردم. یك بار كه داشتم به مجموعه فیلمهای خواهرم نگاه می كردم فیلمی پیدا كردم به اسم " راز " ، اما چون نمی دانستم در مورد چیست تماشایش نكردم.

تا اینكه یك شب كه دیگر هیچ فیلم جدیدی برای تماشا كردن نداشتم ، تصمیم گرفتم دوباره به آرشیو فیلمها نگاهی بی اندازم ، شاید فیلمی باشد كه ندیده باشم.

این بار زمانی بود كه " باید " فیلم راز را می دیدم و هیچ مقاومتی از خود نشان ندادم.

این فیلم خیلی رویم تاثیر گذاشت ... درست بعد از دیدن فیلم احساس كردم كه چه حال خوبی دارم. ابتدا سعی كردم برای جذب چیزهای كوچك از آن استفاده كنم ، مثل وقتی كه باید به كلاس می رفتم و دیرم میشد ، با خودم فكر می كردم من قبل از استاد به كلاس می رسم و به خاطر " راز " همیشه هم قبل از استاد به كلاس می رسیدم.

بعد از آن تصمیم گرفتم برای جذب دوست از راز استفاده كنم. یك گروه از دختران زیبا در دانشكده مان بودند كه معمولاً نزدیك رستوران دانشكده می ایستادند و با پسرهای دیگر صحبت می كردند. من همیشه حسودی ام میشد ، چون دو تا از دوستان قدیمی ام در آن گروه بودند ولی حتی به خودشان زحمت نگاه انداختن به من را هم به خودشان نمی دادند. سعی كردم آرام و خونسرد بمانم. و خودم را تصور می كردم كه در مركز توجه آن گروه هستم. چشمانم را می بستم و تجسم می كردم كه دخترها به صحبت كردن با من بیشتر علاقه نشان می دهند تا با بقیه پسرها.

كمی زمان برد اما كم كم شروع كردم به جذب افراد. عضو یك گروه رقص شدم كه باید برای مسابقه رقص در دانشكده آماده می شدیم و من در آن گروه طراح حركات رقص بودم.

یك بار كه داشتم تنهایی تمرین می كردم ، دختری كه شاهزادهء گروه خوانده میشد مستقیم به طرف من آمد و در مورد اینكه چقدر رقصم عالیست با من صحبت كرد. او با دوستان دیگرش در مورد من صحبت كرد و كم كم آنها نیز با من دوست شدند . ما دیگر دوستان صمیمی شده بودیم. من به عنوان شوخ طبع ترین پسر گروه شناخته شده بودم ... و پسرهای دیگر نیز به من حسودی نمی كردند ..در واقع  آنها از بودن با من لذت می بردند و همیشه برای بازی فوتبال یا بازیهای دیگر از من دعوت می كردند.

در ضمن كلی هم درخواست دوستی در ف/ی/س/ب/و/ك داشتم. تمام چیزهایی كه تصور كرده بودم به لطف " راز " به دست آوردم. همهء كسانی كه دور و برم هستند مرا دوست دارند. من با كسانی دوست شده ام كه " می خواستم با آنها دوست شوم. "

من سن كمی دارم اما ابزار زیبا و قدرتمندی دارم كه با آن تنهایی را از زندگی ام بیرون انداختم.

 

موضوع : اعتماد بنفس و خودباوری , داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 2 اسفند 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here