تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - مطالب ابر تکنیک های راز

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
چک غیر منتظره

معتقد از انگلستان

متشکرم، متشکرم، متشکرم از خدا، راندا، و تمام افراد فوق العاده ای که داستانهای شگفت انگیزشان را در سایت راز پست کردند، چون مرا مثبت و خوش بین نگه می داشت.

در حال خواندن کتاب جادو بودم و به بخش «نتایج باشکوه» (روز 21) رسیده بودم، و تصمیم گرفتم آن را در موردی به کار ببرم. من آن روز مرخصی گرفته بودم تا خانه ی یکی از دوستانم را تمیز کنم، پس به آرامی نشستم و کل آن روز و نظافت را تصور کردم و به خاطراین شغل احساس شکرگزاری عمیق در من به وجود آمد و گفتم به خاطر نتایج با شکوه نظافت امروز بسیار سپاسگزارم. آنقدر حس شکرگزاری داشتم که اشک در چشمانم حلقه زد.

وقتی مشغول نظافت بودم دوستم زودتر به خانه آمد و ما با هم صحبت کردیم، وقتی می خواستم خانه اش را ترک کنم دوستم به من چکی داد که روی آن مبلغ 500 یورو نوشته شده بود. نمی توانستم آنچه را می بینم باور کنم، او فقط باید به من 30 یورو می داد!!! سعی کردم چک را به او برگردانم، ولی دوستم گفت: لطفاً نگهش دار تو لیاقتش را داری»، تنها چیزی که می تونستم بگم این بود :واو! ... واقعاً شوکه شده بودم.احساس می کنم به خاطر داشتن چنین دوست فوق العاده و جذب این مقدار پول متبرک شده ام.

لطفاً باور داشته باشید ... اعتماد کنید ... و بگذارید خدا و کائنات آنچه را می خواهید به شما بدهند... بدانید که شما مستحق آن هستید و لیاقت خوشبخت بودن را دارید.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : پنجشنبه 19 بهمن 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
شروع شگفتیها در سال 2013

ونسا از مالزی
اول و مهمتر از همه من می خواهم بگویم از شما و تیم راز متشکرم و برای همه کسانی که داستان های شگفت انگیز خود را در اینجا به اشتراک میگذارید.  شما بچه ها واقعا در آوردن لبخند بر روی صورت من هر بار که من این داستان ها در اینجا میخوانم موفق میشوید .
من یک تابلوی تجسم ساده بر روی یک کاغذ A4 ساخته بودم.  فقط کپی پیست کردم چیزهایی رو که میخواستم جذبشان کنم و آنرا چاپ کردم. من تابلوی تجسمم را جایی قرار داده بودم طوری که هر روز آنرا نگاه کنم. 9 مورد روی تابلوی من وجود داشت و در کمتر از دو ماه 2 تا از آنها اتفاق افتاد.

 من هنوز یک دانش آموزم و واقعا استطاعت برای خرید چیزهایی را که میخواهم ندارم. و من دوست نداشتم به پدر و مادرم درخواست بدهم برای چیزهایی که می خواستم زیرا آنها شهریه دانشگاه من رو پرداخت میکردند و من برای این از آنها سپاسگزار بودم. اما به طور شگفت انگیزی پدرم برای من یک آیفون 5 خرید و من خیلی خوشحال شدم چون من واقعا آن را میخواستم. و این اولین سورپرایز من بود.
دومین چیزی که میخواستم یک کیف دستی بود و  دوستم به من پیشنهاد داد برای خرید وقتی ما به فروشگاه رفته بودیم. این دو مورد در تابلوی تجسم من بود و برای من با موفقیت آشکار شدند. این برای من شگفت انگیز است. من آشکار شدن چیزهای بسیار دیگری را در زندگی دیدم.
اما شادی من فقط در مورد آیفون 5 و کیف دستی نبود بلکه به خاطر ایمانی بود که بدست آوردم. من حالا میدانم که اگر آن برای مسائل مادی کار می کند قطعا برای چیزهای دیگر و  بیشتری کار می کند و این در زندگی به من ایمان میدهد. بعد از خواندن کتاب راز، قدرت و جادو زندگی من شگفت انگیز شد.
اگرچه زمانهایی افکار منفی من را احاطه می کند اما من از آن آگاهم. شروع کنید به آگاه بودن. من توانایی تغییر احساساتم رو دارم. آگاهی اولین گام به سوی یک زندگی بهتر است.
من کاملا مطمئن هستم که چیزهای دیگری که در تابلوی تجسمم دارم به زودی به واقعیت تبدیل خواهند شد و دوباره اینجا خواهم بود.  خیلی از شما متشکرم برای اینکه این فرصت شگفت انگیز را در زندگی به من دادید. من خیلی سپاسگزارم  که در این دنیای شگفت انگیز زندگی می کنم.
 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 16 دی 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
عشق آسان است

ژانل از پنسیلوانیا

ماهها بود که در به در به دنبال مرد ایده آلم می گشتم. در اینترنت سرچ می کردم، در بارها دنبالش می گشتم، در کافی شاپها، در کتابفروشی ها. دیگر نمی دانستم چه کاری انجام دهم تا به خدا ثابت کنم که آماده ام تا رابطه ای را در زندگیم داشته باشم. آنقدر احساس تنهایی کردم تا بالاخره فهمیدم که چرا تنها مانده ام - من هیچوقت یاد نگرفته بودم که صادقانه خودم را دوست بدارم. به تازگی به اپارتمان جدیدی نقل مکان کرده بودم و شغل جدیدی در مکان جدیدی پیدا کرده بودم، در واقع از نو شروع کرده بودم. عاشق خودم شدم و کارهایی را برای خودم انجام می دادم که دوست داشتم مرد زندگی ام برایم انجام دهد - مثل درست کردن غذاهای خوشمزه، تماشای فیلم روی نیمکت، رفتن به پیاده رویهای طولانی.

بعد از دیدن چند باره ی راز (که بهترین دوستم به من پیشنهاد داده بود) لیستی از تمام خصوصیاتی که دوست داشتم در مردی که می خواستم با او ازدواج کنم وجود داشته باشد تهیه کردم. سنش، چشمان مهربانش، لبخندش. اینکه او دوست داشته باشد برایم آشپزی کند، پشت گردنم را ببوسد و بغلم کند. و مهمترین چیز در لیستم این بود که ما هر دو بلافاصله متوجه شویم که این همان رابطه ای ست که دنبالش می گشتیم. 

من به دوست داشتن خودم و دوست داشتن دیگران ادامه می دادم. روزهایی که استرس و نگرانی داشتم برای خودم ایمیل می فرستادم و در آن از بابت چیزهایی که داشتم شکرگزاری می کردم و نیز بابت آنچیزهایی که دوست داشتم در زندگی دریافت کنم.

مهمترین نکته این بود که واقعاً حس می کردم که شکرگزاری در درونم نفوذ کرده است.

در آپارتمان این ور و آن ور می رفتم و تصور می کردم مرد رویاهایم با من است. و بالاخره اتفاق افتاد ... خیلی راحت و آسان. او به زندگی من آمد و آخر هفته را با هم گذراندیم. وقتی به همدیگر نگاه کردیم، بلافاصله فهمیدیم که مال همیم. باورمان نمی شود که چطور به این سرعت عاشق همدیگر شدیم. او تمام خصوصیات لیست مرا دارد - سنش، قیافه اش، چشمانش. دوست دارد پشت گردنم را ببوسد و مرا بغل کند. دوست دارد برایم غذا بپزد و کارهای مخصوصی که نشان دهد چقدر عاشقم است.

من بزرگترین هدیه را از خدا گرفته ام. حالا، از هر لحظه ی زندگی ام لذت می برم و انتظار چیزهای عالی را به کمک راز دارم. 

یادتان باشد، باید احساس کنید که ساده است. که اتفاق افتاده است. با راز، همه چیز امکان پذیر است.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 15 شهریور 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
متوجه میشی؟؟؟

اسپنس از فرانسه

من متوجه شده ام که کائنات یه خورده شبیه کسیست که انگلیسی رو خیلی خوب بلد نیست (انگلیسی فقط یک مثاله، می تونید هر زبان دیگه ای رو جایگزینش کنید). وقتی شما افکارتان را با زبان پیچیده به کائنات
می فرستید، کائنات فقط آن قسمتهایی را متوجه می شود که بلد است. وقتی شما در حال یادگیری زبان جدیدی هستید فهمیدن قسمتهای منفی آن کمی سخت به نظر می رسد و شما فقط کلمات کلیدی آن جملات را متوجه می شوید، مثلاً جمله ای مثل  "من دوست ندارم آن کار را انجام بدم."، را شما اینطور می فهمید "من دوست دارم آن کار را انجام بدم." و یا "دیگه نمی تونم اینو تحمل کنم." شما اینطور برداشت می کنید" من می تونم بیشتر تحمل کنم." و چیزهایی مثل این...

همچنین، وقتی می خواهید به کسی که زبان شما را خوب بلد نیست چیزی را توضیح دهید، معمولاً با حرکات ایما و اشاره مفهومتان را می رسانید. پس در مقابل کائنات هم باید طوری نقش بازی کنیم تا به کائنات نشان دهیم چه اتفاقی باید برایمان رخ دهد. در زندگی، اغلب ما می پنداریم که مردم منظور ما را متوجه می شوند اما واقعیت این است که در زبان خیلی چیزها اشتباه برداشت می شوند (چه با فردی هم زبان خودمان صحبت کنیم چه با کسی که زبان دیگری دارد). ساده بگیرید تا اتفاق بیفتد.

در تصورات من کائنات یک مرد کوچولو به اسم پدرو هست که زبان مادری مرا خیلی کم بلده! :-)

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : سه شنبه 17 مرداد 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
چک راز پولی که آرزویش را داشتم برایم به ارمغان آورد


سُواسِری باتاچاریا از کلکته، هند


امروز یک چیز شگفت انگیز در زندگیم اتفاق افتاد. من یک معتقد به راز هستم و مدتیست که ازش استفاده می کنم. یه دوست خیلی خوب بهم توصیه اش کرده. من هر روز به ویدیو راز گوش میدم و سعی می کنم اونو به طور کامل اجرا کنم

اخیرا به پول نیاز داشتم. بنابراین شروع کردم به تصور اینکه کیف پولم پر از پول نقد هست. از تعدادی عکس که مقدار زیادی پول رو نشون می داد پرینت گرفتم. روی "چک راز" اسمم را نوشتم که اظهار می داشت من به طورغیر منتظره مبلغ ده هزار روپیه در چهاردهم ژانویه به دست می آورم. من هیچ نظری نداشتم که چطور و از کجا اونو دریافت خواهم کرد. نمی خواستم فکر کنم که "چگونه" به دستم خواهد رسید. فقط می دونستم که به طرفم خواهد اومد. هر بار اون پرینت هارو که روی میز کارم آویزون بودن و می دیدم؛ بیشتر و بیشتر احساس خوشحالی می کردم  و برایمانم افزوده میشد

دیروز وقتی پدرم از اداره برگشت؛ گفت  که یکی از سرمایه گذاری های مان تکامل یافته و ما از اون مبلغ ده هزار روپیه بدست خواهیم آورد. و دیروز چهاردهم ژانویه بود

اما برگه ای که برای مطالبه آن مقدار پول؛ ضروری بود؛ گم شده بود. مادرم اونو یه جایی گذاشته بود و قادر نبود به یاد بیاره که کجا گذاشته. هر دوی آنها ناراحت و عصبی بودن اما من هرگز از لحظه ای که اونو شنیدم از لبخند زدن باز نیستادم چون می دونستم که بدستش آوردم. سپس چک رو به  مادرم نشون دادم و همه چیز و بهش گفتم تا متقاعدش کنه که ما اون پولو بدست خواهیم آورد؛ اون در حال حاضر مال ماست. من بهش گفتم وقتی صبح روز بعد دوباره پیداش کردی؛ یه احساس مثبتی و در قلبت نگه دار و سعی کن تصور کنی که اون پول و داری؛ و در حال حاضر تو حسابمونه

امروز صبح، درست یک ساعت قبل، مادرم به من در دفترم زنگ زد و گفت که برگه رو پیدا کرده. اون همون جایی پیداش کرد که ما  دیشب دنبالش می گشتیم. اما دلیلی که باعث شد پیداش کنه اینه که اون امروز ذهن مثبتی داشت

بنابراین؛ کائنات به آرزویم تحقق بخشیدن و من امروز خیلی خیلی خوشحالم

کائنات بسیار سپاسگزارم. راز سپاسگزارم و از تمام دوستانم که بمن کمک کردن که به راز ایمان داشته باشم سپاسگزارم

برای همه شما زندگی شادی رو آرزو می کنم

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 13 خرداد 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
ما دوقلوهای دختر/پسر را ظاهر ساختیم

استیو و تارن از چشیر؛ کانتیکت (واقع در ایالت آمریکا)

وقتی که من و همسرم تصمیم به شروع یک خانواده گرفتیم؛ تازه گوش دادن به رازو شروع کرده بودیم. و با خودمون فکر کردیم، چی میشه اگه ما اینو برای فرزندانمون بکار ببریم. بنابراین تصمیم گرفتیم آنچه که می خواستیم یه دختر و پسر دوقلو بود و از روزی که ما متوجه شدیم باردار هستیم؛ می دونستیم که اون یه دختر و پسر سالم خواهد بود.

بایدم اینطور می شد چون اون تنها چیز ممکنی بود که ما اجازه داده بودیم به ذهنمون وارد بشه. ما همیشه فقط تصور می کردیم که یه دختر و پسر دوقلو داشته باشیم. هرگز فکر نکردیم که یه بچه داشته باشیم یا یه دوقلوی دختر / دختر یا پسر / پسر داشته باشیم. ما می دونستیم که چی می خواستیم و می دونستیم که اگه روی اون تمرکز کنیم می تونیم اونارو آشکار کنیم.

هر وقت که در مورد شکم باردار همسرم صحبت می کردیم (حتی قبل از اینکه بدونیم اونا دو تا هستن)؛ ما اونو به عنوان "آنها" ذکر می کردیم. من می گفتم "بچه ها اونجا چطورن؟" و همسرم جواب می داد "اونا خوبند!" من با اونا در رحم مادر صحبت می کردم و اینچنین می گفتم "مطمئن هستم که تو خواهرت را دوست داری و مطمئنم که تو برادرت را دوست داری" هر وقت مردم از من یا همسرم در مورد بارداری می پرسیدند؛ ما می گفتیم "آنها خوبن، امروز احساس کردیم که لگد می زنند ..." و به همین ترتیب وقتی که زمان برای اولین سونوگرافی فرا رسید؛ تکنیسین گفت "ضربان قلب وجود دارد ..." هنگامیکه دسته دستگاه سونوگرافی رو بر روی شکم همسرم حرکت داد، تکنیسین با تعجب فریاد زد: و آه، یک دقیقه صبر کنید، یکی دیگه هم هست؛ شما دوقلو دارین.

وقتی که ما این خبرها رو شنیدیم و تصاویر بچه هامون رو در صفحه نمایش دستگاه سونوگرافی دیدیم؛ من و همسرم به همدیگه نگاه کردیم و می دونستیم که از طریق قدرت افکارمون باعث این اتفاق شدیم. ما خیلی تعجب نکردیم؛ چون می دونستیم که اون دوقلو خواهد بود و تکنیسین گفت "به نظر میاد شما اصلاً تعجب نکردین. " با سر تایید کردیم و بهم دیگه نگاه کردیم. ما گفتیم " آره، ما به نوعی این احساس و داشتیم پس از آن، در قرار ملاقاتی که می فهمیدیم جنسیت بچه هامون چیه؛ تکنیسین گفت " اولین بچه پسره و من خیلی خوشحال بودم. سرشار از شادی بودم و وقتی که گفت؛ اون یکی دختره، من با هیجان به هوا پریدم.

این همون دختر و پسر زیبا و سالمی خواهد شد که ما دربارشون رویا پردازی می کردیم. هنگامیکه تکنیسین خبرها رو گفت، پرسید: آیا شما این احساس رو هم داشتین که اونا یه دختر و ی پسر خواهند شد؟ و من جواب دادم، بله، من از همون ابتدای بارداری می دونستم.

در حال حاضر اونا 16 ماهه هستن و هیچ چیز کمتر از یه زندگی ایده آل ندارن. اونا کاملا سالم هستن و به خوبی در حال رشد هستن؛ بچه هایی شاد و خوشحال...؛ و ما هیجان زده هستیم که بهشون یاد بدیم که آنها می توانند چه باشند و چه داشته باشند و چه چیز بدست بیاورند.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 13 فروردین 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجسم، احساس خوب، رها کردن

n از هوستون

می خواهم از خدا و نیز از تیم راز که به ما کمک کردند تا این قانون را بشناسیم تشکر کنم... من هر روز از قانون جذب در زندگی ام استفاده می کنم.

پارسال حوالی ماه سپتامبر کمی نا امید بودم چون نتوانسته بودم شغلی پیدا کنم. از چند سال پیش که راز را استفاده و بعد فراموشش کرده بودم دوباره به سراغ کتاب راز رفتم. دوباره شروع کردم به استفاده از راز، به پارک می رفتم، از هوا لذت می بردم، احساس خوبی داشتم، به خاطر روز خوبی که داشتم قدردانی می کردم و آرزوهایم را در دفترچه ای می نوشتم بگونه ای که انگار از قبل اتفاق افتاده اند.

یک روز با احساسی عالی به پارک رفتم، قسمتی از کتاب راز را خواندم تا الهام بگیرم، بعد در دفترچه ام نوشتم که در شرکت تلفن همراه (نام دقیق شرکت) کار می کنم. نوشتم که چقدر خوشحال و سپاسگزار هستم. همچنین مقدار دقیق حقوقم و تمام چیزهای خوب دیگر را نوشتم. به خودم گفتم که تا کریسمس من در آنجا مشغول به کار خواهم شد.

یک هفته گذشت و من همچنان از روزهایم لذت می بردم و به خاطر تک تک چیزهایی که در آن لحظه داشتم شکرگزاری می کردم. یک هفته ی بعد دوستم به من خبر داد که رئیسش می خواهد برای اتاق بازی نیرو استخدام کند، من هم به آنجا رفتم، و چون به پول نیاز داشتم استخدام شدم. ( آن شرکت تلفن همراه را به کلی از یاد برده بودم)

از شغلی که در اتاق بازی به دست آورده بودم سپاسگزار بودم، با خوشحالی به سر کار می رفتم، اما ته قلبم حس می کردم که اینجا آن جایی نیست که من باید باشم.

سه هفته ای میشد که مشغول به کار شده بودم، و یک روز که مادرم داشت مرا به محل کارم می رساند، جلوی مغازه ای نگهداشت تا نوشیدنی بخرد. وقتی می خواستیم پول نوشیدنی ها را پرداخت کنیم، پسری که پشت دخل بود به من گفت من یه شغل واسه ی تو دارم. به او گفتم: متشکرم، ولی من خودم شغل دارم. آن پسر به من گفت انتهای همین خیابان دوستم یک مغازه دارد، به او بگو که من تو را فرستادم و برای آن شغل آمده ای. دوباره به او گفتم من خودم یک شغل دارم. در این لحظه مادرم به من گفت خب برو و ببین، تو که نمی دونی، شاید اینجا بهتر باشه. به آن پسر گفتم : "باشه، کجا باید بروم؟" و او جواب داد: "دو تا مغازه بعد از اینجا، یک مغازه ی تلفن همراه است." من هم به آنجا رفتم و فکر می کنید چی دیدم؟ همان شرکت تلفن همراهی که من تجسم می کردم در آنجا مشغول به کار هستم. 

بله، من درجا استخدام شدم. بعداً یادم افتاد که چنین چیزی را در دفترم نوشته بودم. حتی حقوقم نیز بیشتر از آن چیزی بود که برای خودم تعیین کرده بودم.

داستانهای زیادی دارم که برایتان تعریف کنم. من هر روز قانون جذب را تجربه میکنم. هم منفی و هم مثبت، البته الان مثبتها بیشترند. عاشق این هستم که قدرتِ بودن، انجام دادن و داشتن همه ی خواسته هایم را دارم. همونطور که شما دارید.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : جمعه 12 اسفند 1390  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تغییر شکل بدنم


گبی از کاراکاس، ونزوئلا

در دبیرستان، من چاق ترین دختر در کلاس بودم. وزنم حدود 178 پوند (81-80 کیلوگرم) بود و سایزم 12 بود. من همیشه در این باره که چقدر زشت و چاق بودم شکایت می کردم.

پسرها خیلی از من خوششون نمیومد و با تمام انرژی منفی که با خودم حمل می کردم؛ یک فرد بسیار ناراضی بودم. خیلی بیرون نمی رفتم، تو خونه می موندم، غذا می خوردم و تلویزیون تماشا می کردم. احساس بدی در مورد خودم داشتم چون من چاق بودم و تمام دوستانم لاغر و زیبا بودند. می خواستم مثل اونا باشم ولی اونو به صورت غیر ممکن می دیدم. همیشه رژیم می گرفتم ولی بعد همش بر می گشت. من واقعاً نگرش بدی به زندگی داشتم.

یکی از شبهای آخر هفته تو اتاق پدرم کتاب رازو پیدا کردم. من شروع به خواندن آن کردم و بنظرم واقعاً جالب اومد. یکی از نقل قول های مورد علاقه من در این کتاب این است: هر آنچه در ذهن خود مرور می کنید، همان چیزی است که در حال جذبش هستید.

بعد به قسمت "راز و بدن شما" رسیدم و شروع کردم به باور کردنش. من خودمو به عنوان یک دختر زیبا با اندامی واقعاً خوب تصور کردم. می دونستم که یه روزی کائنات قصد داره اونو به من بده. به جای اینکه در مورد همه اون چیزهای بدی که داشتم فکر کنم، فقط به تمام اون چیزایی که وقتی زیبا و لاغر بشم، می خواستم انجام بدم فکر می کردم. نمی خواستم با دوستانم رقابت کنم، فقط می خواستم متفاوت و شبیه یه ستاره سینما باشم.

من این لاغری و افکار مثبت رو تقریبا سه ماه در ذهنم نگه داشتم. یه روز خودمو تو آینه دیدم و من به اون شخصی که می خواستم باشم، تبدیل شده بودم. وزنم 125 پوند (57-5 کیلوگرم) بود. و من شلوار جین خواهرم که سایزش 2 بود و داشتم. موهای من بلند و زیبا بودند، دندونام سفید بود. پوستم برنزه بود. ماهیچه هام سفت بودند. ناخنام درست شده بودند.

من از اون روزی که خواندن رازو شروع کردم، همیشه مثبت فکر کرده ام. مردم در خیابان متوقف می شن و به من می گن که من زیبا هستم. دیروز از من خواستن که در درست کردن تبلیغ یه شامپو مشارکت کنم. من ماه آینده در تلویزیون خواهم بود. نمی توانم از این خوشحال تر باشم.

در حال حاضر راه حل هر مسئله در زندگیم در دستانم هست. تمام اون چیزی که اهمیت داره اینه که توی ذهنتون چیه؟ اگه شما مثبت فکر کنید، زندگیتونم همون طور که می خواین می شه.

راز نه تنها انداممو تغییر داد بلکه زندگی و ذهنمو هم عوض کرد.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : سه شنبه 13 دی 1390  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here