تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - مطالب ابر تکنیک های خوشبختی با راز

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
هر چند وقت یکبار تو پارک 50 دلاری پیدا می کنید؟

پاول از رومانی

صبح روز شنبه بود و من حدود ساعت 5:30 از خواب بیدار شدم. در خانه نرمش کردم تا گرم شوم و بعد از خانه زدم بیرون تا کمی ورزش سبک انجام دهم، یعنی حدود 5 کیلومتر آهسته بدوم. برای اینکه موقع دویدن حوصله ام سر نرود و ذهنم روی چیزهای غیر ضروری تمرکز نکند، افکارم را کنترل می کنم. این کار را با گفتن جملات تاکیدی مثبت انجام می دهم مثل: من در وفور نعمت هستم، من زیبا هستم، من زندگی را دوست دارم.

در کیلومتر چهارم بودم و داشتم جملات مثبت : "برای وفور نعمت در زندگی ام سپاسگزارم، پول به زندگی من وارد می شود، فراوانی به سمت من می آید" را با خودم تکرار می کردم که نگاهم به سمت راست افتاد و یک اسکناس 100 لی (واحد پول رومانی) دیدم، که تقریباً معادل 25 دلار است. به طرفش رفتم و آن را برداشتم. فقط 5 متر بعد از آن به چپ نگاه کردم و اسکناس 100 لی دیگری دیدم. آن اسکناس را هم برداشتم. بعد به دور و برم نگاه کردم که ببینم آیا کسی دارد از من فیلم می گیرد تا بعداً در اینترنت بگذارد یا کسی آن اطراف هست که پولش را گم کرده باشد. هیچ کس را ندیدم. در ساعت 7 صبح معمولاً پارک خلوت است.

بعد از اینکه فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده به دویدن ادامه دادم و شاید هزار بار گفتم "سپاسگزارم" . این بزرگترین آشکارسازی قانون جذب بود که من تا به حال داشته ام.

من واقعاً به این قانون اعتقاد دارم، و به من نشان داده شد که قانون واقعاً کار می کند.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : پنجشنبه 23 خرداد 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تقدیر خود ساخته

جابو از گوتنگ

بعد از خواندن کتابهای راز و قدرت تصمیم گرفتم تکنیکهایش را در زندگی ام به کار ببندم. توانستم شغلی را که عاشقش بودم بدست بیاورم، گواهینامه رانندگی بگیرم و یک ماشین خوب بخرم.

بعد در دسامبر سال گذشته، لیست خصوصیات همسر دلخواهم را تهیه کردم. با تمام وجودم باور داشتم که او هم یک جایی دارد دنبال من می گردد. من دانشجوی پاره وقت یکی از دانشگاههای شهرمان بودم. اگرچه، وقتی فارغ التحصیل شدم و خواستم درسم را بیشتر ادامه دهم، پذیرفته نشدم. تصمیم گرفتم برای یکی دیگر از دانشگاههای محلی درخواست بفرستم که مرا بلافاصله و بدون درنگ پذیرفتند.

مرتب از خدا به خاطر تمام نعمتهایم و به خاطر همسر دوست داشتنی ام و ازدواج زیبایم تشکر میکردم گویی هم اکنون آنها را به دست آورده ام.

در لیستم نوشته بودم که مردی را می خواهم که تحصیلات عالیه داشته باشد، بتواند بهترین دوست من باشد، آشپزی کند، عاشق در آغوش گرفتن باشد، هر روز به من بگوید عاشقت هستم ، سن مشخصی داشته باشد، باهوش ، مسئولیت پذیر و عاشق خدا باشد ، وزن مشخصی داشته باشد و ....

به مدت یکسال تمام در فیس بوک با پسر جالبی دوست بودم. وقتی در یکی از گفتگوهایمان او نسبت به من ابراز علاقه کرد فقط می دانستم که او مدرس همان دانشگاهی است که من در آنجا پذیرفته شده بودم .

از من خواست با هم ملاقاتی داشته باشیم و اولین دیدارمان جادویی بود. کشش بین ما خیلی شدید بود. وقتی به چهره اش نگاه کردم، فهمیدم که او همان کسیست که من به دنبالش می گشتم. او هم همینطور بود. مثل این بود که همیشه همدیگر را می شناختیم. بعدها فهمیدم که به مدت یک سال، او سعی می کرد به من بگوید که چقدر عاشقم است و مرا می خواهد، ولی من به او توجهی نمیکردم و کاملاً نادیده اش می گرفتم.


 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : دوشنبه 23 اردیبهشت 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
فقط از زندگی لذت ببر و عشقت را با دیگران سهیم شو، همه چیز به سمت تو خواهد آمد

الکسیس از فیرفاکس

راستشو بگم، من هیچوقت آدم غمگینی نبودم که بخواهم از شکستها و بدبیاریها آزرده شوم، اما «راز» دو نکته به من آموخت که به طور کل زندگی مرا تغییر داد. اولین چیزی که آموختم این است که نباید خیلی زیاد روی آنچیزی که می خواهید به دست آورید تمرکز کنید. شاید مهمل به نظر بیاید، ولی واقعیت دارد. البته که باید به دقت و صراحتاً بدانید که چه می خواهید اما اگر کاری از دستتان بر نمی آید و فقط راجع به چیزی که می خواهید فکر می کنید ، آن را به دست نخواهید آورد. از خواسته تان بت نسازید. بهترین کاری که می توانید انجام دهید این است که هیچ کاری نکنید. فقط از زندگیتان لذت ببرید!

اگر به روشنی بدانید که خواسته تان چیست، کائنات بهترین لحظه را برای فرستادن آن به شما انتخاب میکند و در نتیجه شما با یک سوپرایز دلپذیر مواجه می شوید! مطمئنم که این روش کار می کند من خودم از همین طریق با دوست*دخترم آشنا شدم. تا قبل از آن، مدتهای طولانی  شدیداً  به دنبال کسی می گشتم،اما تلاشم بیهوده بود. هر چه بیشتر سعی می کردم، کمتر به رویایم نزدیک می شدم. بعد گفتم دیگر بس است، و خیلی راحت شروع کردم به لذت بردن از زندگی. به هیچ وجه از رویایم دست نکشیدم اما روش و رفتارم را تغییر دادم و حالا احساس می کردم کل هستی ام پر از فراوانی های شگفت انگیز است. می دانید چه شد؟ فقط کمی بیشتر از یک ماه بعد با بهترین دختری که در عمرم دیده بودم آشنا شدم، با جفت روحی ام!

و دومین نکته که راز به من آموخت این بود که نباید احساسات گرمتان را از دیگران پنهان کنید مخصوصاً نسبت به کسانی که بیشتر از همه دوستشان دارید. کمی گیج کننده است ولی گاهی اوقات ما از اینکه بخواهیم به کسانی که واقعاً دوستشان داریم محبتمان را ابراز کنیم بی میلی نشان می دهیم! بعد از خواندن کتاب راز فهمیدم که چقدر مهم (و دلپذیر!) است که عشقت را فقط با صحبت کردن در مورد آن با دیگران سهیم شوی. سالهای زیادی، به دلایلی که برایم ناشناخته است، نمی توانستم به والدینم بگویم که چقدر دوستشان دارم، با اینکه عشقم نسبت به آنها در تمام این سالها بسیار قوی بوده است. حالا دیگر می توانم این کار را بکنم و حس فوق العاده ای دارم از اینکه زندگی مرا روشن و گرم کردید بسیار متشکرم!

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : جمعه 23 فروردین 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
وقتی باور داشته باشید معجزات اتفاق می افتند

ژاکلین میچل از نیوجرسی

چند سال پیش کتاب راز و دی وی دی اش را خریده بودم. هر از چند وقتی فیلمش را می دیدم تا نسبت به اهداف و آرزوهایم مشتاق بمانم. هر سال یه سری اهداف را برای خودم و خانواده ام تعیین می کردم.

حدود هشت سال پیش از همسرم جدا شده بودم و به محض جدایی علاوه بر مسئولیت سه فرزندم ، مسئولیت والدینم نیز بر عهده ی من افتاده بود. در طول هشت سال تنها زندگی کردن، اغلب اوقات برای یافتن جفت روحی ام، همسرم، دعا می کردم تا به زندگی ام بیاید.

در اکتبر 2010، به یک جشن تابلو تجسم زنانه رفته بودم. من تابلو تجسمم را با عکسی از یک لباس عروس و یک حلقه درست کردم. همچنین روی تابلو نوشتم «من می خواهم در عرض دو سال ازدواج کنم.» خب، من از طریق معرفی خانوادگی با مردی آشنا شدم، و عاشق همدیگر شدیم. آگوست امسال با هم ازدواج کردیم، که معادل همان دو سالی بود که من در تابلو تجسمم ذکر کرده بودم. چند روز بعد از عروسی مان تابلو تجسمی که درست کرده بودم را پیدا کردم، در کمال شگفتی، لباس عروس و حلقه ام دقیقاً با عکس هایی که در تابلو تجسم گذاشته بودم شباهت داشتند. تابلو را به چند نفر از دوستان و افراد خانواده ام نشان دادم و آنها هم تقریباً به گریه افتاده بودند.

قبل از اینکه همسرم وارد زندگی ام شود، طبق آموزه های راز، یک سری پاکسازی هایی انجام داده بودم. مثلاً در پارکینگ، کمد لباسهایم و در زندگی ام فضای خالی ایجاد کرده بودم. من عشقی را که می خواستم تجسم می کردم. هر روز کتاب راز را می خواندم و فیلمش را می دیدم و آنچه را می خواستم تجسم می کردم. به خاطر همسر و خانواده ام بسیار سپاسگزارم.

فیلم و کتاب راز را به افراد خانواده ام داده ام تا آنها هم لذت رسیدن به آرزوهایشان را تجربه کنند.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : پنجشنبه 17 اسفند 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
چک غیر منتظره

معتقد از انگلستان

متشکرم، متشکرم، متشکرم از خدا، راندا، و تمام افراد فوق العاده ای که داستانهای شگفت انگیزشان را در سایت راز پست کردند، چون مرا مثبت و خوش بین نگه می داشت.

در حال خواندن کتاب جادو بودم و به بخش «نتایج باشکوه» (روز 21) رسیده بودم، و تصمیم گرفتم آن را در موردی به کار ببرم. من آن روز مرخصی گرفته بودم تا خانه ی یکی از دوستانم را تمیز کنم، پس به آرامی نشستم و کل آن روز و نظافت را تصور کردم و به خاطراین شغل احساس شکرگزاری عمیق در من به وجود آمد و گفتم به خاطر نتایج با شکوه نظافت امروز بسیار سپاسگزارم. آنقدر حس شکرگزاری داشتم که اشک در چشمانم حلقه زد.

وقتی مشغول نظافت بودم دوستم زودتر به خانه آمد و ما با هم صحبت کردیم، وقتی می خواستم خانه اش را ترک کنم دوستم به من چکی داد که روی آن مبلغ 500 یورو نوشته شده بود. نمی توانستم آنچه را می بینم باور کنم، او فقط باید به من 30 یورو می داد!!! سعی کردم چک را به او برگردانم، ولی دوستم گفت: لطفاً نگهش دار تو لیاقتش را داری»، تنها چیزی که می تونستم بگم این بود :واو! ... واقعاً شوکه شده بودم.احساس می کنم به خاطر داشتن چنین دوست فوق العاده و جذب این مقدار پول متبرک شده ام.

لطفاً باور داشته باشید ... اعتماد کنید ... و بگذارید خدا و کائنات آنچه را می خواهید به شما بدهند... بدانید که شما مستحق آن هستید و لیاقت خوشبخت بودن را دارید.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : پنجشنبه 19 بهمن 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
شروع شگفتیها در سال 2013

ونسا از مالزی
اول و مهمتر از همه من می خواهم بگویم از شما و تیم راز متشکرم و برای همه کسانی که داستان های شگفت انگیز خود را در اینجا به اشتراک میگذارید.  شما بچه ها واقعا در آوردن لبخند بر روی صورت من هر بار که من این داستان ها در اینجا میخوانم موفق میشوید .
من یک تابلوی تجسم ساده بر روی یک کاغذ A4 ساخته بودم.  فقط کپی پیست کردم چیزهایی رو که میخواستم جذبشان کنم و آنرا چاپ کردم. من تابلوی تجسمم را جایی قرار داده بودم طوری که هر روز آنرا نگاه کنم. 9 مورد روی تابلوی من وجود داشت و در کمتر از دو ماه 2 تا از آنها اتفاق افتاد.

 من هنوز یک دانش آموزم و واقعا استطاعت برای خرید چیزهایی را که میخواهم ندارم. و من دوست نداشتم به پدر و مادرم درخواست بدهم برای چیزهایی که می خواستم زیرا آنها شهریه دانشگاه من رو پرداخت میکردند و من برای این از آنها سپاسگزار بودم. اما به طور شگفت انگیزی پدرم برای من یک آیفون 5 خرید و من خیلی خوشحال شدم چون من واقعا آن را میخواستم. و این اولین سورپرایز من بود.
دومین چیزی که میخواستم یک کیف دستی بود و  دوستم به من پیشنهاد داد برای خرید وقتی ما به فروشگاه رفته بودیم. این دو مورد در تابلوی تجسم من بود و برای من با موفقیت آشکار شدند. این برای من شگفت انگیز است. من آشکار شدن چیزهای بسیار دیگری را در زندگی دیدم.
اما شادی من فقط در مورد آیفون 5 و کیف دستی نبود بلکه به خاطر ایمانی بود که بدست آوردم. من حالا میدانم که اگر آن برای مسائل مادی کار می کند قطعا برای چیزهای دیگر و  بیشتری کار می کند و این در زندگی به من ایمان میدهد. بعد از خواندن کتاب راز، قدرت و جادو زندگی من شگفت انگیز شد.
اگرچه زمانهایی افکار منفی من را احاطه می کند اما من از آن آگاهم. شروع کنید به آگاه بودن. من توانایی تغییر احساساتم رو دارم. آگاهی اولین گام به سوی یک زندگی بهتر است.
من کاملا مطمئن هستم که چیزهای دیگری که در تابلوی تجسمم دارم به زودی به واقعیت تبدیل خواهند شد و دوباره اینجا خواهم بود.  خیلی از شما متشکرم برای اینکه این فرصت شگفت انگیز را در زندگی به من دادید. من خیلی سپاسگزارم  که در این دنیای شگفت انگیز زندگی می کنم.
 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 16 دی 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
عشق آسان است

ژانل از پنسیلوانیا

ماهها بود که در به در به دنبال مرد ایده آلم می گشتم. در اینترنت سرچ می کردم، در بارها دنبالش می گشتم، در کافی شاپها، در کتابفروشی ها. دیگر نمی دانستم چه کاری انجام دهم تا به خدا ثابت کنم که آماده ام تا رابطه ای را در زندگیم داشته باشم. آنقدر احساس تنهایی کردم تا بالاخره فهمیدم که چرا تنها مانده ام - من هیچوقت یاد نگرفته بودم که صادقانه خودم را دوست بدارم. به تازگی به اپارتمان جدیدی نقل مکان کرده بودم و شغل جدیدی در مکان جدیدی پیدا کرده بودم، در واقع از نو شروع کرده بودم. عاشق خودم شدم و کارهایی را برای خودم انجام می دادم که دوست داشتم مرد زندگی ام برایم انجام دهد - مثل درست کردن غذاهای خوشمزه، تماشای فیلم روی نیمکت، رفتن به پیاده رویهای طولانی.

بعد از دیدن چند باره ی راز (که بهترین دوستم به من پیشنهاد داده بود) لیستی از تمام خصوصیاتی که دوست داشتم در مردی که می خواستم با او ازدواج کنم وجود داشته باشد تهیه کردم. سنش، چشمان مهربانش، لبخندش. اینکه او دوست داشته باشد برایم آشپزی کند، پشت گردنم را ببوسد و بغلم کند. و مهمترین چیز در لیستم این بود که ما هر دو بلافاصله متوجه شویم که این همان رابطه ای ست که دنبالش می گشتیم. 

من به دوست داشتن خودم و دوست داشتن دیگران ادامه می دادم. روزهایی که استرس و نگرانی داشتم برای خودم ایمیل می فرستادم و در آن از بابت چیزهایی که داشتم شکرگزاری می کردم و نیز بابت آنچیزهایی که دوست داشتم در زندگی دریافت کنم.

مهمترین نکته این بود که واقعاً حس می کردم که شکرگزاری در درونم نفوذ کرده است.

در آپارتمان این ور و آن ور می رفتم و تصور می کردم مرد رویاهایم با من است. و بالاخره اتفاق افتاد ... خیلی راحت و آسان. او به زندگی من آمد و آخر هفته را با هم گذراندیم. وقتی به همدیگر نگاه کردیم، بلافاصله فهمیدیم که مال همیم. باورمان نمی شود که چطور به این سرعت عاشق همدیگر شدیم. او تمام خصوصیات لیست مرا دارد - سنش، قیافه اش، چشمانش. دوست دارد پشت گردنم را ببوسد و مرا بغل کند. دوست دارد برایم غذا بپزد و کارهای مخصوصی که نشان دهد چقدر عاشقم است.

من بزرگترین هدیه را از خدا گرفته ام. حالا، از هر لحظه ی زندگی ام لذت می برم و انتظار چیزهای عالی را به کمک راز دارم. 

یادتان باشد، باید احساس کنید که ساده است. که اتفاق افتاده است. با راز، همه چیز امکان پذیر است.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 15 شهریور 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
متوجه میشی؟؟؟

اسپنس از فرانسه

من متوجه شده ام که کائنات یه خورده شبیه کسیست که انگلیسی رو خیلی خوب بلد نیست (انگلیسی فقط یک مثاله، می تونید هر زبان دیگه ای رو جایگزینش کنید). وقتی شما افکارتان را با زبان پیچیده به کائنات
می فرستید، کائنات فقط آن قسمتهایی را متوجه می شود که بلد است. وقتی شما در حال یادگیری زبان جدیدی هستید فهمیدن قسمتهای منفی آن کمی سخت به نظر می رسد و شما فقط کلمات کلیدی آن جملات را متوجه می شوید، مثلاً جمله ای مثل  "من دوست ندارم آن کار را انجام بدم."، را شما اینطور می فهمید "من دوست دارم آن کار را انجام بدم." و یا "دیگه نمی تونم اینو تحمل کنم." شما اینطور برداشت می کنید" من می تونم بیشتر تحمل کنم." و چیزهایی مثل این...

همچنین، وقتی می خواهید به کسی که زبان شما را خوب بلد نیست چیزی را توضیح دهید، معمولاً با حرکات ایما و اشاره مفهومتان را می رسانید. پس در مقابل کائنات هم باید طوری نقش بازی کنیم تا به کائنات نشان دهیم چه اتفاقی باید برایمان رخ دهد. در زندگی، اغلب ما می پنداریم که مردم منظور ما را متوجه می شوند اما واقعیت این است که در زبان خیلی چیزها اشتباه برداشت می شوند (چه با فردی هم زبان خودمان صحبت کنیم چه با کسی که زبان دیگری دارد). ساده بگیرید تا اتفاق بیفتد.

در تصورات من کائنات یک مرد کوچولو به اسم پدرو هست که زبان مادری مرا خیلی کم بلده! :-)

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : سه شنبه 17 مرداد 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
چک راز پولی که آرزویش را داشتم برایم به ارمغان آورد


سُواسِری باتاچاریا از کلکته، هند


امروز یک چیز شگفت انگیز در زندگیم اتفاق افتاد. من یک معتقد به راز هستم و مدتیست که ازش استفاده می کنم. یه دوست خیلی خوب بهم توصیه اش کرده. من هر روز به ویدیو راز گوش میدم و سعی می کنم اونو به طور کامل اجرا کنم

اخیرا به پول نیاز داشتم. بنابراین شروع کردم به تصور اینکه کیف پولم پر از پول نقد هست. از تعدادی عکس که مقدار زیادی پول رو نشون می داد پرینت گرفتم. روی "چک راز" اسمم را نوشتم که اظهار می داشت من به طورغیر منتظره مبلغ ده هزار روپیه در چهاردهم ژانویه به دست می آورم. من هیچ نظری نداشتم که چطور و از کجا اونو دریافت خواهم کرد. نمی خواستم فکر کنم که "چگونه" به دستم خواهد رسید. فقط می دونستم که به طرفم خواهد اومد. هر بار اون پرینت هارو که روی میز کارم آویزون بودن و می دیدم؛ بیشتر و بیشتر احساس خوشحالی می کردم  و برایمانم افزوده میشد

دیروز وقتی پدرم از اداره برگشت؛ گفت  که یکی از سرمایه گذاری های مان تکامل یافته و ما از اون مبلغ ده هزار روپیه بدست خواهیم آورد. و دیروز چهاردهم ژانویه بود

اما برگه ای که برای مطالبه آن مقدار پول؛ ضروری بود؛ گم شده بود. مادرم اونو یه جایی گذاشته بود و قادر نبود به یاد بیاره که کجا گذاشته. هر دوی آنها ناراحت و عصبی بودن اما من هرگز از لحظه ای که اونو شنیدم از لبخند زدن باز نیستادم چون می دونستم که بدستش آوردم. سپس چک رو به  مادرم نشون دادم و همه چیز و بهش گفتم تا متقاعدش کنه که ما اون پولو بدست خواهیم آورد؛ اون در حال حاضر مال ماست. من بهش گفتم وقتی صبح روز بعد دوباره پیداش کردی؛ یه احساس مثبتی و در قلبت نگه دار و سعی کن تصور کنی که اون پول و داری؛ و در حال حاضر تو حسابمونه

امروز صبح، درست یک ساعت قبل، مادرم به من در دفترم زنگ زد و گفت که برگه رو پیدا کرده. اون همون جایی پیداش کرد که ما  دیشب دنبالش می گشتیم. اما دلیلی که باعث شد پیداش کنه اینه که اون امروز ذهن مثبتی داشت

بنابراین؛ کائنات به آرزویم تحقق بخشیدن و من امروز خیلی خیلی خوشحالم

کائنات بسیار سپاسگزارم. راز سپاسگزارم و از تمام دوستانم که بمن کمک کردن که به راز ایمان داشته باشم سپاسگزارم

برای همه شما زندگی شادی رو آرزو می کنم

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 13 خرداد 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
ما دوقلوهای دختر/پسر را ظاهر ساختیم

استیو و تارن از چشیر؛ کانتیکت (واقع در ایالت آمریکا)

وقتی که من و همسرم تصمیم به شروع یک خانواده گرفتیم؛ تازه گوش دادن به رازو شروع کرده بودیم. و با خودمون فکر کردیم، چی میشه اگه ما اینو برای فرزندانمون بکار ببریم. بنابراین تصمیم گرفتیم آنچه که می خواستیم یه دختر و پسر دوقلو بود و از روزی که ما متوجه شدیم باردار هستیم؛ می دونستیم که اون یه دختر و پسر سالم خواهد بود.

بایدم اینطور می شد چون اون تنها چیز ممکنی بود که ما اجازه داده بودیم به ذهنمون وارد بشه. ما همیشه فقط تصور می کردیم که یه دختر و پسر دوقلو داشته باشیم. هرگز فکر نکردیم که یه بچه داشته باشیم یا یه دوقلوی دختر / دختر یا پسر / پسر داشته باشیم. ما می دونستیم که چی می خواستیم و می دونستیم که اگه روی اون تمرکز کنیم می تونیم اونارو آشکار کنیم.

هر وقت که در مورد شکم باردار همسرم صحبت می کردیم (حتی قبل از اینکه بدونیم اونا دو تا هستن)؛ ما اونو به عنوان "آنها" ذکر می کردیم. من می گفتم "بچه ها اونجا چطورن؟" و همسرم جواب می داد "اونا خوبند!" من با اونا در رحم مادر صحبت می کردم و اینچنین می گفتم "مطمئن هستم که تو خواهرت را دوست داری و مطمئنم که تو برادرت را دوست داری" هر وقت مردم از من یا همسرم در مورد بارداری می پرسیدند؛ ما می گفتیم "آنها خوبن، امروز احساس کردیم که لگد می زنند ..." و به همین ترتیب وقتی که زمان برای اولین سونوگرافی فرا رسید؛ تکنیسین گفت "ضربان قلب وجود دارد ..." هنگامیکه دسته دستگاه سونوگرافی رو بر روی شکم همسرم حرکت داد، تکنیسین با تعجب فریاد زد: و آه، یک دقیقه صبر کنید، یکی دیگه هم هست؛ شما دوقلو دارین.

وقتی که ما این خبرها رو شنیدیم و تصاویر بچه هامون رو در صفحه نمایش دستگاه سونوگرافی دیدیم؛ من و همسرم به همدیگه نگاه کردیم و می دونستیم که از طریق قدرت افکارمون باعث این اتفاق شدیم. ما خیلی تعجب نکردیم؛ چون می دونستیم که اون دوقلو خواهد بود و تکنیسین گفت "به نظر میاد شما اصلاً تعجب نکردین. " با سر تایید کردیم و بهم دیگه نگاه کردیم. ما گفتیم " آره، ما به نوعی این احساس و داشتیم پس از آن، در قرار ملاقاتی که می فهمیدیم جنسیت بچه هامون چیه؛ تکنیسین گفت " اولین بچه پسره و من خیلی خوشحال بودم. سرشار از شادی بودم و وقتی که گفت؛ اون یکی دختره، من با هیجان به هوا پریدم.

این همون دختر و پسر زیبا و سالمی خواهد شد که ما دربارشون رویا پردازی می کردیم. هنگامیکه تکنیسین خبرها رو گفت، پرسید: آیا شما این احساس رو هم داشتین که اونا یه دختر و ی پسر خواهند شد؟ و من جواب دادم، بله، من از همون ابتدای بارداری می دونستم.

در حال حاضر اونا 16 ماهه هستن و هیچ چیز کمتر از یه زندگی ایده آل ندارن. اونا کاملا سالم هستن و به خوبی در حال رشد هستن؛ بچه هایی شاد و خوشحال...؛ و ما هیجان زده هستیم که بهشون یاد بدیم که آنها می توانند چه باشند و چه داشته باشند و چه چیز بدست بیاورند.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 13 فروردین 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here