تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - مطالب ابر اگر شما هم جوان هستید و با دوستانتان مشکل دارید

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
اگر شما هم جوان هستید و با دوستانتان مشکل دارید، باید این داستان را بخوانید.

استلا از فیلیپین

وقتی سال هفتم مدرسه بودم با راز آشنا شدم (الان دانش آموز سال دوم دبیرستان هستم) ، و در آن زمان با وجودیکه بسیار معروف بودم ولی مشکلات زیادی در رابطه با دوستانم داشتم. حتماً میدانید زندگی اجتماعی یک دبیرستانی چگونه است وقتی تمام دوستانتان شما را ترک می کنند و شروع می کنند به گردن کلفتی و این جور چیزها . بله، متاسفانه من هم چنین تجربه ای داشتم. ولی با اینهمه این "بدشانسی" تبدیل به چیز دیگری شد.

بعد از تماشای فیلم راز، بلافاصله احساس خوبی به من دست داد، اینطور نبود که خودم را مجبور کنم حالم خوب باشد، احساس خوب خودش به سراغم آمد. شروع به آواز خواندن کردم و با آهنگهای مورد علاقه ام که در آی پادم داشتم همخوانی می کردم ( که این نشانه ای بود از اینکه حالم خوب است چون من قبلاً از این کارها نمیکردم؛ صدایم آنقدرها خوب  نیست ولی من اهمیتی نمی دادم)، و یک عالمه کارهای کوچک انجام دادم تا در من حس خوبی ایجاد کند، مثل خوردن غذای مورد علاقه ام، تماشای نمایشهای خنده دار،و غیره. و این لحظات را ثبت و ضبط میکردم. همچنین شروع کردم به تجسم کردن خودم در حالیکه می خندم و با کل بچه های کلاس خوش می گذرانم ( با کسانی که در آن موقع از من متنفر بودند) و با یک گروه جدید از بهترین دوستانم بیرون می روم و با آنها در ارتباطم. و البته، شیوهء نگریستن به خودم را نیز تغییر دادم. خودم را متقاعد کردم که یک شخص فوق العاده ام، قابل دوست داشته شدن و قابل احترامم. اوایل باور کردن اینها برایم سخت بود، اما به تدریج توانستم سطح جدیدی از احترام به خود را کسب کنم، و به این ترتیب اعتماد به نفسم بسیار بالا رفت.

فقط بعد از یک هفته، همکلاسیهایم به طور معجزه آسایی خیلی با من دوستانه تر و مهربانتر شدند، و گردن کلفتی هایشان کمتر شد تا جاییکه به طور کامل از بین رفت،و بعد رابطه ام با یک گروه از بچه های مدرسه شروع شد که در مدرسه خیلی "معروف" یا "باحال" نبودند ولی آنقدر مهربان بودند که مرا در جمعشان پذیرفتند. بعد از اینکه دورهء راهنمایی تمام شد ، معروفیتم را همچنان حفظ کردم ( نه از آن معروفیتهای سطحی و ظاهری ) و مردم باز هم مرا دوست داشتند و به من احترام می گذاشتند، درست همانطور که من خودم را می دیدم و تصور می کردم دیگران هم آنگونه ببینند.

حالا من دانش آموز سال دوم هستم و بسیار شگفت انگیز است. آن گروهی که در سال هفتم وقتی هیچ کسی را نداشتم مرا پذیرفتند، اکنون بهترین دوستان من هستند، و هرگز نمی خواهم بهتر از این دوستان را داشته باشم. ما همه به شیوه ی خودمان " معروف " هستیم و بسیار دوست داشتنی.

می بینید ؟ آن "بدشانسی" دقیقاً بهترین اتفاقی بود که برای من افتاد. من معنی واقعی دوستی را از طریق دوستانی که کائنات در پست ترین نقطهء زندگی ام در مدرسه برایم به ارمغان آورد فهمیدم.

من انسانی فوق العاده ، قابل دوست داشته شدن و مورد احترامم . شما هم همینطور  !

 

موضوع : اعتماد بنفس و خودباوری , داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : جمعه 8 اسفند 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here