داستانهای واقعی از "راز" - مطالب تجربه های شما از " راز "

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی عسل عزیز از راز :

سلام.میخوام یه تجربه ی دیگمو که از طریق قانون جذب واسم اتفاق افتاده رو واستون بگم لطفا تو سایت بزارین.من ازینکه سوار ماشین بشم و تو ماشین اهنگ پخش شه خیلی لذت میبرم.از زمانی که همچین چیزی رو خواستم البته اگاهانه جذبش نکردم فقط حس خیلی خوبی بهم دست میداد که وقتی سوار ماشین میشم اهنگ پخش میشد هردفعه سوار ماشین خطی میشم تا برم دانشگاه یا هر جای دیگه صد در صد اهنگ پخش میشه من این موضوع رو به خواهرم گفتم بعد گفتنه این موضوع منو خواهرم چند باری بیرون رفتیم و وقتی سوار ماشین میشدیم یا اهنگ در حال پخش بود یا راننده وسط راه اهنگ میزاره و کلا من خیلی کیف میکنم تا به مقصدم برسم.مرسیییییییی کائنات عزیزم.

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : جمعه 22 آذر 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی سارای عزیز (خواهر یاسمن) از "راز" :

سلام به همگی، امیدوارم که همه خوب و خوش و سلامت باشن این تجربه ای که میخوام ازش براتون بگم مربوط به فروردین امسال هستش و در مورد سلامتی برادرمه.

واسه پای برادرم یه مشکل جدی پیش اومده بود که از عوارض یه تصادف قدیمی بود و چند سالی درگیرش کرده بود و باز پیش از عید اونو روانه ی بیمارستان کرد با علائم عفونت شدید! دکتراش اول تصمیم به عمل گرفتن و چون شدت آسیب زیاد بود از ما رضایت نامه برای قطع عضو خواستن اما یه روز بعد تصمیم گرفتن از طریق تزریق دارو و آنتی بیوتیک قوی مسئله رو حل کنن.

حدود 3 هفته اوضاع به همین منوال گذشت و برادرم با وجود سن کمش تمام تعطیلات عید رو توی بیمارستان به امید بهبود تحمل کرد و درست هفته ای که منتظر مرخص شدنش بودیم شرایط به کلی عوض شد. عفونت چند برابر شده بود و به دلیل احتمال ابتلا به" قانقاریا" میخواستن پا رو از زیر زانو قطع کنن !!!!! این برای یه نوجوون عاشق ورزش و ماشین ،کسی که لحظه شماری میکنه تا به سن 18 سالگی برسه و گواهینامه شو بگیره خبر وحشتناکی بود!

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 22 آبان 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی میترای عزیز از "راز":

مهر ماه سال گذشته مامانم رو بدلیل سرگیجه و حالت تهوع در بیمارستان بستری کردن و بعد از سی تی اسکن از سرش متوجه شدیم که توده تو سرشه (مربوط میشد به سرطان سینه 5 سال پیش ) و فوری عملش کردن و بعد از عمل دکتر توده رو واسه آزمایش به آزمایشگاه فرستادن و مشخص شد از نوع بد خیمه و احتمال اینکه جای دیگه از بدنش باشه خیلی زیاده.

 خلاصه بعد از سی تی اسکن از تمام بدنش فهمیدیم که کبد و ریه هم مبتلا شده جواب آزمایش رو که پیش پزشک معالج بردم تشخیص داد با شیمی درمانی و در بهترین حالت 2 سال بیشتر زندگی نمیکنه وای نمیدونید چه روزای سختی بود و از اونجایی که فقط من از این موضوع اطلاع داشتم و تنها کسی بودم که توی خونواده اطلاع داره (4 تا خواهر و برادر دیگه هم دارم) خیلی سخت بود.

 شبا قبل خواب فقط گریه میکردم روزا که بیدار میشدم گریه میکردم البته مامانم حتی از بیماریش اطلاع نداشت دکتر گفته بود واسه روحیش خوب نیست اون فکر میکرد که یه کیست چربی بوده که از سرش خارج کردن .مدتها گذشت حدود 3 ماه رو همینطوری گذروندم...  

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 22 اردیبهشت 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربهء فلورانس محبوب عزیز از "راز" :

سلام خدمت دوستان عزیزم و همراهای گلم امروز میخوام داستان جذب شگفت انگیز عشقمو براتون بزارم .

همتون کمو بیش ماجرای شکست عشقی من و حال و روزمو میدونستید، داغون بودم شب و روز نداشتم فقط کارم گریه و گریه بود راز رو میدونستم اما استفادشو درست یاد نگرفته بودم به این وب و اون وب سر میزدم، مراقبه ، تجسم، تابلو کاینات، تلقین، نامه به فرشته و کارای دیگه رو به شدت انجام میدادم که محسن برگرده اما هرچه بیشتر میکردم کمتر نتیجه میگرفتم.

کتاب اسکاول شین رو خوندم اون میگفت نباید شخص خاصی رو بخوای باید از خدا طلب عشق واقعیتو بکنی تا بهت بده ولی کو گوش بدهکار؟؟؟؟؟؟؟ رفتم یه تقویم گرفتم و در نظر داشتم 14 فروردین 92 رو مشخص کنم روزی که من به عشقم میرسم، پراز گریه و بغض بودم تقویم جیبی رو برداشتمو جلوی تاریخ روز نوشتم (قرار شام-خواستگاری از من) و وقتی دقت کردم دیدم تقویم من دو صفحه رفته جلوتر یعنی من تو اون حواس پرتیا 28 فروردین رو نوشته بودم (تقویم جیبی هر صفحه اش چند روز رو مشخص میکنه) پیش خودم گفتم حتما حکمتی داشته و تقویم رو به حال خودش رها کردم.......

گذشت و گذشت خبر ازدواج محسن با همون دختری که باهاش به من خیانت کرده بود به گوشم رسید ،اما حالم بد نبود، ناراحت بودم اما دلم روشن ، دیگه وقتی که عکس جشن عقدشونو دیدم بیخیال شدم و خواستم عشق الهیمو به دست بیارم، پس یه کاغذ برداشتمو نوشتم که میخوام فلان خصوصیات و فلان ماشینو تحصیلات و فلان اخلاق رو داشته باشه من خیلی به جزییات توجه کردمو ریز به ریز نوشتم.

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : جمعه 22 شهریور 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه مامان مستانه از قانون جذب

ازحدود 10سال پیش که بابابزرگم فوت کرد ، دایی نا تنی برای تقسیم ارث و میراث بهونه آورد. اونجوریم که نشون میداد میخواست کلا سهم مامان و خاله منو تصاحب کنه .چند سالی همش مامان و خالم میخواستن که مسئله رو با صحبت حل کنن ولی نمیشد که نمیشد . تا اینکه 2سال پیش مامانم و خالم یه وکیل گرفتن و همه کارا رو سپردن به وکیل. حالا مامان من کرمان ، خاله تهران و دایی ناتنی و ارث و میراث و وکیل تبریز. اون وکیل هم مرتب امروز و فردا میکرد. همش بهونه های مختلف می آورد. تازه بعدش کاشف به عمل اومد که آقای وکیل با دایی جون دوستن و دیگه مابقی ماجرا رو خودتون حدس بزنین.

ولی خب چاره ای نبود و تو این مدت دایم تلفنی بحث و دعوا داشتن.

تا اینکه آقای وکیل هم تو جاده تصادف کردن و فوت شدن. مامانم اولش گفت وای حالا چیکار کنیم و اینا. ولی بعدش گفت مستانه حتما حکمتی بوده تو این کار. تو همون مدت داشت کتاب قانون دعای کاترین پاندر رو میخوند . یه عبارت تاکیدی پیدا کرد و هر روز تکرارش میکرد واین قضیه رو تمام و کمال سپرد به خدا و رها کرد. دیگه هم ارتباطشو با داییم قطع کرد تا بحث و دعوا نشه دوباره.

خلاصه چند روز بعد دایی جون زنگ زدن که میخوان همه ملک و املاک و بفروشن ، مشتری دست به نقدم دارن.مامانم چون الان نمیتونست بره تبریز یه وکالت نامه فرستاد واسه خواهرم مارال که تهرانه. مارالم ویژژژژژ رفت تبریز و تو 3 روز پول تو حساب مامانم بود.

و اینگونه شد که مامان من پولدار ش  

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : سه شنبه 22 مرداد 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

نگین:

من یک دختر36 ساله هستم و هنوز ازدواج نکردم. روزی که با وب  آشنا شدم بسیار خسته و دلتنگ بودم. کارم و عشقم را از دست داده بودم و خواستگار دیگری هم نداشتم. خودم ، ظاهرم و موقعیت و خانواده ام را دوست نداشتم. دایم با دید انتقادی به همه چیز نگاه میکردم و جهان هستی دایم برای من دردسر درست میکرد.

داستانهای این وب شمیم جانو که خوندم روحیه تازه ای گرفتم اما واقعا گیج بودم. همش میخواستم از نو زندگیم را شروع کنم ولی دایم گیج میشدم. تا اینکه یه مطلب مستانه جون زد به اسم خویشتن دوستی. من خیلی خوشم اومد. بالاخره مستانه جونو توی چت پیدا کردم و مدتها باهاش حرف میزدم. من یاد گرفتم که چه جوری خودمو دوس داشته باشم.

شروع کردم ذهنمو پاک کردم از همه فکرای منفی و به درد نخور. شروع کردم به گفتن عبارتهای تاکیدی. مستانه بهم گفت که از عبارت من خودمو عاشقانه دوس دارم استفاده کنم. منم روزی شاید500 یا 600بار تکرار میکردم . و دایم تکرار میکردم من فوق العاده خوشگل و جذاب هستم. و با کمک مستانه جون شروع کردم به کشف نکته های مثبت خودم. هر شب برای خودم 10مورد سپاسگذاری می نوشتم. مثلا من نگین از خودم سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم که فوق العاده موفق سربلند و محبوب هستم وبعد از هر عبارت به خودم تو آینه نگاه میکرد و میگفتم سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم .

خیلی احساس خوبی داشتم . تصمیم گرفتم دیگه از هیچ کس انتقاد نکنم و هروقت از جلوی آینه رد میشم یه حرف خوب به خودم بزنم. یه چله گرفتم و بعد از این مدت نمیدونید که من چقدر زیبا شدم و اینقدر اعتماد به نفسم بالا رفته که به هیچ وجه دیگه آرایش هم نمیکنم . منی که اصلا بدون آرایش پامو از در خونه بیرون نمیذاشتم. و نگاههای تحسین برانگیز مردمو میبینم. و اینکه فوق العاده جوونتر از سن واقعیم نشون میدم . روابطم با همه عالی شد . و دارم با یه مرد خوب ازدواج میکنم.

دوستای خوبم میخوام بگم که اگه خودتونو دوس داشته باشین و حس خوبی به خودتون داشته باشین دنیا همون حس خوبو هزاران برابر به سمتتون برمیگردونه.
من از شمیم مهربون به خاطر این وب عالی و پر از امید و مستانه عزیزم که راهو بهم نشون داد و با حرفای خوب و دقیقش کمک کرد تشکر میکنم. مستانه دوست خوبم دوست دارم و بهت مدیونم.  

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : شنبه 22 تیر 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه مامان مستانه از قانون جذب

ازحدود 10سال پیش که بابابزرگم فوت کرد ، دایی نا تنی برای تقسیم ارث و میراث بهونه آورد. اونجوریم که نشون میداد میخواست کلا سهم مامان و خاله منو تصاحب کنه .چند سالی همش مامان و خالم میخواستن که مسئله رو با صحبت حل کنن ولی نمیشد که نمیشد . تا اینکه 2سال پیش مامانم و خالم یه وکیل گرفتن و همه کارا رو سپردن به وکیل. حالا مامان من کرمان ، خاله تهران و دایی ناتنی و ارث و میراث و وکیل تبریز. اون وکیل هم مرتب امروز و فردا میکرد. همش بهونه های مختلف می آورد. تازه بعدش کاشف به عمل اومد که آقای وکیل با دایی جون دوستن و دیگه مابقی ماجرا رو خودتون حدس بزنین.

ولی خب چاره ای نبود و تو این مدت دایم تلفنی بحث و دعوا داشتن.

تا اینکه آقای وکیل هم تو جاده تصادف کردن و فوت شدن. مامانم اولش گفت وای حالا چیکار کنیم و اینا. ولی بعدش گفت مستانه حتما حکمتی بوده تو این کار. تو همون مدت داشت کتاب قانون دعای کاترین پاندر رو میخوند . یه عبارت تاکیدی پیدا کرد و هر روز تکرارش میکرد واین قضیه رو تمام و کمال سپرد به خدا و رها کرد. دیگه هم ارتباطشو با داییم قطع کرد تا بحث و دعوا نشه دوباره.

خلاصه چند روز بعد دایی جون زنگ زدن که میخوان همه ملک و املاک و بفروشن ، مشتری دست به نقدم دارن.مامانم چون الان نمیتونست بره تبریز یه وکالت نامه فرستاد واسه خواهرم مارال که تهرانه. مارالم ویژژژژژ رفت تبریز و تو 3 روز پول تو حساب مامانم بود.

و اینگونه شد که مامان من پولدار ش  

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 22 خرداد 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

نگین:

من یک دختر36 ساله هستم و هنوز ازدواج نکردم. روزی که با وب  آشنا شدم بسیار خسته و دلتنگ بودم. کارم و عشقم را از دست داده بودم و خواستگار دیگری هم نداشتم. خودم ، ظاهرم و موقعیت و خانواده ام را دوست نداشتم. دایم با دید انتقادی به همه چیز نگاه میکردم و جهان هستی دایم برای من دردسر درست میکرد.

داستانهای این وب شمیم جانو که خوندم روحیه تازه ای گرفتم اما واقعا گیج بودم. همش میخواستم از نو زندگیم را شروع کنم ولی دایم گیج میشدم. تا اینکه یه مطلب مستانه جون زد به اسم خویشتن دوستی. من خیلی خوشم اومد. بالاخره مستانه جونو توی چت پیدا کردم و مدتها باهاش حرف میزدم. من یاد گرفتم که چه جوری خودمو دوس داشته باشم.

شروع کردم ذهنمو پاک کردم از همه فکرای منفی و به درد نخور. شروع کردم به گفتن عبارتهای تاکیدی. مستانه بهم گفت که از عبارت من خودمو عاشقانه دوس دارم استفاده کنم. منم روزی شاید500 یا 600بار تکرار میکردم . و دایم تکرار میکردم من فوق العاده خوشگل و جذاب هستم. و با کمک مستانه جون شروع کردم به کشف نکته های مثبت خودم. هر شب برای خودم 10مورد سپاسگذاری می نوشتم. مثلا من نگین از خودم سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم که فوق العاده موفق سربلند و محبوب هستم وبعد از هر عبارت به خودم تو آینه نگاه میکرد و میگفتم سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم .

خیلی احساس خوبی داشتم . تصمیم گرفتم دیگه از هیچ کس انتقاد نکنم و هروقت از جلوی آینه رد میشم یه حرف خوب به خودم بزنم. یه چله گرفتم و بعد از این مدت نمیدونید که من چقدر زیبا شدم و اینقدر اعتماد به نفسم بالا رفته که به هیچ وجه دیگه آرایش هم نمیکنم . منی که اصلا بدون آرایش پامو از در خونه بیرون نمیذاشتم. و نگاههای تحسین برانگیز مردمو میبینم. و اینکه فوق العاده جوونتر از سن واقعیم نشون میدم . روابطم با همه عالی شد . و دارم با یه مرد خوب ازدواج میکنم.

دوستای خوبم میخوام بگم که اگه خودتونو دوس داشته باشین و حس خوبی به خودتون داشته باشین دنیا همون حس خوبو هزاران برابر به سمتتون برمیگردونه.
من از شمیم مهربون به خاطر این وب عالی و پر از امید و مستانه عزیزم که راهو بهم نشون داد و با حرفای خوب و دقیقش کمک کرد تشکر میکنم. مستانه دوست خوبم دوست دارم و بهت مدیونم.  

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : پنجشنبه 22 فروردین 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی مرجان عزیز از "راز" : (خریدن لپ تاپ)

خرید لپ تاپ

زمانی که دانشجوی فوق لیسانس بودم خیلی به لپ تاپ نیاز داشتم ولی پس انداز و پول کافی برای خریدش نداشتم. یه مدتی بود که همه اش به داشتن یه لپ تاپ فکر میکردم تا جاییکه به  برادرم که در این مسایل وارد بود گفتم برام در مورد لپ تاپ های مختلف و مشخصاتشون پرس و جو کنه.

تا اینکه یه روز برادرم اومد و گفت یکی از دوستانش که تو کار فروش کامپیوتر و لپ تاپ بود بهش گفته که یه تعداد کم از اون نوعی که من میخواستم رو آورده. در این حال آرزوی داشتن لپ تاپ در دلم بیشتر شد ولی واقعا نمیدونستم از کجا باید پولشو بیارم. با خودم فکر کردم یا باید از یکی از اعضای خانواده ام قرض بگیرم که اصلا اینکار رو دوست نداشتم یا... یکدفعه به ذهنم یک فکر دیگر اومد.

من با یک شرکت کار میکردم که به اِزای کارهای موردی که براشون انجام میدادم با من قرارداد میبستن ولی اصلا نمیشد روی اون کار حساب باز کرد چون اصلا معلوم نبود کی ممکن است آنها به من پیشنهاد کاری بدهند و تازه مقدار پولش هم قابل پیش بینی نبود ولی با خودم فکر کردم اگر آنها به من زنگ بزنند و پیشنهاد یه کار تازه بدهند می توانم لپ تاپی که می خوام بخرم.

پس روی تجسم این صحنه کار کردم که اون مهندسی که برای کار به من زنگ میزد به موبایلم زنگ میزنه و به اندازه مبلغی که برای خرید میخوام به من پیشنهاد کار میده و همینطور خوشحال شدن خودم رو تجسم میکردم. دائم به موبایلم نگاه میکردم و چک میکردم تا ببینم به من زنگ زده یا نه . غروب شد و خبری نشد ولی من مدام منتظر تلفن اون مهندس بودم مدام به موبایلم نگاه میکردم تا اینکه واقعا به من زنگ زد و من اسم اون مهندس رو روی صفحه موبایلم همانطور که همه اش تجسم میکردم دیدم.

از خوشحالی داشتم بال در می آوردم دقیقا همونطوری که میخواستم شد به من یک پیشنهاد کار تازه داد و ازم خواست تا فردا برای قرارداد برم پیشش . فردای اون روز با خوشحالی رفتم شرکت و آقای مهندس بابت قرارداد به من یک چک داد مبلغش حتی یه کم از پولی که برای خرید لپ تاپ نیاز داشتم هم بیشتر بود من هم رفتم و اون لپ تاپی که دوست برادرم گفته بود رو خریدم. الان با اینکه یه لپ تاپ جدید و بهتر دارم ولی هنوز اون لپ تاپ قدیمی خودم رو نگه داشتم و خیلی دوستش دارم چون من رو یاد این جذب قشنگ میندازه. 

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : سه شنبه 22 اسفند 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تجربهء شما از " راز "

تجربه ی (دنیا دنیا عشق) عزیز از "راز":

(آیا برای خریدن خانه ایده آلتان قدمی برداشته اید )

دقیقا در پایان سال 1390 من تصمیم گرفته ام یک آپارتمان زیبا که واقعا دوست داشتم خریداری کنم اما در آن زمان مبلغ 20/000/000 میلیون تومان پول کسر داشتم و با مخالفت مامانم روبرو شدم که دائم میگفت معجزه که رخ نمیدهد یک جای دیگر را پیدا کن که مناسب پولت باشد.

ولی من واقعا آن آپارتمان را دوست داشتم وهرگز نتونستم خودمو راضی کنم تا ازش بگذرم و تمام چکهای خریدش را نوشتم و بالاخره معامله انجام شد و من آنرا خریدم بدون اینکه در آن لحظه بدانم که پولی که کم دارم را از کجا باید تهیه کنم حدود 10 روز به زمان چک آخرم باقی مانده بود اما من بر این باور بودم که خدا حتما کمکم میکنه و لحظه ای تردید نکردم که ناگهان مبلغ 19/000/000 میلیون تومان وارد یکی از حسابهای بانکی ام که گردش نسبتا بالایی داشت شد و هرگز نه من و نه بانک سر در نیاوردیم که چه اشتباهی رخ داده است و من فکر میکردم من اشتباه میکنم و این پول را داشته ام فقط در حساب وکتابهایم اشتباه کرده ام.

و خلاصه چک من در زمان مقرر پاس شد و من و رئیس سرپرستی مان نامه نگاریهای زیادی انجام دادیم و دقیقا 6 ماه بعد از این اتفاق مشکل پیدا شد و باید پول به حساب اصلیش برمیگشت و متوجه شدن که ایراد از سیستم بانکی بوده است و اکثر حسابها در آن شب فوق العاده رویایی برای من منفی شده بود اما حساب من فوق العاده مثبت شده بود و پول مورد نیازم در اختیارم بود و من درست 6 ماه بعد که مشکل برطرف شد و در آنزمان آن مبلغ را در اختیار داشتم آن پول را با بانک مربوطه تسویه کردم و خیلی راحت در زمانی که به آن احتیاج داشتم برایم آمد و من هر روز بیشتر باور دارم که تمام ایده هایم کار میکند چون باورم اینست الهی شکر وسپاسگزارم

 

موضوع : تجربه های شما از " راز " ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 22 بهمن 1391  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here