داستانهای واقعی از "راز" - مطالب داستان های ترجمه شده

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
قانون جاذبه


الیسان.د از ازمیر ترکیه
اولین باری که راز را خواندم ،مبهوت و شگفت زده شدم.احتیاج داشتم قدم بزنم و در موردش فکر کنم.بنابراین بیرون رفتم.شب بود و خیابانها خلوت بودند.تصمیم گرفتم راز را امتحان کنم.به خودم گفتم به ماشین مورد علاقه ام فکر می کنم.یک آئودی Q7مشکی و اجازه نمی دهم که هیچ فکر دیگری به ذهنم وارد شود.یک آئودی Q7مشکی را تصور کردم که به من نزدیک می شود.
کاملا مطمئن بودم که به طرفم می آید.هیچ شکی نداشتم.با تک تک سلولهای بدنم آن را احساس کردم.با این حال ماشین مورد علاقه ام از خیابان رد نشد ولی پش از آن وقتی به سمت دیگر خیابان چرخیدم اتفاق جالبی افتاد.
یک آئودی Q7مشکی در مقابلم بود.ماشین پارک شده بود و هیچ سرنشینی نداشت.واقعا هیجان زده شدم و اعتقاد من به راز شروع شد.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 23 شهریور 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
چگونه من جفت روحی ام را جذب کردم


http://sacar.ir/wp-content/uploads/nime.jpg


توسط: الی از ایران

سلام دوستان! من هم مثل بقیه  می خواهم از راندای عزیز که زندگی ما را در جهت بهتر شدن تغییر داده تشکر کنم. ازتو خیلی متشکرم. از همه شما که  داستان های  باشکوه خودتان را به اشتراک گذاشته اید تشکر می کنم.  من هر روز آنها را می خوانم  و الهام بخش من هستند.

داستان من از زمانی شروع شد که دوست * پسرم مرا تنها گذاشت. من کاملا داغون شدم. و اوضاع زمانی بدتر شد که متوجه شدم اندکی پس از جدایی مان با دختر دیگری ملاقات می کند. من نمی دانستم جز گریه کردن و افسرده بودن چه کار دیگری انجام دهم.

در این زمان  "راز" به زندگی من وارد شد. من کتاب راز را تصادفی در کتاب فروشی  دیدم و آن را خریدم.  بعد از خواندن کتاب فهمیدم که تمام آن اتفاقات را من بدون اطلاع به  زندگی خودم جذب کرده بودم. به یاد آوردم که واقعا از این که او مرا رها کند  و با دختری بلوند رابطه برقرار کند می ترسیدم و این دقیقا همان چیزی بود که اتفاق افتاد!  او با یک دختر بلوند ملاقات می کرد!!

بنابراین تصمیم گرفتم همه چیز را تغییر دهم. بر خلاف بقیه ، من نمی خواستم که او را به زندگی ام برگردانم چرا که تمام  تفکرات من باعث شده بود به این نتیجه برسم که او جفت روحی من نیست.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : سه شنبه 1 بهمن 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
همان لباسی را که در رویاهایم دیدم به دست آوردم

میشل لی از کوالالامپور، مالزی

 

یه روز من در حال تماشا کردن یه مسابقه تلویزیونی چینی در خوابگاه دانشگاهم بودم. بعد یه دختری رو تو مسابقه دیدم که یه لباس خیلی زیبا پوشیده بود. در اون لحظه با خودم گفتم من باید این لباسو بدست بیارم پس از چند هفته، همان لباسو در یک در یک فروشگاه آنلاین دیدم. خیلی خوشحال بودم و می خواستم لباس و بخرم. به خودم زحمت ندادم که با صاحب فروشگاه آنلاین تماس بگیرم و بنابراین اونو نخریدم. اما عکس لباسو روی صفحه نمایش کامپیوترم کپی کردم.

گاهی اوقات، بهش نگاه می کردم پس از چند هفته، من به شهرم برگشتم. شبانه به یه مرکز خرید برای تماشای فیلم رفتم. و دوباره همون لباس و دیدم. متاسفانه، تمام فروشگاه ها بسته بود؛ چون نصفه شب بود. در آن زمان، من فکر کردم اوه خدای من، قانون جذب کار می کنه. روز بعد به خوابگاهم برگشتم و اون لباسو نخریدم.

به خاطر میارم وقتی که داشتم به خوابگاه دانشگاهم بر می گشتم (که بسیار از شهر من دور است) تصور کردم که اون لباس به زودی در کمد من خواهد بود.

سه هفته بعد، به خاطر یه جشن (مهمونی) دوباره به شهرم برگشتم. من وقت نداشتم که دوباره به مرکز خرید برگردم و اون لباس و بخرم. یه روز مادرم مرا برای خرید به تعدادی از بوتیک های شهرم برد. دوباره درست همون لباس اومد مقابل من. این همون لباسیه که من چند ماه قبل می خواستم. خیلی خوشحال بودم. و مادرم اون روز؛ اون لباسو برام خرید. حالا تو کمدمه.

من هنوز برای اینکه چطور وزن کم کنم و جوش صورتم را برطرف کنم؛ کوشش می کنم. ولی حالا می فهمم که راز چگونه کار می کند. و این بار من قصد دارم به وزن ایده آل و پوست بی عیب و نقصم برسم. اعتماد کن و باور داشته باش که می تونی. متشکرم راز

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : جمعه 13 دی 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
متشکرم که مرا زیبا کردید!

نیکیتا از هندوستان

اول از همه از راندا به خاطر کتابهای راز، قدرت و جادو تشکر میکنم. تک تک این کتابها الهام بخش من بوده و مرا به جایی که اکنون هستم رسانده اند.

بعد از بکار بردن راز در زندگی ام، صاحب پوستی زیبا و درخشان، و موهای بلندِ سالم و قشنگ شده ام.از سن 12 سالگی صورتم جوش داشت. پیش دکترهای زیادی رفتم، درمانهای متفاوتی را انجام دادم ... اما پوستم اصلاً بهبود حاصل نمی کرد. بالاتر از همه، هر کس مرا می دید می گفت چه پوست بدی داری. مرتب به من می گفتند پوستت بد است و باید کاری در موردش بکنی. و این باعث میشد عقده ی حقارتم بیشتر شود.

یک بار خانه ی یکی از دوستانم بودم و اتفاقی فیلم راز را دیدم. عاشقش شدم و رفتم کتابش را خریدم.

از آن خیلی الهام گرفته بودم ولی آن را در زندگی ام به کار نبردم. بعد کتاب "قدرت" را خواندم. تصمیم گرفتم از آن برای بهتر کردن پوستم استفاده کنم. ولی نتیجه نداد. بعد کتاب "جادو" را خواندم. این بار دیگر تصمیم قطعی گرفتم که آن را عملی کنم. پس شروع کردم به شکرگزاری بابت سلامتی اکنونم. همچنین، یک عکس از خودم برداشتم، با فتوشاپ تمام جوشها و جای جوشها را از روی صورتم پاک کردم و پوستم را بی عیب و نقص ساختم. عکس را بزرگ چاپ کردم و به دیوار اتاقم چسباندم. از نگاه کردن به آینه هم دست کشیدم.

هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم و عکسم را می دیدم به خودم می گفتم "وای! چه پوست قشنگی دارم!!!" خیلی زود متقاعد شدم که پوستم مانند عکس روی دیوار بی عیب است. همچنین، هر جا کسی را با پوست و موی زیبا می دیدم، آنها را از صمیم قلبم تحسین می کردم. یواش یواش پوست و مویم تغییر کرد.

بعد از 3 هفته، داشتم برای رفتن به جشنی آماده می شدم و به آینه نگاه کردم تا فقط ببینم که آیا همان پوست بی عیب و نقصی که در خواست کرده بودم را دارم یا نه. وقتی به مهمانی رسیدم هر کسی مرا می دید تحسینم می کرد. تمام کسانی که قبلاً از پوست و مویم ایراد می گرفتند گفتند که بی نظیر به نظر می رسم!! اعتماد به نفسم به آسمان رسیده بود. حالا حتی بیشتر از قبل نسبت به مو و پوست زیبایم اطمینان و اعتماد به نفس دارم و هر روز که می گذرد بهتر و بهتر هم می شوند.

تمام اینها به کمک راز اتفاق افتاد. مهم نیست مشکلتان چیست، باور داشته باشید که چیزهای خوب در راهند!!!

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 14 مهر 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
شغل تمام عیار

سوپریا پدنیس از بمبئی، هند


من کارشناسی ارشدم رو در رشته اقتصاد در سال ۲۰۰۹ تموم کردم. دیپلمی هم در رشته یوگا گرفتم. از آن زمان به بعد من به عنوان یک مربی یوگا هم کار کرده ام. مادرم در حال حاضر برای بانک مرکزی هند کار میکنه. و پدرم برای بانک  (یو سی اُ) کار میکنه. هر دو بانک بخش دولتیه. در هندوستان کار کردن در یه بانک بخش دولتی چیز مهمیه. بنابراین منم همون جور شغل و می خواستم. اما رقابت زیادی هست.

بنابراین من کارمو در آوریل سال ۲۰۱۲ ترک کردم و شروع کردم به آماده شدن برای امتحانات. این اولین تلاش من بود. به طور معمول حداقل سه بار باید در این امتحانات تلاش کنی تا قبول بشی. امسال از یک میلیون نفر، تنها یازده هزار نفر انتخاب شدند. و من یکی از آنها بودم.

در حال حاضر من در بزرگترین بانک هندوستان استخدام شده ام. بانک دولتی هند. و من بسیار خوشحال هستمکه والدینم به من خیلی افتخار می کنن.

سال گذشته در طول آماده شدن برای امتحان؛ هر وقت در حال سفر کردن بودم و اگه اتفاقی یه بانک می دیدم؛ به شخصی  که همراهم  بود می گفتم " بانک منو ببین" یا "من کارمند آینده اینا هستم". من کارتهای ویزیت را با اسمم و آرم بانک بر روی آن چاپ کردم. و اونو در جاهایی که مکراراً می دیدمشون چسبوندم.

در حال حاضر من مقامی (سِمتی) در بانک گرفتم که هرگز به یه کارمند جدید داده نشده. افرادی که با این شعبه به مدت ۳ یا ۴ سال کار کرده اند؛ این سِمت را بدست میارن. من معاون خصوصی مدیر کل ارشد برای تجارت روستایی در سراسر هند هستم.

کائنات همیشه بهترین را می دهد! فقط ایمان داشته باشید و بیشتر از اون چیزی که آرزوش را کردید بدست خواهید آورد.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : جمعه 15 شهریور 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تماس تلفنی شگفت انگیزی


نوشته شده توسط اد از کلکته ، هندوستان
متشکرم ، متشکرم ، متشکرم
امروز شانزدهمین روزی است که من از تمرینات "جادو" استفاده می کنم.بعد از ظهر از کائنات برای تماس تلفنی شگفت انگیزی که دوست پسرم بعد از ایمیلی که برایش فرستادم با من داشت تشکر کردم . او چند ماه قبل با من بهم زده بود و ایمیل زدن بهترین کاری بود که به نظرم می رسید .
کمی بعد ، او بعد از یک ماه و نیم با من تماس گرفت و ما بیش از یک ساعت و نیم با هم صحبت کردیم . او گفت که دلش برای با من بودن تنگ شده و این دقیقا هما چیزی بود که توی دفتر آرزوهایم نوشته بودم .
بسیار خوشحالم و از خدا و کائنات بسیار سپاسگزارم که آرزوهایم را متجلی کردند. من اطمینان دارم که در 25 مین روز تمرینات جادو او به زندگی من برمی گردد و ما دوباره با هم خواهیم بود . ایمان کامل دارم که او متعلق به من است و ما با هم ازدواج خواهیم کرد. از شما به خاطر داستان های الهام بخشتان سپاسگزارم. من در بیست و پنجمین روز وقتی که دوباره با شادی در کنار هم قرار می گیریم ، می آیم و داستانم را می نویسم .
ایمانتان را حفظ کنید و از درون شاد باشید.
از راندا و تیم راز ممنونم
یک بدبین که اکنون ایمان آورده است !
 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 23 مرداد 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
ازدواج جادویی


ازدواج جادویی از هندوستان

همه چیز از ژوئن 2012 یعنی از زمانی که والدینم شروع به پیدا کردن داماد کردند شروع شد.
من تحصیلاتم را به پایان رسانده بودم و شغل خوبی هم در شهر دهلی پیدا کرده بودم. برای ازدواج آماده بودم و منتظر داماد مناسبی بودم. در همین اثناء، به "راز" برخوردم. قبلاً این کتاب را خوانده بودم اما هیچوقت از آن پیروی نکرده بودم. دوستم کتاب "جادو" و فیلم "راز" را به من هدیه داد. و فیلم راز خیلی مرا تحت تاثیر قرار داد. من یه جورایی همیشه باور داشتم که هر چه را که واقعاً آرزو داشته باشیم به دست خواهیم آورد، اما هیچوقت افکارم در مسیر مناسبی قرار نداشت. و فیلم راز پلی بین افکارم و واقعیت ایجاد کرد و مسیر فکری مرا مشخص ساخت.

به فکر ساختن یک تابلو تجسم از تمام اهداف اصلی ام که می خواستم بدست بیاورم افتادم، مهمتر از همه شریک زندگی ام و نوع رابطه ای که دوست داشتم داشته باشیم. در اینترنت به دنبال عکس زوجهایی می گشتم که قلبم را تکان دهد و آن عکسها را روی تابلو تجسمم چسباندم. از طریق آن عکسها می توانستم مرد رویاهایم و رابطه ی شگفت انگیزمان را ببینم. همچنین یک آرزوی سرّی هم داشتم و آن این بود که در روز 14 فوریه 2013 ازدواج کنم. و بالاخره جادو کار خودش را کرد. من از طریق یک سایت ازدواج با او آشنا شدم. او مرد رویاهای من در هیبت انسانی بود. خدای من، باورم نمی شد، او تک تک حرفهایی که من دوست داشتم بشنوم به من زد. خصوصیاتش دقیقاً با چیزهایی که من در تابلو تجسمم گذاشته بودم مطابقت داشت. این اتفاقی نبود. من آنچیزی را که می خواستم جذب کرده بودم. والدینمان نیز از همدیگر خوششان آمده بود و با ازدواجمان موافقت کردند و تاریخ عروسی مان را 14 فوریه 2013 تعیین کردند.


 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 23 تیر 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
هر چند وقت یکبار تو پارک 50 دلاری پیدا می کنید؟

پاول از رومانی

صبح روز شنبه بود و من حدود ساعت 5:30 از خواب بیدار شدم. در خانه نرمش کردم تا گرم شوم و بعد از خانه زدم بیرون تا کمی ورزش سبک انجام دهم، یعنی حدود 5 کیلومتر آهسته بدوم. برای اینکه موقع دویدن حوصله ام سر نرود و ذهنم روی چیزهای غیر ضروری تمرکز نکند، افکارم را کنترل می کنم. این کار را با گفتن جملات تاکیدی مثبت انجام می دهم مثل: من در وفور نعمت هستم، من زیبا هستم، من زندگی را دوست دارم.

در کیلومتر چهارم بودم و داشتم جملات مثبت : "برای وفور نعمت در زندگی ام سپاسگزارم، پول به زندگی من وارد می شود، فراوانی به سمت من می آید" را با خودم تکرار می کردم که نگاهم به سمت راست افتاد و یک اسکناس 100 لی (واحد پول رومانی) دیدم، که تقریباً معادل 25 دلار است. به طرفش رفتم و آن را برداشتم. فقط 5 متر بعد از آن به چپ نگاه کردم و اسکناس 100 لی دیگری دیدم. آن اسکناس را هم برداشتم. بعد به دور و برم نگاه کردم که ببینم آیا کسی دارد از من فیلم می گیرد تا بعداً در اینترنت بگذارد یا کسی آن اطراف هست که پولش را گم کرده باشد. هیچ کس را ندیدم. در ساعت 7 صبح معمولاً پارک خلوت است.

بعد از اینکه فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده به دویدن ادامه دادم و شاید هزار بار گفتم "سپاسگزارم" . این بزرگترین آشکارسازی قانون جذب بود که من تا به حال داشته ام.

من واقعاً به این قانون اعتقاد دارم، و به من نشان داده شد که قانون واقعاً کار می کند.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : پنجشنبه 23 خرداد 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تقدیر خود ساخته

جابو از گوتنگ

بعد از خواندن کتابهای راز و قدرت تصمیم گرفتم تکنیکهایش را در زندگی ام به کار ببندم. توانستم شغلی را که عاشقش بودم بدست بیاورم، گواهینامه رانندگی بگیرم و یک ماشین خوب بخرم.

بعد در دسامبر سال گذشته، لیست خصوصیات همسر دلخواهم را تهیه کردم. با تمام وجودم باور داشتم که او هم یک جایی دارد دنبال من می گردد. من دانشجوی پاره وقت یکی از دانشگاههای شهرمان بودم. اگرچه، وقتی فارغ التحصیل شدم و خواستم درسم را بیشتر ادامه دهم، پذیرفته نشدم. تصمیم گرفتم برای یکی دیگر از دانشگاههای محلی درخواست بفرستم که مرا بلافاصله و بدون درنگ پذیرفتند.

مرتب از خدا به خاطر تمام نعمتهایم و به خاطر همسر دوست داشتنی ام و ازدواج زیبایم تشکر میکردم گویی هم اکنون آنها را به دست آورده ام.

در لیستم نوشته بودم که مردی را می خواهم که تحصیلات عالیه داشته باشد، بتواند بهترین دوست من باشد، آشپزی کند، عاشق در آغوش گرفتن باشد، هر روز به من بگوید عاشقت هستم ، سن مشخصی داشته باشد، باهوش ، مسئولیت پذیر و عاشق خدا باشد ، وزن مشخصی داشته باشد و ....

به مدت یکسال تمام در فیس بوک با پسر جالبی دوست بودم. وقتی در یکی از گفتگوهایمان او نسبت به من ابراز علاقه کرد فقط می دانستم که او مدرس همان دانشگاهی است که من در آنجا پذیرفته شده بودم .

از من خواست با هم ملاقاتی داشته باشیم و اولین دیدارمان جادویی بود. کشش بین ما خیلی شدید بود. وقتی به چهره اش نگاه کردم، فهمیدم که او همان کسیست که من به دنبالش می گشتم. او هم همینطور بود. مثل این بود که همیشه همدیگر را می شناختیم. بعدها فهمیدم که به مدت یک سال، او سعی می کرد به من بگوید که چقدر عاشقم است و مرا می خواهد، ولی من به او توجهی نمیکردم و کاملاً نادیده اش می گرفتم.


 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : دوشنبه 23 اردیبهشت 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
فقط از زندگی لذت ببر و عشقت را با دیگران سهیم شو، همه چیز به سمت تو خواهد آمد

الکسیس از فیرفاکس

راستشو بگم، من هیچوقت آدم غمگینی نبودم که بخواهم از شکستها و بدبیاریها آزرده شوم، اما «راز» دو نکته به من آموخت که به طور کل زندگی مرا تغییر داد. اولین چیزی که آموختم این است که نباید خیلی زیاد روی آنچیزی که می خواهید به دست آورید تمرکز کنید. شاید مهمل به نظر بیاید، ولی واقعیت دارد. البته که باید به دقت و صراحتاً بدانید که چه می خواهید اما اگر کاری از دستتان بر نمی آید و فقط راجع به چیزی که می خواهید فکر می کنید ، آن را به دست نخواهید آورد. از خواسته تان بت نسازید. بهترین کاری که می توانید انجام دهید این است که هیچ کاری نکنید. فقط از زندگیتان لذت ببرید!

اگر به روشنی بدانید که خواسته تان چیست، کائنات بهترین لحظه را برای فرستادن آن به شما انتخاب میکند و در نتیجه شما با یک سوپرایز دلپذیر مواجه می شوید! مطمئنم که این روش کار می کند من خودم از همین طریق با دوست*دخترم آشنا شدم. تا قبل از آن، مدتهای طولانی  شدیداً  به دنبال کسی می گشتم،اما تلاشم بیهوده بود. هر چه بیشتر سعی می کردم، کمتر به رویایم نزدیک می شدم. بعد گفتم دیگر بس است، و خیلی راحت شروع کردم به لذت بردن از زندگی. به هیچ وجه از رویایم دست نکشیدم اما روش و رفتارم را تغییر دادم و حالا احساس می کردم کل هستی ام پر از فراوانی های شگفت انگیز است. می دانید چه شد؟ فقط کمی بیشتر از یک ماه بعد با بهترین دختری که در عمرم دیده بودم آشنا شدم، با جفت روحی ام!

و دومین نکته که راز به من آموخت این بود که نباید احساسات گرمتان را از دیگران پنهان کنید مخصوصاً نسبت به کسانی که بیشتر از همه دوستشان دارید. کمی گیج کننده است ولی گاهی اوقات ما از اینکه بخواهیم به کسانی که واقعاً دوستشان داریم محبتمان را ابراز کنیم بی میلی نشان می دهیم! بعد از خواندن کتاب راز فهمیدم که چقدر مهم (و دلپذیر!) است که عشقت را فقط با صحبت کردن در مورد آن با دیگران سهیم شوی. سالهای زیادی، به دلایلی که برایم ناشناخته است، نمی توانستم به والدینم بگویم که چقدر دوستشان دارم، با اینکه عشقم نسبت به آنها در تمام این سالها بسیار قوی بوده است. حالا دیگر می توانم این کار را بکنم و حس فوق العاده ای دارم از اینکه زندگی مرا روشن و گرم کردید بسیار متشکرم!

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : جمعه 23 فروردین 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here