داستانهای واقعی از "راز" - مطالب داستان های ترجمه شده

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
ایمان داشته باشید

معتقد سفت و سخت از استرالیا

اول از همه از راندا و تیم راز برای معرفی "راز" تشکر می کنم. دوم از خدا تشکر میکنم به خاطر تمام درهای فرصتهایی که برایم باز کرد و تمام نعمتهایی که به سمتم روانه کرده است، سپاسگزارم.

باورم نمی شود که دارم داستانم را می نویسم، اخیراً مرد رویاهایم را ملاقات کرده ام، ما چندین ماه با همدیگر بودیم، و همه چیز عالی پیش می رفت، تنها مشکل این بود که او قبل از ملاقات با من با دختر دیگری ارتباط داشت که چندان خوب پیش نرفته بود.

در ابتدا ارتباطمان از طریق اس ام اس، تلفن و ملاقات همیشگی بود و بعد به تدریج اینها کم شد تا اینکه به هیچ رسید. آن موقع افکار منفی من و ترس از اینکه او دوباره به طرف آن دختر برگشته است مرا از پای در آورد و رابطه را در تاریخ 2012/06/24 به پایان رساندم.

با این حال بسیار غمگین و ناراحت بودم و هر دقیقه از روز دلم برایش تنگ می شد، و در اعماق درونم می دانستم که ما باید با همدیگر باشیم و این رابطه نمی توانست به همین راحتی پایان پذیرد.

چندین سال پیش یکی از همکارانم کتاب راز را به من داده بود اما تا آن لحظه، تمایلی به دوباره خواندن آن پیدا نکرده بودم. کتاب را که خاک گرفته بود در زیر میز پیشدستی پیدا کردم و تصمیم گرفتم دوباره آن را بخوانم. به محض اینکه شروع به خواندن کردم شیفتهء آن شدم و به نظرم آمد که متجلی ساختن آنچه واقعاً می خواهی، چقدر ساده است اگر مثبت اندیش، شاد و شکر گزار باشی. پس با این فکر که چیزی برای از دست دادن ندارم تصمیم گرفتم تکنیکهای راز را به کار ببندم تا مرد رویاهایم را به زندگی ام برگردانم.

پس برای شروع کتاب صوتی آن را خریدم تا تکنیکهای آن در ذهنم نشست کند و بتوانم آنها را به صورت روزانه به کار ببندم. یک دفتر شکرگزاری تهیه کردم و هر چیزی که بابتش شکرگزار بودم در آن نوشتم، به اضافه ی مرد رویاهایم و اینکه چقدر از برگشتن او خوشحال و شکرگزارم. هر روز این کار را تکرار می کردم، وقتی شروع به این کار کردم احساسم بهتر شد و خوشحال تر شدم، مثبت اندیش تر هم شده بودم و مردم متوجه این نکته شدند. تاریخی که می خواستم او را دوباره ببینم، موقعیت دیدارمان، چیزهایی که او به من می گفت را نوشتم ، تصور می کردم و حس می کردم که این اتفاق از قبل افتاده است. تاریخی که تعیین کرده بودم 2012/07/26 بود.

نزدیک به یک ماه تمرین شکرگزاری، تجسم و مثبت بودن، در تاریخ 2012/07/24 یک اس ام اس از او دریافت کردم ( دو روز قبل از تاریخی که تعیین کرده بودم) که گفته بود می خواهد مرا ببیند. ما با هم قرار گذاشتیم و او به من گفت که دلش خیلی برایم تنگ شده و می خواهد با من باشد، دقیقاً همان حرفهایی را زد که من نوشته بودم و تصور کرده بودم منهای یکی دو جمله! باورم نمی شود.

کلید این است : درخواست کنید، باور کنید که از قبل دریافت کرده اید، شکر گزار باشید و دریافت کنید.

ضمناً من در دفترم نوشته بودم که اگر تلاشم موثر افتاد داستانم را اینجا بنویسم و حالا هم که دارم می نویسم!

مثبت باشید و بیشتر از همه شکرگزار، باور کنید که لیاقت بهترینها را دارید و آنها را دریافت خواهید کرد.

از همه ی شما به خاطر داستانهای الهام بخشتان سپاسگزارم، این داستانها واقعاً ممکن بودن راز را تقویت می کنند. بیشتر از همه ار خدا به خاطر تمام نعمتهایش سپاسگزارم.

درخواست کنید، باور کنید، ایمان داشته باشید، شکرگزار باشید و دریافت کنید.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 26 مرداد 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
من سرطان او را درمان کردم!


بِیلی از دالاس

مادرم پرستار یک بیمارستان محلی است، و در بیمارستانشان برنامه ای دارند که طبق آن مردم می توانند از کودکانی که سخت بیمار هستند ملاقات کنند. من تنها عضو خانواده ام هستم که از "راز" اطلاع دارم، پس مادرم چیزی از راز نمی داند. مادرم از من خواست که داوطلب بشوم و با چند کودک بیمار صحبت کنم، اما من دوست نداشتم! دلم نمی خواست آخر هفته ام را با یک مشت بچه ی مریض بگذرانم.ولی وقتی مادرم درباره ی پسر بچه ی 9 ساله ای که سرطان داشت و فقط چند هفته ی دیگر زنده می ماند با من صحبت کرد نظرم عوض شد. من به اتاق آن پسر بچه رفتم، و دیدم که غمگین روی تختش نشسته است. نمی دانستم به بچه ی کوچکی که می دانست دارد می میرد چه بگویم. پس خودم را به او معرفی کردم، و او درباره ی تمام جراحی هایش با من حرف زد، و از دردی که از سر می گذراند گفت. او خیلی شیرین بود، و نزدیک بود گریه ام بگیرد. اما بعد از 10 دقیقه صحبت کردن با او، متوجه شدم که چقدر خودخواه بودم. مطمئن نبودم که آیا او باعث ایجاد سرطانش شده بود؟ واقعاً نمی دانستم چه کسی مقصر است، تنها چیزی که می دانستم این بود که نمی خواستم آن بچه بمیرد.

از او خواستم به یکی از لحظات شاد زندگی اش فکر کند، او چشمهایش را بست و لبخند زد، سپس از او خواستم خودش را در خانه تصور کند، شاد و سلامت، و او این کار را کرد. به او گفتم مرتب با خودش تکرار کند من سلامتم. او پرسید چرا؟ و من گفتم :چون اگر این کار را بکنی، درمان خواهی شد." او پرسید " از کجا می دانی؟" نمی خواستم همه این چیزها را برایش توضیح دهم، چون او خیلی کوچکتر از آن بود که بخواهد این مسائل را درک کند. جواب دادم "چون خدا تو را دوست دارد و دلش می خواهد تو با خانواده ات باشی. خدا به تو ایمان دارد، و تو هم اگر به خودت ایمان داشته باشی می توانی سالم شوی." او متوجه حرفهایم نشد. لبخندی زد و من و او با همدیگر 50 بار تکرار کردیم" من سلامتم".

من اتاق را ترک کردم، با این امید که او آن جمله را از ته قلب باور کرده باشد.

روز بعد، وقتی مادرم دیروقت به خانه آمد پیش من آمد تا ماجرایی را برایم تعریف کند. حدس بزنید چی گفت " اون پسر بچه سرطانی که تو بیمارستان ملاقاتش کردی یادته؟" من لبخندی زدم . مادرم ادامه داد "سرطانش به طور کامل از بین رفته. دکترها امروز صبح این را فهمیدند، حتی نتوانستند توضیحی برایش پیدا کنند."

حالا من و آن پسر بچه هر هفته از طریق ایمیل با هم در ارتباطیم؛ و او از آن زمان هنوز سالم است :)

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 15 مرداد 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
چقدر زیبایی!

خیال باف از اوکراین

سلام به همه.

اول از همه می خواهم بگویم که چقدر از بابت کشف "راز" و "قدرت" و جدیداً "جادو" سپاسگزارم. از راندای عزیز و هر کسی که این دانش، راز،  را به اشتراک گذاشت و شمایی که داستانت را در این سایت پست کردی، از همه ی شما بسیار متشکرم ، چون کار مهمی انجام می دهید. در زمانهایی که نا امید و غمگین بودم، از وبسایت راز دیدن می کردم و داستانهای الهام بخش و فوق العاده شما را می خواندم. و امروز بالاخره می توانم از شما تشکر کنم و داستان خودم را به اشتراک بگذارم، با این امید که به اشخاص دیگری کمک کند.

نوجوانی بودم که مشکلات پوستی داشتم. من قبلاً پوست تمیز و قشنگی داشتم اما می دانید که این دوره (نوجوانی) چطور اتفاق می افتد. من در مدرسه دچار تشویش و اضطراب بودم و با این اضطراب داشتنم وضعیت پوستم بهتر نمی شد. کم کم داشتم نسبت به آن عصبی می شدم.مادرم هم به من روحیه نمی داد. همش می گفت تقصیر خودت است، چون غذاهای ناسالم می خوری در حالیکه اینطور نبود. من خیلی ناراحت بودم چون تعداد کمی از دوستانم سیگار می کشیدند و نوشیدنی می خوردند ولی پوست صورتشان مثل برف تمیز بود! پیش یک متخصص زیبایی رفتم، و او گفت پوستت می تواند بهبودی حاصل کند ولی زمان زیادی می بَرَد پس خیلی توقعت را بالا نبر. منی که در سن نوجوانی بودم از این جواب قانع نشدم، به هر طریقی می خواستم پوست بهتری داشته باشم. چند بار قرص خوردم ولی هیچ پیشرفتی حاصل نشد. بعد از چند هفته استفاده کردن از قرصهای قوی خوردن آنها را قطع کردم چون نمی خواستم به مشکلات معده و کبد دچار شوم. پوستم همچنان بدون تغییر مانده بود. متوجه شدم که این مورد اصلاً به سلامتی ام مربوط نمی شود، بلکه بیشتر به طرز فکر و دیدگاهم ربط دارد.پس یک کتاب روانشناسی پیدا کردم و صبورانه آن را خواندم، و سعی کردم کاملاً آن را بفهمم. یکبار فیلم راز را دیده بودم، اما خیلی زود فراموشش کرده بودم. تا اینکه یک روز وبسایت راز را پیدا کردم و با کتاب قدرت نیز آشنا شدم. از اینجا بود که معجزه اتفاق افتاد.

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : دوشنبه 13 مرداد 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
برای تمام دختران مجرد !

زی  از لندن، انگلستان

اول از همه می خواهم از تیم "راز" که باعث تغییر زندگی من شدند تشکر کنم. همچنین از خدا سپاسگزارم که به من تجربه ای هدیه کرد تا ان را با شما به اشتراک بگذارم. من خیلی از این بابت خرسندم.

من به مدت بیش از سه سال مادر مجرد با یک فرزند 27 ساله بودم. نا امید و تنها بودم و به دنبال شخص خوبی می گشتم تا با او باشم. مدتی به دنبال چنین شخصی گشتم ولی چند نفر که خیلی خوب نبودند جذب کردم بعد دست کشیدم و تا مدتهای طولانی تنهایی را تحمل کردم. تا اینکه یک روز در ماه آوریل 2010 در مرکز شهر لندن به دنبال یک خیابان می گشتم که ناگهان به یک مغازه ی لباس عروس فروشی رسیدم. مدهوش یک لباس خیلی خاص روی مانکن شدم و به داخل فروشگاه رفتم تا نگاه دقیق تری به آن بیاندازم. فروشنده اصرار کرد لباس را امتحان کنم و لباس انقدر در تنم اندازه و قشنگ بود که سر آخر آن را خریدم. چند قدمی که از آن خیابان پایین رفتم پی بردم که در حالی لباس عروس خریده ام که حتی از پیشنهاد ازدواج هم به دور بودم. منظورم این است که ، حتی یک دوست پسر هم نداشتم .... آنهم به مدت 3 سال، و واقعاً احساس حماقت کردم.

همینطور که به دنبال آدرس آن خیابان خاص می گشتم، به مردی برخوردم که او هم به دنبال همان نشانی می گشت. او یک سال از من بزرگتر بود و خیلی شبیه هنرپیشه ای بود به اسم " مایکل ایلی" که عکسش اسکرین سیور کامپیوتر من بود. ما با هم به دنبال آدرس آن خیابان رفتیم  و بقیه ماجرا تبدیل به ماجرای عشقی هر دو نفرمان شد. 4 ماه بعد یعنی در آگوست 2010 تصمیم گرفتیم با هم زندگی کنیم. و او با خواستگاری کردن از من در شب سال نوی پارسال به آرزویم تحقق بخشید و دو هفته بعد ما با هم ازدواج کردیم. تمام این ماجرا برای من فراتر از واقعیت است. در این مدت کوتاهی که او را می شناسم خوشبختی بسیار زیادی برایم به ارمغان آورده است. هر روز با هم می خندیم، او عاشقم است و من نیز او را بسیار دوست دارم. تمام چیزهایی که می خواستم در او پیدا کرده ام. نمی توانم با کلمات میزان احساساتم را بیان کنم.

باورم این است که خریدن لباس عروس در واقع عمل درخواست، دریافت و اجازه ی ورود عشق به زندگی ام بود و من از کائنات بسیار سپاسگزارم. من نمی خواهم به دختران مجرد بگویم که همه بروید لباس عروس بخرید بلکه می گویم باور داشته باشید !

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 4 مرداد 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
به لاغری فکر کنید

آیده از پاسکو

من 16 ساله هستم و از زمانی که یادم می آید یک دختر "چاق" و "گوشتالو" بودم. به خاطر وزنم همیشه در کودکستان، ابتدایی، و راهنمایی به من می خندیدند. در مورد آزار و اذیتهایی که می شدم به خانواده ام می گفتم و اینکه دوست داشتم وزنم را کم کنم. ولی خانواده ام می گفتند من زیبا هستم و کم کردن وزن ضرورتی ندارد. ولی این من بودم که بهش می خندیدند ، و سرانجام واقعاً افسرده شدم. هر روز موقع دوش گرفتن یا نگاه کردن در آیینه یک عذاب برای من بود.

خودم فکر میکردم مشکل تیروئید دارم و خانواده ام را مجبور کردم برای دکتر رفتنم پول خرج کنند ( 5 دکتر) ولی هنوز افسردگی داشتم و خیلی بیشتر از قبل منفی نگر شده بودم.

از کارهای فیزیکی نفرت داشتم. اصلاً دلم نمی خواست ورزش کنم، و از اینکه والدینم به من می گفتند رژیم غذایی سالم را شروع کنم و یا پیاده روی کنم متنفر بودم. حتی از رفتن به مغازه ها و سوپر مارکتها هم بیزار بودم چون مجبور بودم فاصله ی پارکینگ تا مغازه را پیاده روی کنم ! من یک دختر نوجوان بودم و دوست داشتم لباسهای مناسب سنم را بپوشم ، ولی هیچوقت نمی توانستم لباسهای خوشگلی که اندازه ام باشند پیدا کنم.

در دورهء راهنمایی، متوجه شدم که هر سال 9 کیلو وزن اضافه می کنم، پس در طول 3 سال دوره ی راهنمایی 27 کیلو وزن اضافه کردم. با وزن حدود 90 کیلو شروع کردن دوره ی دبیرستان بسیار ناراحت کننده بود و این در حالی بود که قد من 152 سانتی متر بود. خانواده ام به من می گفتند از گریه کردن و منفی بودن و ناراحتی کردن دست بر دارم. این وضع 1 سال دیگر هم به طول انجامید. مهم نبود چقدر می خوردم یا چقدر ورزش می کردم ، در هر صورت هر سال 9 کیلو وزن اضافه می کردم.

 

موضوع : ابزار طلایی راز , داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 1 مرداد 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
سرانجام، بعد از کلی تلاش .. دوستم برگشت!


سابرینا از میامی

خب، خیلی چیزها دارم که برایتان بگویم، ولی سعی می کنم خلاصه اش کنم. اول از همه می خواهم از راندا و تیمش به خاطر این کتاب عالی که به افراد زیادی کمک کرده است تشکر کنم، و نیز از همه ی کسانی که داستانهایشان را در سایت راز پست کردند که مطمئناً کمک بزرگی به من کرده است!!

من و دوست/پسرم به مدت 2 سال و نیم با هم بودیم، و یک روز در ژوئن 2012 او فهمید که دیگر علاقه اش به من مثل سابق نیست و هیچ تلاشی هم برای رابطه مان نمی کرد و از آنجایی که فکر می کرد در حق من اجحاف می شود تصمیم گرفت با من به هم بزند. با اینکه این دومین باری بود که با من این کار را می کرد، من ویران شدم. اولین باری که با من به هم زده بود (بعد از 2 سال رابطه) به خاطر حسادتهای من بود، و اینکه او "علاقه اش به من مثل قبل نبود" . او هیچ وقت به من نگفت که دیگر دوستت ندارم، در عوض به من می گفت که تا آخر عمرش مرا دوست خواهد داشت اما اوضاع آنطور که باید و شاید پیش نمی رفت و او احساس خوشبختی نمی کرد. اولین باری که با هم به هم زدیم، بعد از یک ماه که هیچ تماسی با هم نداشتیم من به او اس ام اس دادم و روز بعد برای شام با هم بیرون رفتیم و دوباره رابطه مان را از سر گرفتیم، و دوباره بعد از 9 ماه، او باز هم با من به هم زد.

همانطور که گفتم، خیلی خیلی ناراحت بودم، و گریه میکردم و حتی چند بار التماسش کردم، اما نتیجه بخش نبود. بعد با خودم گفتم، همینه که هست، او دیگر قدر مرا نمی داند و اگر می خواهد مرا برگرداند خودش این کار را خواهد کرد، نه اینکه من دنبالش راه بیفتم. همه ی دوستانم می دانستند من چقدر ناراحتم، و یکی از بهترین دوستانم به من گفت که باید این کتاب عالی را که نه تنها در این موقعیت بلکه برای هر چیزی در زندگی ام کمکم خواهد کرد بخوانم . اسم کتاب، "راز" بود. از آنجاییکه خواهرم این کتاب را داشت، من از او قرض گرفتم.


 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 25 اسفند 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
وقتی آن اس ام اس آمد ...

آدام از استرالیا

می تونید از هیچی شروع کنید ، از هیچ راهی - راه ساخته خواهد شد و باید ساخته شود.

من یک پسر 20 ساله ام که در دانشگاه تحصیل می کنم. به مدت 2 ماه عاشق دختری بودم. از دیدگاه من، او کاملترین جفت روحی برای من بود. هنوز هم می توانم اولین باری که او را در کلاس دیدم به خاطر آورم، آن لحظه ی نفس  گیر نشانه ای است که هر گز فراموش نمی کنم.

شما تا اینجا به این نتیجه رسیده اید که من عاشق این دختر شده ام. 

بعد از یک هفته معاشرت در محوطه دانشگاه تصمیم گرفتم عشقم را به او ابراز کنم ، و این کار را کردم. او گفت : "آدام، بیا اول با هم دوست معمولی باشیم ، آهسته پیش بریم ." در آن لحظه خرد شدم ولی ایمانم را حفظ کردم.


 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تغییر شکل بدنم


گبی از کاراکاس، ونزوئلا

در دبیرستان، من چاق ترین دختر در کلاس بودم. وزنم حدود 178 پوند (81-80 کیلوگرم) بود و سایزم 12 بود. من همیشه در این باره که چقدر زشت و چاق بودم شکایت می کردم.

پسرها خیلی از من خوششون نمیومد و با تمام انرژی منفی که با خودم حمل می کردم؛ یک فرد بسیار ناراضی بودم. خیلی بیرون نمی رفتم، تو خونه می موندم، غذا می خوردم و تلویزیون تماشا می کردم. احساس بدی در مورد خودم داشتم چون من چاق بودم و تمام دوستانم لاغر و زیبا بودند. می خواستم مثل اونا باشم ولی اونو به صورت غیر ممکن می دیدم. همیشه رژیم می گرفتم ولی بعد همش بر می گشت. من واقعاً نگرش بدی به زندگی داشتم.

یکی از شبهای آخر هفته تو اتاق پدرم کتاب رازو پیدا کردم. من شروع به خواندن آن کردم و بنظرم واقعاً جالب اومد. یکی از نقل قول های مورد علاقه من در این کتاب این است: هر آنچه در ذهن خود مرور می کنید، همان چیزی است که در حال جذبش هستید.

بعد به قسمت "راز و بدن شما" رسیدم و شروع کردم به باور کردنش. من خودمو به عنوان یک دختر زیبا با اندامی واقعاً خوب تصور کردم. می دونستم که یه روزی کائنات قصد داره اونو به من بده. به جای اینکه در مورد همه اون چیزهای بدی که داشتم فکر کنم، فقط به تمام اون چیزایی که وقتی زیبا و لاغر بشم، می خواستم انجام بدم فکر می کردم. نمی خواستم با دوستانم رقابت کنم، فقط می خواستم متفاوت و شبیه یه ستاره سینما باشم.


 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 26 بهمن 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
تو زیباترین دختری هستی که تا به حال در زندگی ام دیده ام!

لورا از میلان

فکر کنم همیشه از خودم متنفر بودم. از قَدّم، از رنگ چشمانم، از صورتم، از همه چیز متنفر بودم. اصلاً خودم را قبول نداشتم، هیچ وقت عاشق خودم نبودم. همیشه احساس نا امنی می کردم، و اگر کسی به من نگاه میکرد، با خودم فکر می کردم،" می دونم، حتماً داره با خودش فکر می کنه من چه زشتم!" اوضاع وقتی بدتر شد که عاشق پسری شدم که دوستم نداشت، و من احساس کردم چقدر زشت و دوست نداشتنی هستم و همه جا در تعقیب او بودم (ما هم مدرسه ای بودیم) تا از او متنفر شوم. نمی دانم چرا این کار را می کردم، فقط می خواستم به او ثابت کنم که لیاقتش را دارم.

خب این کار موثر نیفتاد. واقعاً احساس بیچارگی می کردم. از مادرم خواستم برایم لباس و لوازم آرایش جدید بخرد، شاید از این طریق او به من توجه کند، ولی بی تاثیر بود. من دو سال پیش با "راز" آشنا شده بودم، اما به طور جدی از آن برای خودم استفاده نکرده بودم، چون فکر می کردم شایستگی ندارم، شایستگی یک زندگی خوب را. فکر می کردم خدا به خاطر آن از من متنفر خواهد شد.

یک روز، تصمیم گرفتم از راز استفاده کنم، حتی اگر خدا به خاطرش مرا به جهنم بفرستد. شروع کردم به دوست داشتن خودم؛ عاشق رنگ چشمانم و باقی چیزها شدم. خیلی سخت بود اما من تسلیم نشدم. حالا چی شد؟ هر روز متوجه می شدم که پوستم بهتر از قبل می شود، چشمانم خوشگلتر، صورتم زیباتر، و اندامم عالی تر می شدند. احساس خیلی خوبی داشتم. احساس زیبایی می کردم و فهمیدم که واقعاً زیبا هستم! من زیبا هستم! حالا هر پسری در مدرسه مرا می بیند به من لبخند می زند! فوق العاده است! همکلاسی هایم مدام به من می گویند :"وای، تو خیلی خوشگلی!!" من خیلی خوشحالم!
و آن پسری که دوستم نداشت...دیروز برایم نوشت، "هی، تو خوشگلترین دختری هستی که من تا به حال در عمرم دیده ام" و من هم در جوابش گفتم ... "برو به جهنم، احمق!" حالا فهمیدم که او آن پسری نبود که من می خواستم. او خیلی سطحی است. همین که ظاهرم را تغییر دادم، فوری دنبالم راه افتاد! اما حالا با پسر دیگری هستم که خیلی خوشتیپ است و مرا هم دوست دارد! و یک چیز دیگر، متوجه شدم که من خوشگلترین دختر مدرسه مان هستم!

به هر دختری که اینها را می خواند می گویم که تو زیباترین هستی ! تو خوشگلی! این حقیقت دارد، و تو شایسته ی توجه هر پسری هستی! فقط احساس خوشگلی و عالی بودن داشته باش، آنگاه واقعاً همانگونه خواهی شد. همه تان را دوست دارم، و بسیار متشکرم. حالا دیگر می توانم بگویم که عاشق خودم هستم!

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : جمعه 25 بهمن 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
نظر
برای تمام دختران مجرد ! حتما بخوانید

زی  از لندن، انگلستان

اول از همه می خواهم از تیم "راز" که باعث تغییر زندگی من شدند تشکر کنم. همچنین از خدا سپاسگزارم که به من تجربه ای هدیه کرد تا ان را با شما به اشتراک بگذارم. من خیلی از این بابت خرسندم.

من به مدت بیش از سه سال مادر مجرد با یک فرزند 27 ساله بودم. نا امید و تنها بودم و به دنبال شخص خوبی می گشتم تا با او باشم. مدتی به دنبال چنین شخصی گشتم ولی چند نفر که خیلی خوب نبودند جذب کردم بعد دست کشیدم و تا مدتهای طولانی تنهایی را تحمل کردم. تا اینکه یک روز در ماه آوریل 2010 در مرکز شهر لندن به دنبال یک خیابان می گشتم که ناگهان به یک مغازه ی لباس عروس فروشی رسیدم. مدهوش یک لباس خیلی خاص روی مانکن شدم و به داخل فروشگاه رفتم تا نگاه دقیق تری به آن بیاندازم. فروشنده اصرار کرد لباس را امتحان کنم و لباس انقدر در تنم اندازه و قشنگ بود که سر آخر آن را خریدم. چند قدمی که از آن خیابان پایین رفتم پی بردم که در حالی لباس عروس خریده ام که حتی از پیشنهاد ازدواج هم به دور بودم. منظورم این است که ، حتی یک دوست پسر هم نداشتم .... آنهم به مدت 3 سال، و واقعاً احساس حماقت کردم.

همینطور که به دنبال آدرس آن خیابان خاص می گشتم، به مردی برخوردم که او هم به دنبال همان نشانی می گشت. او یک سال از من بزرگتر بود و خیلی شبیه هنرپیشه ای بود به اسم " مایکل ایلی" که عکسش اسکرین سیور کامپیوتر من بود. ما با هم به دنبال آدرس آن خیابان رفتیم  و بقیه ماجرا تبدیل به ماجرای عشقی هر دو نفرمان شد. 4 ماه بعد یعنی در آگوست 2010 تصمیم گرفتیم با هم زندگی کنیم. و او با خواستگاری کردن از من در شب سال نوی پارسال به آرزویم تحقق بخشید و دو هفته بعد ما با هم ازدواج کردیم. تمام این ماجرا برای من فراتر از واقعیت است. در این مدت کوتاهی که او را می شناسم خوشبختی بسیار زیادی برایم به ارمغان آورده است. هر روز با هم می خندیم، او عاشقم است و من نیز او را بسیار دوست دارم. تمام چیزهایی که می خواستم در او پیدا کرده ام. نمی توانم با کلمات میزان احساساتم را بیان کنم.

باورم این است که خریدن لباس عروس در واقع عمل درخواست، دریافت و اجازه ی ورود عشق به زندگی ام بود و من از کائنات بسیار سپاسگزارم. من نمی خواهم به دختران مجرد بگویم که همه بروید لباس عروس بخرید بلکه می گویم باور داشته باشید !

 

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : جمعه 25 بهمن 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
منو سایت

Your Code Here