تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - به لاغری فکر کنید

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
به لاغری فکر کنید

آیده از پاسکو

من 16 ساله هستم و از زمانی که یادم می آید یک دختر "چاق" و "گوشتالو" بودم. به خاطر وزنم همیشه در کودکستان، ابتدایی، و راهنمایی به من می خندیدند. در مورد آزار و اذیتهایی که می شدم به خانواده ام می گفتم و اینکه دوست داشتم وزنم را کم کنم. ولی خانواده ام می گفتند من زیبا هستم و کم کردن وزن ضرورتی ندارد. ولی این من بودم که بهش می خندیدند ، و سرانجام واقعاً افسرده شدم. هر روز موقع دوش گرفتن یا نگاه کردن در آیینه یک عذاب برای من بود.

خودم فکر میکردم مشکل تیروئید دارم و خانواده ام را مجبور کردم برای دکتر رفتنم پول خرج کنند ( 5 دکتر) ولی هنوز افسردگی داشتم و خیلی بیشتر از قبل منفی نگر شده بودم.

از کارهای فیزیکی نفرت داشتم. اصلاً دلم نمی خواست ورزش کنم، و از اینکه والدینم به من می گفتند رژیم غذایی سالم را شروع کنم و یا پیاده روی کنم متنفر بودم. حتی از رفتن به مغازه ها و سوپر مارکتها هم بیزار بودم چون مجبور بودم فاصله ی پارکینگ تا مغازه را پیاده روی کنم ! من یک دختر نوجوان بودم و دوست داشتم لباسهای مناسب سنم را بپوشم ، ولی هیچوقت نمی توانستم لباسهای خوشگلی که اندازه ام باشند پیدا کنم.

در دورهء راهنمایی، متوجه شدم که هر سال 9 کیلو وزن اضافه می کنم، پس در طول 3 سال دوره ی راهنمایی 27 کیلو وزن اضافه کردم. با وزن حدود 90 کیلو شروع کردن دوره ی دبیرستان بسیار ناراحت کننده بود و این در حالی بود که قد من 152 سانتی متر بود. خانواده ام به من می گفتند از گریه کردن و منفی بودن و ناراحتی کردن دست بر دارم. این وضع 1 سال دیگر هم به طول انجامید. مهم نبود چقدر می خوردم یا چقدر ورزش می کردم ، در هر صورت هر سال 9 کیلو وزن اضافه می کردم.

 

شروع کردم به دعا کردن و از خدا خواستم کمکم کند تا وزنم را کم کنم، از خدا خواستم و التماس کردم کمکم کند. خب ، از اینجا بود که قانون جذب شروع به کار کرد. در یک برنامه تلویزیونی بازیگر لاتینی به اسم آلخاندرو چابان را دیدم که بدنش عضله ای بود، جوان به نظر می رسید و در مورد چیزی صحبت می کرد که هیچوقت انتظارش را نداشتم. او 97 کیلو کم کرده بود. خدای من ! هیجانزده شده بودم. چطور ممکن بود شخصی مثل او الان به این سر و شکل در آمده باشد؟ دیدن این تغییر شکل واقعاً با حال بود، پس چیزی وادارم کرد کتابش را سفارش بدهم. وقتی کتاب را خواندم و فهمیدم او چگونه این همه وزن کم کرده است هیجان زده شدم ، فصل اول کتاب می گفت مهم نیست چه چیزهایی بلدید، مهم نیست چند بار دکتر رفته اید ، یا چند تا مربی ورزشی استخدام کرده اید ، اگر ذهنتان مثبت نباشد هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. بعد اشاره ای به " قانون جذب " کرده بود که من قبلاً در موردش شنیده بودم ولی واقعاً نمی دانستم چیست.  او توضیح خلاصه ای در مورد کارکرد قانون جذب نیز داده بود.

خب، کتاب را به طور کامل خواندم ولی نتیجه ای نداشت ، دوباره به وضعیت افسردگی ام برگشتم. چند وقت بعد یاد یکی از پاراگراف ها که در مورد قانون جذب نوشته بود و گفته بود که افکارتان همه چیز را می سازند افتادم، و بعد در عرض یک ساعت پدرم از راه رسید و کتاب آبی رنگی را به دستم داد. او به من گفت " بفرما، این همان کتابیست که لازمش داری. " پدرم گفت که در کتابفروشی بوده و مقدمه این کتاب را خوانده و ناگهان به فکرش رسیده که این کتاب برای من مفید خواهد بود. اسم کتاب این بود " El Secreto Para Adolecentes" ( کتاب را به زبان اسپانیایی داشتم ) " راز برای نوجوانان " . روی جلد کتاب علامت "راز" داشت.

شروع به خواندن کتاب کردم و وقتی فهمیدم " راز " درباره ی قانون جذب است ، کتاب را در عرض 3 روز تمام کردم و این بسیار فوق العاده بود. نویسنده ی کتاب پاول هرینگتون بود .

فقط با خواندن 3 صفحه از کتاب نگرشم کاملاً تغییر کرد. دیگر گریه نمی کردم. در واقع از وقتی کتاب را خواندم تا به حال دیگر گریه نکرده ام.

دوباره از اول کتاب را خواندم. می خواستم با این کتاب و قانون جذب از "چاقالو" به " جذاب" تبدیل شوم ، چون حق با نویسنده بود، مهم نیست برای رسیدن به خواسته تان چقدر تلاش می کنید ، اگر باورش نداشته باشید هرگز به آن نخواهید رسید. 

شروع به استفاده از آن کردم. از تمام چیزهای دور و برم کمک می گرفتم تا باور کنم که لاغر هستم. به ذهنم می گفتم و باور می کردم که هر کاری که انجام می دهم و همه ی چیزهای اطرافم در کم کردن وزنم کمکم می کنند.

افکارم در مورد غذا تغییر کرد. به جای اینکه با اظهار نظرهای بد و احساسات ناخوشایند درباره ی غذا خودم را عذاب بدهم، هر چیزی را که می خوردم متبرک می کردم. از خدا به خاطر غذایی که دریافت کرده بودم تشکر می کردم و غذا را به آهستگی می خوردم، و از هر تکهء آن لذت می بردم. به خاطر از بین بردن رژیمم احساس گناه نمی کردم. در عوض فکر می کردم دارم با هر لقمه سوخت و ساز بدنم را بهبود می بخشم !

حالا 16 ساله ام و 68 کیلو وزن دارم. من قبلاً 90 کیلو بودم!! به گذشته نگاه میکنم و یاد آن روزهای افسرده کننده ای می افتم که همیشه فکر می کردم چقدر چاقم و مرتب به این فکر میکردم که هر سال 9 کیلو وزن اضافه می کنم. خب مسلم است که هر سال 9 کیلو اضافه وزن داشتم ، چون آن را کاملاً باور کرده بودم.

حالا می دانم که اگر مشکل در نتیجه ی افکار من بوجود آمده بود ، حل آن مشکل هم از طریق افکارم صورت می گرفت. اکنون ، نه تنها 9 کیلو اضافه وزن در هر سال متوقف شده است ، بلکه هر سال 30 کیلو هم کاهش وزن دارم، و این فوق العاده است!

" راز " ، متشکرم !!! تمام کاری که باید بکنید این است که باور کنید رویای تان یک رویا نیست بلکه یک واقعیت است !! :)

موضوع : ابزار طلایی راز , داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : چهارشنبه 1 مرداد 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
http://kamyabtheme.ir/weblog/file/img/m.jpg
مریمگفته :
شمیم جون سلام
THE SECRET MAN :سلام دوست گرامی این وبلاگ شمیم خانوم نیست اما دنباله رو کار ایشون هست

http://kamyabtheme.ir/weblog/file/img/m.jpg
یاسگفته :
شمیم جون شما اینجایید من یک سال تمومه داشتم دنبالت میگشتم

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
منو سایت

Your Code Here