تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - وقتی آن اس ام اس آمد ...

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
وقتی آن اس ام اس آمد ...

آدام از استرالیا

می تونید از هیچی شروع کنید ، از هیچ راهی - راه ساخته خواهد شد و باید ساخته شود.

من یک پسر 20 ساله ام که در دانشگاه تحصیل می کنم. به مدت 2 ماه عاشق دختری بودم. از دیدگاه من، او کاملترین جفت روحی برای من بود. هنوز هم می توانم اولین باری که او را در کلاس دیدم به خاطر آورم، آن لحظه ی نفس  گیر نشانه ای است که هر گز فراموش نمی کنم.

شما تا اینجا به این نتیجه رسیده اید که من عاشق این دختر شده ام. 

بعد از یک هفته معاشرت در محوطه دانشگاه تصمیم گرفتم عشقم را به او ابراز کنم ، و این کار را کردم. او گفت : "آدام، بیا اول با هم دوست معمولی باشیم ، آهسته پیش بریم ." در آن لحظه خرد شدم ولی ایمانم را حفظ کردم.


 

به طور شگفت انگیزی، بعد از آن اعتراف ناشیانه ، ارتباطمان با هم بیشتر شد ، ما همدیگر را دوست داشتیم و از بودن با همدیگر لذت می بردیم. تقریباً هر دوشنبه و سه شنبه در کلاس و نیز در کتابخانه همدیگر را می دیدیم. همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت. تازه، چندین بار او را به شام دعوت کرده بودم و او هم قبول کرده بود.

آخرین قرارمان مربوط به دل شکستن بود. آن روز او به من گفت :" آدام، رابطه بین ما خوب پیش نمی رود. " وقتی این حرف را به من زد تقریباً داشتم به هدف زندگی ام شک می کردم. با خودم فکر کردم این آخرِ قصه است. در نظر هر کسی ، آخر ِ داستان به نظر معقول و منطقی می رسید ، اما در واقع اینطور نبود.

من می دانستم که اگر ایمانم را حفظ کنم و در فرکانس درست و مناسب بمانم کائنات آن شخصی را که من همیشه می خواستم به من بر می گرداند. هیچوقت امیدم را از دست ندادم حتی با وجود اینکه همه چیز بعد از آن قضیه آنقدر تنش زا و پریشان کننده بود که از تحملم خارج می شد. با این حال، با ایمان اندکم، تجسم کردم که یک روز او به من اس ام اسی می دهد به این مضمون " آدام، من به تو نیاز دارم ..." وقتی این تصویر را در ذهنم می آوردم هیچ مدرک و نشانه ای دال بر اتفاق افتادن آن نداشتم و فقط این را می دانستم که حتماً این اتفاق می افتد چون کائنات طرفِ من است و بدون استثنا در تمام اوقات به من پاسخ می دهد.

در طول 2 هفته ... 3 هفته ...4 هفته هیچ اتفاقی نیفتاد ... ایمانم ضعیفتر و ضعیفتر می شد ... تا اینکه ...

آن شب در خانه بودم و مشغول انجام تکالیفم بودم ، تقریباً موضوع اس ام اس را فراموش کرده بودم چون مربوط به مدتها قبل بود. آنقدر غرق در انجام تکالیفم بودم که حتی انتظار رسیدن اس ام اس را هم نداشتم. ساعت 11 شده بود و داشتم فکر می کردم بروم بخوابم. کتابهایم را جمع کردم و داشتم به رختخواب می رفتم. ناگهان، خیلی اتفاقی ، صدای رسیدن اس ام اس جدید آمد و من با خودم گفتم "بسیار خوب ... اگر همون اس ام اس باشه ... ذهنم کاملاً هیجانزده شده بود .

اس ام اس از طرف او بود و کلماتی که روی صفحه موبایلم می دیدم برایم باور کردنی نبود :" آدام ... من به تو نیاز دارم .."

از شدت هیجان چشمانم پر از اشک شده بود و بغض راه گلویم را بسته بود - بالاخره عشقم برگشته بود !

با دستانی لرزان موبایلم را برداشتم، و برایش نوشتم " من همیشه منتظرت بودم "

حالا بهترین زندگی ای که همیشه آرزویش را داشتم با همدیگر داریم، از کائنات بسیار سپاسگزارم و با عشق و اشتیاق زندگی می کنم. او می گوید :" آدام، نمی دونم چرا ولی، از وقتی به تو نه گفتم، یک صدای درونی به من می گفت که عاشقت هستم "

من عاشقش هستم و او هم عاشق من است. از کائنات بسیار سپاسگزارم، دوستت دارم !!!  از تیم راز هم بسیار سپاسگزارم، دوستتان دارم !!!

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
منو سایت

Your Code Here