تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - سرانجام، بعد از کلی تلاش .. دوستم برگشت!

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
سرانجام، بعد از کلی تلاش .. دوستم برگشت!


سابرینا از میامی

خب، خیلی چیزها دارم که برایتان بگویم، ولی سعی می کنم خلاصه اش کنم. اول از همه می خواهم از راندا و تیمش به خاطر این کتاب عالی که به افراد زیادی کمک کرده است تشکر کنم، و نیز از همه ی کسانی که داستانهایشان را در سایت راز پست کردند که مطمئناً کمک بزرگی به من کرده است!!

من و دوست/پسرم به مدت 2 سال و نیم با هم بودیم، و یک روز در ژوئن 2012 او فهمید که دیگر علاقه اش به من مثل سابق نیست و هیچ تلاشی هم برای رابطه مان نمی کرد و از آنجایی که فکر می کرد در حق من اجحاف می شود تصمیم گرفت با من به هم بزند. با اینکه این دومین باری بود که با من این کار را می کرد، من ویران شدم. اولین باری که با من به هم زده بود (بعد از 2 سال رابطه) به خاطر حسادتهای من بود، و اینکه او "علاقه اش به من مثل قبل نبود" . او هیچ وقت به من نگفت که دیگر دوستت ندارم، در عوض به من می گفت که تا آخر عمرش مرا دوست خواهد داشت اما اوضاع آنطور که باید و شاید پیش نمی رفت و او احساس خوشبختی نمی کرد. اولین باری که با هم به هم زدیم، بعد از یک ماه که هیچ تماسی با هم نداشتیم من به او اس ام اس دادم و روز بعد برای شام با هم بیرون رفتیم و دوباره رابطه مان را از سر گرفتیم، و دوباره بعد از 9 ماه، او باز هم با من به هم زد.

همانطور که گفتم، خیلی خیلی ناراحت بودم، و گریه میکردم و حتی چند بار التماسش کردم، اما نتیجه بخش نبود. بعد با خودم گفتم، همینه که هست، او دیگر قدر مرا نمی داند و اگر می خواهد مرا برگرداند خودش این کار را خواهد کرد، نه اینکه من دنبالش راه بیفتم. همه ی دوستانم می دانستند من چقدر ناراحتم، و یکی از بهترین دوستانم به من گفت که باید این کتاب عالی را که نه تنها در این موقعیت بلکه برای هر چیزی در زندگی ام کمکم خواهد کرد بخوانم . اسم کتاب، "راز" بود. از آنجاییکه خواهرم این کتاب را داشت، من از او قرض گرفتم.


 

از اولین باری که کتاب را  خواندم با خودم فکر کردم شاید این واقعیت داشته باشد که من خودم این بر هم خوردن دوباره ی رابطه مان را جذب کرده باشم. من همیشه پیش خودم فکر می کردم نکند دوباره با من به هم بزند، نکند دوباره احساساتم را جریحه دار کند، نکند یک روز کسی دیگر را پیدا کند که از من بیشتر دوست داشته باشد، و چیزهای دیگر... پس با خودم گفتم ، خوب، اگر من این اتفاق را جذب کردم، پس می توانم دوباره او را به زندگی ام جذب کنم. دوستی که به من پیشنهاد خواندن کتاب راز را داده بود، شخصی را به من معرفی کرد که واقعاً مرا دوست داشت و به من اهمیت می داد و مثل دوست/ پسر سابقم مشکوک نبود. ولی من آنقدر دوست/پسر سابقم را دوست داشتم و دلم برایش تنگ شده بود که فقط می خواستم او را دوباره جذب کنم.

همانطور که راز می گفت، از چیزهای کوچک شروع کردم. یک روز گفتم می خواهم یک آهو ببینم، چون خیلی وقت بود که آهو ندیده بودم. روز بعد، یک آهو دیدم. بعد با خودم گفتم شاید دیدن یک آهو آنقدرها هم سخت نباشد، این دفعه می خواهم یک بچه آهو ببینم، و 2 روز بعد، 2 تا بچه آهو دیدم. خیلی شگفت زده شده بودم، و همیشه به خاطر جذب آنها شکرگزاری می کردم.

گفتم دلم می خواهد رنگین کمان ببینم، و روز بعد یک نفر در فیس/بوک عکسی از رنگین کمان پست کرد. من مشخص نکرده بودم چگونه و چطور ببینم، فقط گفتم می خواهم یک رنگین کمان ببینم، و دیدم.

بعد رفتم دنبال جذب یک چیز سخت تر... گفتم می خواهم لازانیای دست پخت مادرم را بخورم که حدود 3-4 ماهی می شد نخورده بودم. دو روز بعد مادرم داشت به مسافرت می رفت و برایم اس ام اس زد " لازانیایت را در فر گذاشتم" . تنها چیزی که گفتم این بود: وای ! این واقعاً کار می کنه. 

یک دفتر برداشتم، و در آن از تمام چیزهایی که در زندگی داشتم و به خاطرشان خوشحال بودم از خدا و کائنات تشکر کردم، و نوشتم که دلم می خواهد رابطه ام با دوست/پسر سابقم چگونه باشد. در ضمن نوشتم که اولین روزی که او با من تماس خواهد گرفت 29 آگوست 2012 خواهد بود. یک تابلو تجسم درست کردم و عکسهایی دو نفره از خودمان که لبخند به لب داشتیم و چیزهای دیگری که می خواستم جذب کنم در آن قرار دادم. همچنین وسایلی که لازم داشتم را در کیفی که به خانه ی او می بردم و وقتی با هم به هم زدیم با خودم به خانه آورده بودم گذاشتم، تا وقتی که او به دنبالم می آید بلافاصله کیف را بردارم و همراه او به خانه اش بروم. من یک زنجیر و یک صلیب که روی آن نوشته شده بود "ایمان" داشتم و زمانهایی که دچار شک می شدم این صلیب به من کمک می کرد. به خودم می گفتم که او بر می گردد، همه چیز روبراه می شود و ما خوشبخت خواهیم شد. تمام عکسهایمان را دوباره در اتاقم گذاشتم، و هر شب خرس عروسکی که او به من داده بود را بغل می کردم و می خوابیدم.

بعد از اینکه با من به هم زده بود، دو بار با من تماس گرفت، فقط برای اینکه ببیند حالم چطور است اما هیچ وقت موضوع اصلی را پیش نمی کشید. اولین باری که با من تماس گرفته بود زمانی بود که من راز را به کار برده بودم. 29 آگوست رسید و هیچ اتفاقی نیفتاد، اما، من اصلاً تسلیم نشدم. همیشه با خودم می گفتم حتماً کائنات یک روز دیگر را بهتر می داند و برای من هم آن روز بهتر است . در دفترم نوشته بودم که اولین قرارمان روز اول سپتامبر خواهد بود، و تا قبل از 12 سپتامبر ما رابطه مان را از سر گرفته ایم، و اولین مکانی که مرا به آنجا دعوت می کند "اولیو گاردن" خواهد بود.

باز هم اول سپتامبر رسید ، و هیچ اتفاقی نیفتاد اما باز هم من از باورم دست نکشیدم. در روز چهارم سپتامبر او به من اس ام اس داد! کمی از زندگیمان حرف زدیم و بعد او موضوع رابطه را پیش کشید. از من معذرت خواهی کرد، و گفت که نمی داند چرا مرا از خود رانده است و خواست که برای شام بیرون برویم تا در این مورد بیشتر صحبت کنیم. وقتی از او پرسیدم کجا می خواهیم برویم، جواب داد "اولیو گاردن"، و من باز هم پیش خودم گفتم "وای! این واقعاً کار می کنه!"

برای شام بیرون رفتیم و حرف زدیم، و تصمیم گرفتیم که آهسته پیش برویم... او به من نشان خواهد داد که واقعاً چقدر حاضر است این کار را برای من بکند و اینکه  واقعاً و مطمئناً می خواهد با من باشد.

دیروز هم دومین قرارمان بود و بسیار خوش گذشت. او مدام به من نگاه می کرد و چند بار گفت که چقدر خوشحال است که شانس دوباره ای بدست آورده، شانس سوم. او با من خیلی مهربان بود و من هم بسیار خوشحالم. دیشب از من پرسید آیا می تواند دوباره مرا "معشوقه اش" خطاب کند، و من هم گفتم بله. خب، در کمال اطمینان، ما قبل از 12 سپتامبر رابطه مان را از سر گرفتیم، همانطور که من در دفترم نوشته بودم.

از اینکه راز را در زندگی ام به کار می برم بی نهایت خوشحالم. احساس مثبتی دارم و می خواهم این دانش را با آدمهای زیادی در میان بگذارم. از باورهایتان دست نکشید، همیشه مطمئن باشید که خواسته تان در راه است، مهم نیست چقدر سخت و ناممکن به نظر می رسد. هرگز تسلیم نشوید.

برایتان بهترینها را آرزو میکنم، همیشه باور داشته باشید که آرزوهایتان به واقعیت خواهند پیوست!

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : یکشنبه 25 اسفند 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
منو سایت

Your Code Here