تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - تغییر شکل بدنم

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
تغییر شکل بدنم


گبی از کاراکاس، ونزوئلا

در دبیرستان، من چاق ترین دختر در کلاس بودم. وزنم حدود 178 پوند (81-80 کیلوگرم) بود و سایزم 12 بود. من همیشه در این باره که چقدر زشت و چاق بودم شکایت می کردم.

پسرها خیلی از من خوششون نمیومد و با تمام انرژی منفی که با خودم حمل می کردم؛ یک فرد بسیار ناراضی بودم. خیلی بیرون نمی رفتم، تو خونه می موندم، غذا می خوردم و تلویزیون تماشا می کردم. احساس بدی در مورد خودم داشتم چون من چاق بودم و تمام دوستانم لاغر و زیبا بودند. می خواستم مثل اونا باشم ولی اونو به صورت غیر ممکن می دیدم. همیشه رژیم می گرفتم ولی بعد همش بر می گشت. من واقعاً نگرش بدی به زندگی داشتم.

یکی از شبهای آخر هفته تو اتاق پدرم کتاب رازو پیدا کردم. من شروع به خواندن آن کردم و بنظرم واقعاً جالب اومد. یکی از نقل قول های مورد علاقه من در این کتاب این است: هر آنچه در ذهن خود مرور می کنید، همان چیزی است که در حال جذبش هستید.

بعد به قسمت "راز و بدن شما" رسیدم و شروع کردم به باور کردنش. من خودمو به عنوان یک دختر زیبا با اندامی واقعاً خوب تصور کردم. می دونستم که یه روزی کائنات قصد داره اونو به من بده. به جای اینکه در مورد همه اون چیزهای بدی که داشتم فکر کنم، فقط به تمام اون چیزایی که وقتی زیبا و لاغر بشم، می خواستم انجام بدم فکر می کردم. نمی خواستم با دوستانم رقابت کنم، فقط می خواستم متفاوت و شبیه یه ستاره سینما باشم.


 

من این لاغری و افکار مثبت رو تقریبا سه ماه در ذهنم نگه داشتم. یه روز خودمو تو آینه دیدم و من به اون شخصی که می خواستم باشم، تبدیل شده بودم. وزنم 125 پوند (57-5 کیلوگرم) بود. و من شلوار جین خواهرم که سایزش 2 بود و داشتم. موهای من بلند و زیبا بودند، دندونام سفید بود. پوستم برنزه بود. ماهیچه هام سفت بودند. ناخنام درست شده بودند.

من از اون روزی که خواندن رازو شروع کردم، همیشه مثبت فکر کرده ام. مردم در خیابان متوقف می شن و به من می گن که من زیبا هستم. دیروز از من خواستن که در درست کردن تبلیغ یه شامپو مشارکت کنم. من ماه آینده در تلویزیون خواهم بود. نمی توانم از این خوشحال تر باشم.

در حال حاضر راه حل هر مسئله در زندگیم در دستانم هست. تمام اون چیزی که اهمیت داره اینه که توی ذهنتون چیه؟ اگه شما مثبت فکر کنید، زندگیتونم همون طور که می خواین می شه.

راز نه تنها انداممو تغییر داد بلکه زندگی و ذهنمو هم عوض کرد.

موضوع : داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 26 بهمن 1392  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
http://kamyabtheme.ir/weblog/file/img/m.jpg
باراناگفته :
سلام میشه در مورد تصور کردن و باور بیشتر توضیح بدید مرسی از زحماتتون
THE SECRET MAN :پست مخصوص رو میزارم

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
منو سایت

Your Code Here