تبلیغات
داستانهای واقعی از "راز" - از یك غریبه به یك آدم معروف تبدیل شدم

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

داستانهای واقعی از "راز"

آخرین تگها
Last tagss
موضوعات
Category
منو سایت
Block
نویسندگان
Authors
درباره ما
About Us
آمار سایت
Statistics
آرشیو
Archive
دوستان
Friends
کد های اختصاصی
Custom Codes
منو سایت
Block
تبلیغات متنی
Ads
آخرین ارسال ها
نظر
از یك غریبه به یك آدم معروف تبدیل شدم

ویشال از هندوستان

اول از همه می خواهم از تیم راز به خاطر فیلم زیبا و الهام بخش راز تشكر كنم. داستان من ، حداقل برای خودم ، یك معجزه است.

من پارسال وارد دانشكده شدم. هیچ دوستی نداشتم ... تمام دوستانم در رشته های دیگر درس می خواندند ، و من آنقدر تنها مانده بودم كه می خواستم خودم را برای امتحان مجدد دانشكده آماده كنم . من واقعاً هیچ دوستی نداشتم ... حتی یكی دو نفر كه لااقل برایم دست تكان دهند و سلامی بكنند. چند نفری مرا می شناختند اما آنها هم راغب نبودند دوست ِ من باشند.

من رقصنده ء خوبی هستم ... و فكر می كردم این موضوع می تواند كمكم كند تا دخترها و بقیه افراد را به سمت خود جذب كنم، اما باز هم شانسی نداشتم. حتی یك بار به خاطر اینكه از محیط دانشكده لذت نمی بردم گریه كردم.

برای دلخوش كردن خودم شبها در لپ تاپ خواهرم فیلمهای كمدی و اكشن نگاه می كردم. یك بار كه داشتم به مجموعه فیلمهای خواهرم نگاه می كردم فیلمی پیدا كردم به اسم " راز " ، اما چون نمی دانستم در مورد چیست تماشایش نكردم.

تا اینكه یك شب كه دیگر هیچ فیلم جدیدی برای تماشا كردن نداشتم ، تصمیم گرفتم دوباره به آرشیو فیلمها نگاهی بی اندازم ، شاید فیلمی باشد كه ندیده باشم.

این بار زمانی بود كه " باید " فیلم راز را می دیدم و هیچ مقاومتی از خود نشان ندادم.

این فیلم خیلی رویم تاثیر گذاشت ... درست بعد از دیدن فیلم احساس كردم كه چه حال خوبی دارم. ابتدا سعی كردم برای جذب چیزهای كوچك از آن استفاده كنم ، مثل وقتی كه باید به كلاس می رفتم و دیرم میشد ، با خودم فكر می كردم من قبل از استاد به كلاس می رسم و به خاطر " راز " همیشه هم قبل از استاد به كلاس می رسیدم.

بعد از آن تصمیم گرفتم برای جذب دوست از راز استفاده كنم. یك گروه از دختران زیبا در دانشكده مان بودند كه معمولاً نزدیك رستوران دانشكده می ایستادند و با پسرهای دیگر صحبت می كردند. من همیشه حسودی ام میشد ، چون دو تا از دوستان قدیمی ام در آن گروه بودند ولی حتی به خودشان زحمت نگاه انداختن به من را هم به خودشان نمی دادند. سعی كردم آرام و خونسرد بمانم. و خودم را تصور می كردم كه در مركز توجه آن گروه هستم. چشمانم را می بستم و تجسم می كردم كه دخترها به صحبت كردن با من بیشتر علاقه نشان می دهند تا با بقیه پسرها.

كمی زمان برد اما كم كم شروع كردم به جذب افراد. عضو یك گروه رقص شدم كه باید برای مسابقه رقص در دانشكده آماده می شدیم و من در آن گروه طراح حركات رقص بودم.

یك بار كه داشتم تنهایی تمرین می كردم ، دختری كه شاهزادهء گروه خوانده میشد مستقیم به طرف من آمد و در مورد اینكه چقدر رقصم عالیست با من صحبت كرد. او با دوستان دیگرش در مورد من صحبت كرد و كم كم آنها نیز با من دوست شدند . ما دیگر دوستان صمیمی شده بودیم. من به عنوان شوخ طبع ترین پسر گروه شناخته شده بودم ... و پسرهای دیگر نیز به من حسودی نمی كردند ..در واقع  آنها از بودن با من لذت می بردند و همیشه برای بازی فوتبال یا بازیهای دیگر از من دعوت می كردند.

در ضمن كلی هم درخواست دوستی در ف/ی/س/ب/و/ك داشتم. تمام چیزهایی كه تصور كرده بودم به لطف " راز " به دست آوردم. همهء كسانی كه دور و برم هستند مرا دوست دارند. من با كسانی دوست شده ام كه " می خواستم با آنها دوست شوم. "

من سن كمی دارم اما ابزار زیبا و قدرتمندی دارم كه با آن تنهایی را از زندگی ام بیرون انداختم.

 

موضوع : اعتماد بنفس و خودباوری , داستان های ترجمه شده ,
تاریخ ارسال : شنبه 2 اسفند 1393  ,  بازدید : بار ,   نویسنده : 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
منو سایت

Your Code Here